دسته: Uncategorized

  • معرفی کتاب جانِ عاشق

    بعضی رمان‌ها قصه‌ی رسیدن به یک انسان‌اند و بعضی، روایت رسیدن به حقیقت. جانِ عاشق از آن دست کتاب‌هایی است که خواننده را از عشقِ زمینی عبور می‌دهد و به افقی بالاتر می‌رساند.
    خانم مریم دوست‌محمدیان در این رمان که از سوی انتشارات به‌نشر منتشر شده، داستان مردی فرانسوی به نام ژان را در چهار منزل روایت می‌کند؛ جانِ سرگشته، جانِ خسته، جانِ حیران و جانِ عاشق.
    فصل‌بندی کتاب تنها تقسیم‌بندی روایت نیست، بلکه نقشه‌ی راهِ تحول قهرمان داستان است؛ مسیری که خواننده نیز ناگزیر با آن هم‌قدم می‌شود.
    نویسنده با بهره‌گیری از تمامی اصول داستان‌نویسی، شخصیتی باورپذیر و چندلایه خلق کرده و با توصیفاتی دقیق و هنرمندانه، فضای فرانسه را چنان پیش چشم مخاطب می‌نشاند که گویی در کوچه‌ها و خیابان‌های آن قدم می‌زند.
    ژان، با همه‌ی تردیدها، خستگی‌ها و جست‌وجوهایش، شخصیتی است که به‌سادگی نمی‌توان از او فاصله گرفت. عشق او به ماریان، دغدغه‌ها و چالش‌های پیش رویش و پرسش‌هایی که ذهنش را درگیر کرده، مخاطب را تا پایان با خود همراه می‌کند.
    اما نقطه‌ی قوت اصلی کتاب، تحولی است که در جانِ قهرمان رخ می‌دهد. خواننده با سرگشتگیِ ژان سرگشته می‌شود، با خستگی روحی او آشفته، با حیرانی‌اش حیران و در پایان، همراه او معنایی تازه از عشق را تجربه می‌کند؛ عشقی که دیگر در محدوده‌ی روابط انسانی متوقف نمی‌ماند و به سوی معشوقی برتر راه می‌گشاید.

    جانِ عاشق برای علاقه‌مندان رمان‌های شخصیت‌محور،تاریخی، داستان‌های تحول و آثاری که مفاهیم معنوی را در بستری هنرمندانه و غیرمستقیم روایت می‌کنند، تجربه‌ای خواندنی و تأمل‌برانگیز خواهد بود؛ رمانی که بیش از آن‌که از یک سفر جغرافیایی سخن بگوید، روایت سفری درونی است؛ سفری از سرگشتگی تا عشق.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    معرفی

    معرفی کتاب«جانِ عاشق» به قلم خانم مریم دوست محمدیان

    🌸در صفحه‌ی بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/019e7d8f-159e-72c4-935f-5c3efd712682?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • معرفی کتاب قدم های سر به هوا

    قصه‌ی روزهایی است که آدم، یک‌دفعه خودش را میانِ دلتنگی، رفاقت، اشتباه و انتخاب می‌بیند.
    خانم فاطمه شایان‌پویا در این رمان از انتشارات کتابستان، زندگی آیه را روایت می‌کند؛ دختری دبیرستانی که با تغییر مدرسه، از دوست صمیمی‌اش جدا می‌شود و ناچار است خودش را با دنیایی تازه وفق بدهد. میان کلاس‌ها، شیطنت‌ها و اتفاقات مدرسه، کم‌کم دوستان تازه‌ای پیدا می‌کند، اما جای خالیِ رفاقت قدیمی هنوز در دلش زنده است.

    وقتی ماجراها و دردسرهای مدرسه از حد می‌گذرد، آیه تصمیم می‌گیرد با شرکت در مسابقات سازه‌های ماکارونی، اشتباهاتش را جبران کند. اما درست در همین روزها، زمان مسابقه با سفر اربعین تلاقی پیدا می‌کند. او میان شوقِ رفتن و مسئولیتی که پذیرفته، می‌ماند و جا ماندن از سفر، غمی تازه روی دلش می‌گذارد.

    رمان، در دلِ همین دغدغه‌های نوجوانانه، آرام‌آرام از مفاهیم بزرگ‌تری حرف می‌زند؛ از دوام آوردن، از ادامه‌دادن و از راهی که گاهی سخت می‌شود اما نباید رهایش کرد. کوهپیماییِ آیه و دوستانش با دبیر فیزیک، نقطه‌ای است که شخصیت‌ها در آن، معنای استقامت را نه در حرف، که در مسیر تجربه می‌کنند.

    قدم‌های سر‌به‌هوا با نثری روان و فضایی صمیمی، دنیای دخترهای دبیرستانی را باورپذیر روایت می‌کند؛ دنیایی پر از رفاقت، دلخوری، شیطنت، دلتنگی و انتخاب‌هایی که شاید کوچک به‌نظر برسند، اما آرام‌آرام انسان را می‌سازند. کتاب، در دلِ همین روزمرگی‌های نوجوانانه، از ایستادن پای هدف، تاب‌آوردنِ سختی مسیر و امیدی حرف می‌زند که حتی در جا ماندن‌ها هم خاموش نمی‌شود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    معرفی

    معرفی کتاب«قدم های سر به هوا » به قلم خانم فاطمه شایان پویا

    🌸در صفحه‌ی بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/019e70af-5349-7376-b77e-11dae914c494?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • حضور و غیاب

    آقای مجری شروع به خواندن اسامی شهدای مدرسه‌ی میناب کرد: «دانش‌آموز رقیه کریمی»
    و تمام دختران حاضر در مراسم، به جای همکلاسی‌هایشان در مدرسه‌ی ایران گفتند: «حاضر»

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • متولد خیابان های مقاومت

    با صدای نیش ترمز، صورتم چرخید سمت ماشینی که آرام، کنارم می‌ایستاد.
    راننده سرش را خم کرد تا مخاطبش شوم. با سر به خانمی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت:«تولدشه، هدیه چی بهش میدید؟»
    نگاهم سمت خانم چرخید. خانمی که شالش دور گردنش بود و کادویی در بغل داشت،با لبخند نگاهم می‌کرد.
    جا خوردم، وسطِ خیابان، چیزی جز پرچمی بر دوش و عکسی در بغل نداشتم.
    گفتم:«تولدتون مبارک». ناخودآگاه سمت موکب رفتم و برگشتم؛ پرچمِ مزین به تصویرِ رهبرِ شهیدم، در دستم بود و عکسِ رهبرم در بغلم.
    دسته‌ی پرچم را در مشتش گذاشتم و عکس را آرام در بغلش جا دادم. اشک از گوشه ی چشمش سُر خورد روی گونه اش.
    زیرلب گفت:«هر چی دنبال پرچم میگشتم پیدا نمیکردم حتی رفتم بخرم، نشد.»
    ماشین راه افتاد. دخترِ ایران، هدیه‌اش را می بوسید.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • آخرین قرار

    صبحِ اربعینِ فراق هم، قرارمان مثل همیشه اول وقت بود؛ حتی زودتر.
    من اما شب را با بیداریِ پسرک صبح کرده بودم؛ چشم‌هایم سنگین و هشدارِ گوشی‌ بی اثر… تا لرزش پیامش، مثل بیدارباشِ ناگهانی، به جانم افتاد و خواب را از چشمم گرفت.
    «سمانه دیر بیای جلو پُر میشه‌ها…» همان جمله ی همیشگی اما این بار با چند شکلک گریه 😭😭😭😭😭😭
    همین یک جمله کافی بود تا از جا بپرم؛ انگار نه خواب مانده بودم، نه خستگی می‌شناختم. فقط یک ترس بود آن هم دیررسیدن.
    بالاخره با بچه ها راهی شدیم. شهر همان شهر بود، اما هوایش سنگین شده بود. آدم‌ها مثل همیشه راه می‌رفتند، ولی دل‌ها همراهی نمی‌کرد؛انگار کشیده می‌شدند روی زمین.
    هر قدمی که می‌گذاشتم، صدای زینب،دوستم با قرارهای قدیمی در گوشم چرخ می‌خورد و مثل هر بار، عجله را به قدم‌هایم می‌ریخت: «بجنب، اگر دیر برسیم، ردیف‌های جلو پر میشه…»
    صف‌های جلو را می‌خواستیم؛جایی که نگاهمان میان موجِ آدم‌ها جا نمانَد و راهِ نگاه‌مان تا رسیدن، کوتاه‌تر باشد.
    محل قرارمان هم خیابان کشور دوست بود؛
    این بار اما نه از شوق، که از بی‌پناهی. نه از هیجانِ نزدیک شدن، که از سنگینیِ دوری.
    دوستم همان رفیقِ همیشگیِ مراسم‌ها، همان همراهِ قرارهای بیت،کنارِ جدول نشسته بود؛ نه مثل قبل سرپا و پرشور. این بار سکوتش، خودش یک عزاداریِ تمام‌قد بود. شانه‌هایش زیرِ وزنِ دلتنگی خم شده بود.
    لحظه‌ها کش می‌آمدند. قبلاً داخل صف گریه می‌کردیم از شوق دیدار؛ این بار اشک، از فراق بود، از باور نکردنِ جای خالی.
    میان همین بغضِ سنگین آدمها، یک چیز داشت آرام‌آرام قد می‌کشید؛ چیزی شبیه ایستادن. شبیه عهد. شبیه محکم شدنِ ستونِ دل‌ها.
    سرم را بالا گرفتم. به چهره‌های دور و نزدیک نگاه کردم؛علم و کُتل بر دوش، کفن پوش، با عصا لنگ لنگان ،آدم‌هایی دل صبور که آمده بودند، نه فقط برای گریه بر رهبر شهیدشان بلکه برای شهادت دادن به راهش.
    برای اینکه بگویند:
    آقا جان…
    ما یتیم شدیم، اما زمین‌گیر نه.
    اشک روی صورتمان هست، اما علم هم بر دوش داریم. ما با همین اشک‌ها وضو می‌گیریم برای ادامه‌ی راه.
    در دل گفتم شاید این بار نیامده‌ایم به ردیف های جلویی برسیم برای دیدار…
    آمده‌ایم جلو بایستیم تا بگوییم به فرمایش خودتان ما مبعوث شده ایم و مثل شما با کسی مثل یزید بیعت نخواهیم کرد؛منتقم خونتان هستیم و تا نابودی سردمداران ظلم و کفر،از پای نخواهیم نشست.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    اربعینِ رهبرِ شهیدم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • دلیران تنگستان

    دلیران تنگستان

    نشسته بودم روی جدولِ سردِ کنارِ خیابان؛
    چشمم به پاهای مردمی بود که آرام قدم برمی‌داشتند؛برای بدرقه و آخرین همراهی با فرمانده دلاور نیروی دریایی وطن شان، برای ادای دین.
    پاهایی که بر زمین کشیده می‌شدند،
    انگار هر قدمشان وزنی داشت به سنگینی داغِ سی‌وسه روزه.
    سی‌وسه روز…
    صبح تا شب، همین خیابان‌ها شاهد حضورشان بودند؛
    روزها بدرقه‌ی عزیزترین‌هایشان،
    شب‌ها پاسداری از خاکشان.
    خسته بودند، می‌شد فهمید…
    از زانوهایی که دیگر توان نداشت،
    از گام‌هایی که به سختی از زمین جدا می‌شد.
    اما ایستاده بودند؛ محکم‌تر از همیشه.
    اشک روی گونه‌هایشان جاری بود،
    اما لب‌ها، لب‌هایشان رجز می‌خواند.
    از جنگیدن می‌گفتند، از مردِ جنگ بودن..
    (“ما همه مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم”)
    از ماندن،
    از اینکه اگر پایش بیفتد، تا آخرین نفس می‌ایستند.
    (“نه سازش نه تسلیم،نبرد تا پیروزی” )
    از شهادت، نه به‌عنوان پایان راه، که به‌عنوان مدالِ افتخارشان.
    (“حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست”)
    دریاسالار هم از همین جنس بود؛
    آمده بودند درس، پس بدهند.
    و اینجا، میان همین پاهای خسته،
    می‌شد همه ی اینها را فهمید .
    ما اینگونه‌ایم؛پای کار انقلاب،
    پای پرچمی که با خون شهدا در اوج برافراشته شده است.
    اصلا این، رسم تنگستان است…
    رسم مردانی که خستگی را نمی‌فهمند،
    و ما همه دلیران تنگستانیم.

    ✍️روایت مراسم تشییع پیکر سردار تنگسیری

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • پاسدارِ وطن

    📝 داستان کوچک

    «پاسدارِ وطن»


    خم شد. دسته‌ی جارو را ستون کرد و پرچم را با گره‌ای محکم به آن بست.
    پرچم بالا رفت و به اهتزاز درآمد.
    پاک‌بان با دست‌های پینه‌بسته‌اش، پاسدارِ وطن شد.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    #داستان_کوچک

    🌠سرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچک
    🖌@dastanekoochak


    🆔 ble.ir/join/8q2UFBdQDc

  • قرارِ وداع

    🗞  قرارِ وداع
    💗  شهید مجتبی علی‌اکبری

    🔹️ مجتبی، همیشه با لبخند می‌آمد؛ انگار خنده، زودتر از خودش به جمع می‌رسید. پسری که به کم قانع بود و دلش به همان چیزهای ساده خوش می‌شد؛ به نشستن کنار خانواده، به سر زدن به مادربزرگ، به خداحافظی‌های طولانی. ۲۳ مهر ۱۳۸۴، نیمه‌ی ماه رمضان و هم‌زمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع)، در لاهیجانِ سبز و بارانی، به زندگی سلام گفت. سرباز که شد، لباس خدمت را با باور پوشید. نیروی دریایی بندرعباس، برایش فقط محل مأموریت نبود؛ میدان ایستادن بود. پای کار بود، اهل دعا و اهل فکر. به دوستانش گفته بود احساسی دارد که پایان این راه، شهادت است. مرخصی‌هایش کم بود، اما دل‌تنگی‌های مادر بسیار. گفت: «سه‌شنبه می‌آیم»؛ و کسی نفهمید این وعده، قرارِ وداع است. شامگاه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، با اصابت موشک‌های رژیم صهیونیستی به منطقه یکم امامت نداجا در بندرعباس، سرباز مهناوی یکم مجتبی علی‌اکبری، با شجاعت تا آخرین دم مقاومت کرد. سه‌شنبه، اما نه خودش؛ پیکرش به لاهیجان رسید. لبخندی که همیشه همراهش بود، این‌بار در خاطره‌ها ماند؛ جوانی ساده زیست که در بیست‌سالگی، راه عموی شهیدش را ادامه داد.
    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝سمانه اعتمادی جم

    📥  نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • شهیده قدس

    شهیده قدس

    شبِ قدرِ آخر،پرچم بر تن، قرآن سر گرفت.
    بالحسین..
    بالحسین..
    بالحسین..
    روز قدس، به دادخواهی مظلوم،چون اربابش،
    سر داد.

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • دعای مستجاب



    آوین،نامه ای به رهبر شهیدش نوشت.
    -رهبر جونم من هم دوست دارم مثل شما شهید شوم.
    خیلی زود به آرزویش رسید.

    https://ble.ir/SEtemadijam