
با صدای نیش ترمز، صورتم چرخید سمت ماشینی که آرام، کنارم میایستاد.
راننده سرش را خم کرد تا مخاطبش شوم. با سر به خانمی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت:«تولدشه، هدیه چی بهش میدید؟»
نگاهم سمت خانم چرخید. خانمی که شالش دور گردنش بود و کادویی در بغل داشت،با لبخند نگاهم میکرد.
جا خوردم، وسطِ خیابان، چیزی جز پرچمی بر دوش و عکسی در بغل نداشتم.
گفتم:«تولدتون مبارک». ناخودآگاه سمت موکب رفتم و برگشتم؛ پرچمِ مزین به تصویرِ رهبرِ شهیدم، در دستم بود و عکسِ رهبرم در بغلم.
دستهی پرچم را در مشتش گذاشتم و عکس را آرام در بغلش جا دادم. اشک از گوشه ی چشمش سُر خورد روی گونه اش.
زیرلب گفت:«هر چی دنبال پرچم میگشتم پیدا نمیکردم حتی رفتم بخرم، نشد.»
ماشین راه افتاد. دخترِ ایران، هدیهاش را می بوسید.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید