هر شب، قصه که تمام میشد، صدای بچه ها بلند بود:«مامان… یکی دیگه…» حالا چند شبی است رو به آسمان، بین قبر دختر و پسرش میخوابد و قصه میخواند. نه فقط برای کودکانش؛ برای همهی دانش آموزان دبستان شجرهٔ طیبه. چندتا قصه میخواند تا دل بچهها سیر شود. تا هیچکس نگوید «یکی دیگه.. یکی دیگه».
🔹️ مجتبی، همیشه با لبخند میآمد؛ انگار خنده، زودتر از خودش به جمع میرسید. پسری که به کم قانع بود و دلش به همان چیزهای ساده خوش میشد؛ به نشستن کنار خانواده، به سر زدن به مادربزرگ، به خداحافظیهای طولانی. ۲۳ مهر ۱۳۸۴، نیمهی ماه رمضان و همزمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع)، در لاهیجانِ سبز و بارانی، به زندگی سلام گفت. سرباز که شد، لباس خدمت را با باور پوشید. نیروی دریایی بندرعباس، برایش فقط محل مأموریت نبود؛ میدان ایستادن بود. پای کار بود، اهل دعا و اهل فکر. به دوستانش گفته بود احساسی دارد که پایان این راه، شهادت است. مرخصیهایش کم بود، اما دلتنگیهای مادر بسیار. گفت: «سهشنبه میآیم»؛ و کسی نفهمید این وعده، قرارِ وداع است. شامگاه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، با اصابت موشکهای رژیم صهیونیستی به منطقه یکم امامت نداجا در بندرعباس، سرباز مهناوی یکم مجتبی علیاکبری، با شجاعت تا آخرین دم مقاومت کرد. سهشنبه، اما نه خودش؛ پیکرش به لاهیجان رسید. لبخندی که همیشه همراهش بود، اینبار در خاطرهها ماند؛ جوانی ساده زیست که در بیستسالگی، راه عموی شهیدش را ادامه داد. 🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
روضه میخواندند. از پدرانشان آموخته بودند. در عملیات های مهم و در لحظه های سخت، آنجا که معادلات زمینی برهم میخورد؛ روضه میخواندند. این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛ وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛ باز هم روضه خواندند.
روضه میخواندند. از پدرانشان آموخته بودند. در عملیات های مهم و در لحظه های سخت، آنجا که معادلات زمینی برهم میخورد؛ روضه میخواندند. این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛ وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛ باز هم روضه خواندند.
شب قبل، بازار تهلنجیها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پساندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفرهی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری لباسش کشید و دست در دست پدر به سوی مدرسه رفت. زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشکهای آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود.
آوار را از رویش کنار زد؛ انگار نفسِ ماشین هم زیر خاک مانده بود. استارت زد. لحظهای سکوت، بعد لرزشِ جانگرفتنِ موتور. زیر لب گفت: «الهی شکر» شکر اینکه نکند جا بماند، نکند نتواند به کاروانهای شبانه برسد؛ همان ردیفِ چراغهایی که در تاریکی، امید را دنبال هم میکشیدند. ماژیک را برداشت و روی درها نوشت: «سندِ جنایتِ آمریکا و اسرائیل»
شب قبل، بازار تهلنجیها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پساندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفرهی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری لباسش کشید و دست در دست پدر راهیِ مدرسه شد. زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشکهای آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود …