شب را در یکی از موکبهای خیابان حجاب گذرانده بود. از قائمشهر، تنها آمده بود. هر قدم را با زحمت برمیداشت. میگفت رماتیسم و آرتروز دارد و دیابت، سالهاست مهمانِ تنش شده. پرسیدم: «چرا این همه راه آمدید؟ نمیشد از همان شهر خودتان رهبرتان را بدرقه کنید؟» نگاهم کرد و گفت: «اومدم بگم جونم، بچههام، نوههام، دار و ندارم، فدای رهبرم. با همین درد اومدم… با همین وضعیت. چون رهبرِ من جونش رو فدای همهی ملت کرد.» بعد از نماز هم، راهش تمام نمیشد؛ میخواست همراه پیکرِ رهبرش تا قم و مشهد برود. تنش خسته بود؛ اما دلش هنوز، بیقرارِ بدرقهی رهبرش بود.
«اگه همهی دنیا هم جلوم بایستن… اگه هیچکس هم نَمونه… من هستم آقا.» این را که گفت، دستش را روی دهانش گذاشت. اشک، امانش نمیداد. قابِ عکسِ آقای شهید را با گلها آراسته بود و آرام میان جمعیت قدم برمیداشت. کمی که آرامتر شد، گفت: «اگه امروز اینجام، شاید کوچیکترین دلیلش خودم باشم؛ اینکه دلم سبک بشه… اما دلیلِ بزرگترم اینه که رهبری که امروز داریم، از همهی ما داغِ سنگینتری دیده و بارِ مسئولیتش از همه بیشتره. اومدم فقط بهش بگم که پشتش هستم.» بغض، دوباره راهِ گلویش را بست. قاب را محکمتر در آغوش گرفت و رفت. آن روز، یک نفره آمده بود؛ اما به اندازهی یک لشکر ایستاده بود.
با قدی خمیده، از مشیریه آمده بود. تنها هم نبود؛ با چند نفر از دوستان مسجدیاش آمده بود. هر چند قدم، میایستاد، نفسی تازه میکرد و دوباره راه میافتاد. گفتم: «راه رفتن برایتان سخت است. چطور آمدید؟» سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «فقط به عشقِ رهبرم… خیلی دوستشون داشتم.» دوستشون داشتم، که از لبهایش گذشت، دیگر نتوانست ادامه بدهد. بغض، راه گلویش را بست. اشک، آرام در چشمهایش نشست. چند لحظه بعد، بیآنکه حرف دیگری بزند، دوباره راه افتاد؛ آرام، خمیده، اما استوار.
«از وقتی آقا شهید شده، خواب به چشمم نیامده…» جمله را که گفت، بغضش شکست. گلونیِ لُری به سر بسته بود. صورتش را به نشانهی عزا گلمال کرده بود و روی کولهاش، تصویر رهبرِ شهید نقش بسته بود. پرچم سرخِ بزرگی را روی شانه حمل میکرد؛ آنقدر سنگین که هر چند قدم، وزنش روی دستانش میافتاد. عرق از پیشانیاش میچکید، اما دستش از چوبِ بیرق جدا نمیشد. گفت ساعت چهار صبح از لرستان رسیده؛ مستقیم از ترمینال، پیاده خودش را به مصلی رسانده است. میان هقهقش، جملهها یکییکی از دلش بیرون میآمد: «به آمریکا و اسرائیلِ جنایتکار میگوییم هیچ غلطی نمیتوانید بکنید. به آقا سیدمجتبی میگوییم تا شاهرگمان پای شما ایستادهایم؛ خودمان و بچههایمان فدای شما.» لحظهای سکوت کرد. اشکش را با پشت دست پاک کرد و آرامتر گفت: «ما باید خونبهای آقامان را بگیریم… کوتاه نمیآییم.»
چوبِ بیرق را محکمتر در دست گرفت و در میان جمعیت راه افتاد. پرچم، بالای سرش در باد میرقصید؛ اما سنگینترین چیزی که با خود حمل میکرد، داغی بود که از روز شهادت، خواب را از چشمانش گرفته بود.
▪️«تا وقتی آقا در کشور ما زندگی میکنند و ما در این هوا نفس میکشیم، باید مطیع امر ایشان باشیم. ما مطالبهگران شروط رهبری هستیم.» زینب این را گفت و بیاختیار، دستش را محکمتر دور چوبِ بیرق حلقه کرد. پانزده سال بیشتر نداشت.
▪️شب قبل، همراه پنجاه نفر از نوجوانهای مجموعه فرهنگی یادگاران امام، از طوقچیِ اصفهان رسیده بودند. جایی برای اقامت نداشتند؛ اما امیدشان را به لطف خدا گره زدند و همان شب، مجموعهی چهلسرا پذیرایشان شد.
▪️صبح، از ساعت شش، هر دو نفر بیرقشان را دست گرفتند؛ همان بیرقهایی که شبهای زیادی، کنار پدرهایشان پارچههایش را بریده بودند، رویش نوشته بودند و بخیهبهبخیه دوخته بودند. آفتاب هر ساعت سوزانتر میشد. از زینب پرسیدم: «زیر این آفتاب، نگه داشتن بیرق سخت نیست؟»
▪️بیآنکه دستش را از روی چوبِ بیرق بردارد، فقط لبخند زد و گفت: «ما تا آخرین قطرهی خون شهیدمان را پس نگیریم، آرام نمیشویم.» زینب نگاهش را به بیرق دوخت. آفتاب میسوخت؛ اما تا غروب، دستش از چوب بیرق جدا نشد.
ساعت از هشت و نیم گذشته بود و موکب پر از هیاهوی کودکان بود. یکی برای بچهها قصه میگفت، یکی با آنها بازی میکرد، یکی بند کفش کودکی را میبست و دیگری گره روسری دخترکی را برایش مرتب میکرد. شب در میان خندههای بچهها و تلاش خادمان آرام آرام پیش میرفت. در این میان، آقایی سمت موکب آمد. مسئول موکب را صدا زد و آرام گفت: «تا نیم ساعت دیگه یه تبرکی از بیت میارم.» خبر، آرام میان خانمها پیچید؛ اما انگار راه دلها را بهتر از راه گوشها بلد بود. از آن لحظه، هرچند دستهایمان مشغول همان کارهای همیشگی بود، دلهایمان جای دیگری بود. بچهها میخندیدند و بازی میکردند، اما نگاه ما بیاختیار به سمت ورودی موکب میرفت. نیم ساعت انتظار، طولانیتر از همیشه گذشت. شاید چون هیچکس گمان نمیکرد سهم موکب کوچک ما، چنین هدیهای باشد. بالاخره رسید. انگشتر و عبای متبرک آقا را که آوردند، همهمهها آرام شد. همه جمع شدیم. بعضیها فقط نگاه میکردند. بعضیها زیر لب صلوات میفرستادند. بعضیها اشک میریختند. بعضیها پاهایشان دیگر توان نداشت و بر زمین نشستند.
هنوز صد روز هم نگذشته بود. هنوز داغِ فراق تازه بود و همیشه تازه میماند. هنوز دلهایمان به نبودش عادت نکرده بود و نمیکرد. هنوز وقتی نامش میآید، چیزی در سینههایمان فرو میریزد؛ انگار جایی در وجودمان نمیخواهد بپذیرد که باید در روزگاری زندگی کنیم که او در میانمان نیست. آن انگشتر و عبا، برای خیلیها شاید فقط یک تبرک بود؛ اما برای ما، نشانی بود. نشانیِ عزیزی که دلتنگیاش هر روز بیشتر از دیروز خودش را نشان میدهد. دستها برای تبرک دراز میشد، اما انگار دلهایمان چیز دیگری میخواست. میخواستیم فاصله این صد روز را انکار کنیم، میخواستیم برای چند لحظه هم که شده، بوی حضورش را نفس بکشیم. دستهای دراز شده، سرانگشتان بیتاب…. آن شب، کسی از خستگی حرف نزد. انگار همان نشانی کوچک، غبار خستگی را از دلهایمان شست و برد. آن شب، کنار آن انگشتر و آن عبا، نه فقط دلتنگیهایمان تازه شد؛ عهدهایمان هم تازه شد. انگار آن نشانی آمده بود تا به ما بگوید داغِ فراق، اگرچه سنگین است، اما نباید قدمهایمان را متوقف کند. اشکها جاری بود؛ اما پشت آن اشکها، ارادهای تازه جان میگرفت. آن شب فهمیدیم دلتنگیِ ما فقط یک حس نیست؛ یک مسئولیت است. مسئولیتِ ادامه دادن راهی که رهبرمان برای آن ایستاد، مسئولیتِ پاسداری از آرمانی که برای آن زیست، و مسئولیتِ خونخواهیِ شهیدانی که با خون خود، این راه را روشنتر کردند.
بعضی رمانها قصهی رسیدن به یک انساناند و بعضی، روایت رسیدن به حقیقت. جانِ عاشق از آن دست کتابهایی است که خواننده را از عشقِ زمینی عبور میدهد و به افقی بالاتر میرساند. خانم مریم دوستمحمدیان در این رمان که از سوی انتشارات بهنشر منتشر شده، داستان مردی فرانسوی به نام ژان را در چهار منزل روایت میکند؛ جانِ سرگشته، جانِ خسته، جانِ حیران و جانِ عاشق. فصلبندی کتاب تنها تقسیمبندی روایت نیست، بلکه نقشهی راهِ تحول قهرمان داستان است؛ مسیری که خواننده نیز ناگزیر با آن همقدم میشود. نویسنده با بهرهگیری از تمامی اصول داستاننویسی، شخصیتی باورپذیر و چندلایه خلق کرده و با توصیفاتی دقیق و هنرمندانه، فضای فرانسه را چنان پیش چشم مخاطب مینشاند که گویی در کوچهها و خیابانهای آن قدم میزند. ژان، با همهی تردیدها، خستگیها و جستوجوهایش، شخصیتی است که بهسادگی نمیتوان از او فاصله گرفت. عشق او به ماریان، دغدغهها و چالشهای پیش رویش و پرسشهایی که ذهنش را درگیر کرده، مخاطب را تا پایان با خود همراه میکند. اما نقطهی قوت اصلی کتاب، تحولی است که در جانِ قهرمان رخ میدهد. خواننده با سرگشتگیِ ژان سرگشته میشود، با خستگی روحی او آشفته، با حیرانیاش حیران و در پایان، همراه او معنایی تازه از عشق را تجربه میکند؛ عشقی که دیگر در محدودهی روابط انسانی متوقف نمیماند و به سوی معشوقی برتر راه میگشاید.
جانِ عاشق برای علاقهمندان رمانهای شخصیتمحور،تاریخی، داستانهای تحول و آثاری که مفاهیم معنوی را در بستری هنرمندانه و غیرمستقیم روایت میکنند، تجربهای خواندنی و تأملبرانگیز خواهد بود؛ رمانی که بیش از آنکه از یک سفر جغرافیایی سخن بگوید، روایت سفری درونی است؛ سفری از سرگشتگی تا عشق.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب«جانِ عاشق» به قلم خانم مریم دوست محمدیان
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019e7d8f-159e-72c4-935f-5c3efd712682?inviteCode=k23Vx5Nj665c
قصهی روزهایی است که آدم، یکدفعه خودش را میانِ دلتنگی، رفاقت، اشتباه و انتخاب میبیند. خانم فاطمه شایانپویا در این رمان از انتشارات کتابستان، زندگی آیه را روایت میکند؛ دختری دبیرستانی که با تغییر مدرسه، از دوست صمیمیاش جدا میشود و ناچار است خودش را با دنیایی تازه وفق بدهد. میان کلاسها، شیطنتها و اتفاقات مدرسه، کمکم دوستان تازهای پیدا میکند، اما جای خالیِ رفاقت قدیمی هنوز در دلش زنده است.
وقتی ماجراها و دردسرهای مدرسه از حد میگذرد، آیه تصمیم میگیرد با شرکت در مسابقات سازههای ماکارونی، اشتباهاتش را جبران کند. اما درست در همین روزها، زمان مسابقه با سفر اربعین تلاقی پیدا میکند. او میان شوقِ رفتن و مسئولیتی که پذیرفته، میماند و جا ماندن از سفر، غمی تازه روی دلش میگذارد.
رمان، در دلِ همین دغدغههای نوجوانانه، آرامآرام از مفاهیم بزرگتری حرف میزند؛ از دوام آوردن، از ادامهدادن و از راهی که گاهی سخت میشود اما نباید رهایش کرد. کوهپیماییِ آیه و دوستانش با دبیر فیزیک، نقطهای است که شخصیتها در آن، معنای استقامت را نه در حرف، که در مسیر تجربه میکنند.
قدمهای سربههوا با نثری روان و فضایی صمیمی، دنیای دخترهای دبیرستانی را باورپذیر روایت میکند؛ دنیایی پر از رفاقت، دلخوری، شیطنت، دلتنگی و انتخابهایی که شاید کوچک بهنظر برسند، اما آرامآرام انسان را میسازند. کتاب، در دلِ همین روزمرگیهای نوجوانانه، از ایستادن پای هدف، تابآوردنِ سختی مسیر و امیدی حرف میزند که حتی در جا ماندنها هم خاموش نمیشود.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب«قدم های سر به هوا » به قلم خانم فاطمه شایان پویا
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019e70af-5349-7376-b77e-11dae914c494?inviteCode=k23Vx5Nj665c
آقای مجری شروع به خواندن اسامی شهدای مدرسهی میناب کرد: «دانشآموز رقیه کریمی» و تمام دختران حاضر در مراسم، به جای همکلاسیهایشان در مدرسهی ایران گفتند: «حاضر»
با صدای نیش ترمز، صورتم چرخید سمت ماشینی که آرام، کنارم میایستاد. راننده سرش را خم کرد تا مخاطبش شوم. با سر به خانمی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت:«تولدشه، هدیه چی بهش میدید؟» نگاهم سمت خانم چرخید. خانمی که شالش دور گردنش بود و کادویی در بغل داشت،با لبخند نگاهم میکرد. جا خوردم، وسطِ خیابان، چیزی جز پرچمی بر دوش و عکسی در بغل نداشتم. گفتم:«تولدتون مبارک». ناخودآگاه سمت موکب رفتم و برگشتم؛ پرچمِ مزین به تصویرِ رهبرِ شهیدم، در دستم بود و عکسِ رهبرم در بغلم. دستهی پرچم را در مشتش گذاشتم و عکس را آرام در بغلش جا دادم. اشک از گوشه ی چشمش سُر خورد روی گونه اش. زیرلب گفت:«هر چی دنبال پرچم میگشتم پیدا نمیکردم حتی رفتم بخرم، نشد.» ماشین راه افتاد. دخترِ ایران، هدیهاش را می بوسید.