دسته: Uncategorized

  • سردی دستی کوچک

    سردی دستی کوچک

    شب قبل، بازار ته‌لنجی‌ها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پس‌اندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفره‌ی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری‌ لباسش کشید و دست در دست پدر راهیِ مدرسه شد.
    زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشک‌های آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود …

    ✍اعتمادی جم

  • پروازِ آخر

    محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه می‌رسید.هر جا بود، خانواده‌اش را در صدر همه‌چیز می‌نشاند. مهربان بود، آن‌قدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی می‌کرد. برای آرتین، پدری بود که با همه‌ی خستگی، روی زمین می‌نشست و کشتی می‌گرفت، می‌خندید و دنیا را برایش ساده‌تر می‌کرد.
    رشته حسابداری را نیمه‌کاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر می‌کشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شب‌ها مقاله‌های فنی می‌خواند، ترجمه می‌کرد و می‌نوشت؛ می‌گفت شاید روزی نوشته‌ها به کار کسی بیاید. پنج‌شنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحه‌ی ترجمه‌اش،دفتر را بست؛ بی‌آنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعه‌ای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آماده‌باش همه‌چیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.»
    بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    به لطف خدا ،روایت سی‌ و هفتم از شهدای جنگ ١٢ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • محبوبه صبح


    روایت دختری است که از دلِ روزهای عادی، به روشنای یک نام ماندگار می‌رسد. سرکار خانم راضیه تجار در این کتاب به روایتِ داستانِ زندگی شهیده محبوبه دانش، در نوزده بخش می‌پردازد؛ از تولدی در جمعه ای زمستانی تا رسیدن به انتخابی بزرگ. محبوبه، دختری است که هم‌قدم با عمویش پا به مسیر مبارزه می‌گذارد؛ مسیری که از نوشتن شعار بر دیوار مدرسه آغاز می‌شود، با تعقیب و گریز و اخراجش از مدرسه ادامه می‌یابد و سرانجام به میدان ژاله می‌رسد.
    نویسنده با نثری روان و صمیمی، شخصیت محبوبه را نه در قالب یک اسطوره‌ی دوردست، بلکه چون دختری از جنس همین روزها تصویر می‌کند؛ با شور و جسارت و ایمانی که آرام‌آرام در او قد می‌کشد. مخاطب همراه او بزرگ می‌شود، می‌ترسد، می‌ایستد و قدم‌به‌قدم به لحظه‌ای نزدیک می‌شود که «انتخاب»، شکلِ نهایی خود را پیدا می‌کند.

    محبوبه صبح، قصه‌ی بیدار شدن نسلی است که نوجوانی‌اش را با فریاد آزادی معنا کرد. کتابی مناسب نوجوانان و جوانانی که می‌خواهند بدانند قهرمانان دیروز، چگونه از دل مدرسه‌ها و کوچه‌ها برخاستند و نام‌شان با صبحِ یک انقلاب گره خورد.

    معرفی

    معرفی کتاب محبوبه صبح اثر خانم راضیه تجار

    🌸 در صفحه بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/499481d2-8fcb-42d9-8418-3f8629248447?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • معرفی کتاب «دلی که نداشتی»

    «دلی که نداشتی»، روایت دل‌بستنی است که آرام‌آرام شکل می‌گیرد و خواننده را با خودش همراه می‌کند.
    فاطمه سلیمانی ازندریانی، داستان زندگی دختری به نام ارغوان را از زبان خودش روایت می‌کند؛ با زاویه دید «من»، صمیمی، بی‌واسطه و نزدیک. ارغوان، در مسیر انتخاب شریک زندگی، ما را وارد تردیدها، امیدها و دل‌نگرانی‌هایش می‌کند؛ مسیری که فقط یک انتخاب ساده نیست؛ میدانِ کشمکش دل و عقل است.
    خواننده قدم‌به‌قدم با ارغوان پیش می‌رود؛ با انتخاب‌هایش دلشاد می‌شود، با شکست‌هایش دل‌زده، و با غمش غمخوار. روایت، شبیه دردِ مشترکی است که خیلی‌ها آن را زیسته‌اند اما کمتر درباره‌اش گفته‌اند.
    این کتاب برای کسانی مناسب است که در آستانه‌ی انتخاب‌اند و برای هرکسی که طعم دل‌بستن و دل‌کندن را چشیده است و به خوانندگانی پیشنهاد می شود که به روایت‌های شخصیت‌محور و صادقانه علاقه دارند؛ جایی که قهرمان، کامل و بی‌خطا نیست. ارغوان در طول داستان ساخته می‌شود؛ با انتخاب‌ها، تردیدها و واکنش‌هایش. شخصیت‌های داستان،شبیه آدم‌های واقعی‌اند؛ با ضعف‌ها و امیدهایی آشنا. دلی که نداشتی با همین شخصیت‌پردازی باورپذیر، به دل می‌نشیند و مخاطب را همراهِ مسیر تصمیم‌گیری می‌کند.

    🌸در صفحه بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/89e8c5dc-7efe-478b-8be4-38bad8dc230f?inviteCode=k23Vx5Nj665c

  • معرفی کتاب بهای عاشقی

    معرفی کتاب «بهای عاشقی»

    «بهای عاشقی» روایت زنی است
    که عشق را زود نفهمید،اما وقتی فهمید،
    همه‌چیزش را پای آن گذاشت.

    مهری ماهوتی در این کتاب،
    زندگی حضرت خدیجه‌(س) را نه صرفاً به‌عنوان همسر پیامبر،بلکه به‌مثابه زنی انتخاب‌گر، آگاه و پیشگام روایت می‌کند.
    روایت از جایی آغاز می‌شود که ابوطالب،
    محمد امین(ص) را برای تجارت به خدیجه معرفی می‌کند و ادامه می‌یابد تا دل‌دادنی که بر پایه‌ی شناختِ سجایا،راست‌کرداری و امانت‌داری شکل می‌گیرد.

    کتاب با ظرافت،از ازدواجی می‌گوید که برخلاف خواست پدر و قریش شکل گرفت؛ازدواجی که بهایش،ایستادن مقابل سنت‌های جاهلی بود.
    خدیجه، نخستین زنی است که ایمان می‌آورد
    و نخستین کسی که بی‌چشم‌داشت،
    دارایی، آبرو و آرامش خود را در مسیر رسالت پیامبر خرج می‌کند.

    در صفحات بعد،خواننده با خدیجه‌ای همراه می‌شود که داغِ از دست دادن دو فرزند را تاب می‌آورد، اما با تولد حضرت زهرا(س)،روشنایی تازه‌ای به خانه‌اش بازمی‌گردد.
    و سرانجام،سخت‌ترین فصل زندگی‌اش فرا می‌رسد:
    شِعب ابی‌طالب،
    تحریم، رنج، بیماری و در آخر سفرپایانی…

    «بهای عاشقی» در ۱۷۶ صفحه، تصویری انسانی و ملموس از حضرت خدیجه(س) ارائه می‌دهد؛زنی که عاشق شد، ایمان آورد و تا آخرین نفس،پای انتخابش ایستاد.

    این کتاب، کاری از انتشارات مدرسه،برای نوجوانان و بزرگسالانی که به روایت‌های الهام‌بخش از ایمان،عشق و ایثار علاقه دارند،
    خواندنی و اثرگذار است.

    معرفی

    معرفی کتاب بهای عاشقی اثر مهری ماهوتی

    🌸در صفحه ی بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/cd7cf432-6c5c-4c7f-967a-0fadd1a6595e?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • مرور کتاب کشتن مرغ مقلد

    هارپر لی از دل شهری کوچک، داستانی بزرگ بیرون می‌کشد؛ شهری که در آن قضاوت زودتر از شناخت اتفاق می‌افتد و عدالت، همیشه هم‌قدِ حقیقت نیست.
    کشتن مرغ مقلد روایت بزرگ‌شدنِ ناگهانی است؛ آن‌جا که کودکی، پیش از آن‌که فرصت رویا دیدن داشته باشد، با چهره‌ی خشن جهان روبه‌رو می‌شود.
    راوی، دختربچه‌ای است با نام اسکات که با نگاهی ساده و بی‌پیرایه؛ در کنار او، پدری ایستاده است که شجاعتش در فریاد نیست، در پافشاری است؛ ایستادن بر حق، حتی وقتی تنها می‌ماند.
    کشتن مرغ مقلد داستان شهری کوچک است که حقیقت در آن آرام راه می‌رود و تعصب با اطمینان می‌دود. هارپر لی جهان را از چشم کودکی نشان می‌دهد که هنوز مرز میان خوب و بد را ساده می‌فهمد، اما خیلی زود درمی‌یابد زندگی قرار نیست مطابق همین سادگی پیش برود. کودکیِ اسکات، میدانِ نخستین مواجهه با بی‌عدالتی است؛ جایی که فهمیدن دردناک‌تر از ندانستن می‌شود.
    در دل این روایت، اتیکوس فینچ ایستاده است؛ پدری که قهرمان‌بودنش در قدرت یا پیروزی نیست، در انتخاب است. او حقیقت را بر آسایش ترجیح می‌دهد و می‌داند دفاع از بی‌گناه، حتی اگر به شکست ختم شود، ارزش ایستادن دارد. سکوتِ او، بلندترین اعتراض داستان است.
    کشتن مرغ مقلد تنها روایت نژادپرستی نیست؛ کتابی است درباره قضاوت، ترس از تفاوت و زخم‌هایی که جامعه ی آمریکایی بر پیکر بی‌گناهان می‌نشاند. مرغ مقلد نماد کسانی است که آزاری ندارند، اما قربانی می‌شوند چون متفاوت‌اند.
    این رمان خواننده را وادار می‌کند مکث کند، نگاهش را عوض کند و از خود بپرسد: اگر در آن شهر بودم، تماشاگر می‌ماندم یا جرئت ایستادن داشتم؟

    مرور

    مرور کتاب کشتن مرغ مقلد اثر هارپرلی

    🌸 در صفحه بهخوان م منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/e206b6a6-257f-447e-bfb0-2fc9d8c88389?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سفیرِ لبخند و شجاعت

    🗞 سفیرِ لبخند و شجاعت
    💗 پاسدار شهید محمدرضا توکل

    🔹️ محمدرضا، هر لحظه‌اش با مهربانی و حضور دلگرم‌کننده در کنار خانواده پر شده بود. خردادماه، آخرین سفر مشهد را با همسر و سه فرزند خردسالش آغاز کرد. در مسیر شاهرود، پیشنهاد کرد جنگل ابر را ببینند؛ می‌خواست بچه‌ها تجربه کنند و شادی را در نگاهشان جاری کند. وقتی خسته می‌شد، صبوری‌اش اجازه نمی‌داد خستگی بر روح خانواده سایه بیندازد؛ با شوخی‌ها و مراقبت‌هایش، عشق را در هر لحظه، جاری می‌کرد. مردی که دانش و ایمان را با هم آموخته بود، دانشگاه امام صادق(ع)، آغازگر مسیر علم و شناختش شد و پس از سال‌ها حضور در حوزه علمیه، لباس پاسداری بر تن کرد تا با تمام وجود، از مردم و وطن دفاع کند. متعهد و فروتن بود؛ اهل نظم و انضباط؛ اهل صبر و حوصله. با فرزندان و همسرش، همیشه وقت می‌گذاشت. در خانه و بیرون، بازی و همراهی‌اش با کودکان، انرژی و آرامش می‌آورد و هر نگاهش پر از مهربانی و دلگرمی بود. ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جریان تجاوز رژیم صهیونیستی، پاسدار محمدرضا توکل آسمانی شد، مردی که مهربانی‌اش خانه را روشن کرده بود و شجاعتش، میهن را. با رفتنش، «سفیر لبخند و شجاعت» شد.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • آخرین مدال

    🗞 آخرین مدال
    💗 شهید وحید حسنوند

    🔹️ وحید از آن مردهایی بود که افتخار را بعد از انسانیت معنا می‌کرد. قبل از آن‌که روی سکو بایستد، بلد بود کنار مردم بایستد. ورزش برایش فقط مسابقه نبود؛ تمرینِ نفس بود و فروتنی. قهرمان ملیِ کیک‌بوکس و کاراته بود، اما هیچ‌وقت خودش را جلوتر از دیگران نمی‌دید. اولین نفر وارد باشگاه می‌شد و آخرین نفر چراغ را خاموش می‌کرد؛ نظم و تعهد، در رگ‌هایش جریان داشت. هشتم شهریور ۱۳۶۳، در محله‌ی قدیمی پشت‌بازار خرم‌آباد، پا به دنیایی گذاشت که خیلی زود طعم سختی را به او چشاند. هفت‌ساله بود که پدرش را از دست داد و از همان وقت، بار خانواده روی شانه‌هایش افتاد. شاید به همین دلیل بود که ازدواج نکرد، چون خانواده‌ هنوز به تکیه‌گاه نیاز داشت و او بودن را انتخاب کرد. وقتی لباس ارتش را پوشید، همان وحید ماند؛ فقط میدان عوض شد. گفت: «من سربازم؛ وظیفه‌ام دفاع است.» بامداد ۲۸ خرداد ۱۴۰۴، راکت‌های رژیم صهیونیستی، به پادگان امام‌علی(ع) خرم‌آباد اصابت کرد؛ وحید حسنوند، این‌بار نه روی سکو، که در میدان دفاع، آخرین مدالش را گرفت. پیکرش در گلزار شهدای خرم‌آباد آرام گرفت؛ قهرمانی که پیش از فتح سکوها، دل‌ها را فتح کرده بود. او سی مدال بر سینه داشت؛ سی‌ویکمین را آسمان به گردنش انداخت.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • با من بیا مائده

    معرفی کتاب «با من بیا مائده» نوشته‌ی مجید ملامحمدی
    «با من بیا مائده»، رمانی کوتاه و پراحساس از مجید ملامحمدی، در ۹۶ صفحه توسط انتشارات ۲۷ بعثت منتشر شده و پلی است میان نسل امروز و خاطره‌ی مقدس دفاع مقدس. داستان حول مائده می‌چرخد؛ دختری متولد سال‌های پس از جنگ که با پدرش، جانباز شیمیایی لشکر حضرت محمد رسول‌الله (ص) و یادگار کانال کمیل، احساس فاصله می‌کند. پدر، در انزوای خود، پیوسته خاطرات جنگ با نیروهای بعثی را می‌نویسد؛ رفتاری که برای مائده غریب و دور از درک است.اما یک حادثه، مائده را به دنیای نوشته‌های پدر می‌برد. او از خلال این صفحات، به گذشته سفر می‌کند و خود را در دل کانال کمیل می‌یابد؛ جایی که برای نخستین‌بار معنای واقعی ایثار، رشادت و بزرگی رزمندگان را حس می‌کند. این سفر درونی، نه‌تنها فاصله‌ی میان پدر و دختر را کم می‌کند، بلکه مائده را با عمق فداکاری‌های نسلی آشنا می‌سازد که در سخت‌ترین روزها، امید و ایمان را زنده نگه داشتند.مجید ملامحمدی با نثری روان و احساسی، هدف اصلی‌اش را آشنا کردن نسل جوان با الفبای جنگ و جبهه اعلام کرده است. نوجوانان امروز، که جنگ را تنها از کتاب‌های درسی یا فیلم‌های پراکنده می‌شناسند، در این رمان با انسان‌های بزرگی روبه‌رو می‌شوند که ایثار را معنا کردند. «با من بیا مائده» تلاشی است برای پیوند نسل جدید با خاطره‌ی جمعی ملت؛ روایتی از درد، دلتنگی و در عین حال عظمت کسانی که در تاریک‌ترین روزها، نور شدند.این کتاب، با روایتی ساده اما عمیق، خواننده‌ی نوجوان را دعوت می‌کند تا پدرش را ــ و نسل او را ــ دوباره ببیند؛ با چشمی که پر از احترام و درک است.مخاطب پیشنهادی این اثر نوجوانانی هستند که می‌خواهند دفاع مقدس را از زاویه‌ای تازه بشناسند.

    «با من بیا مائده» پلی است میان دیروز و امروز؛ سفری که خالی از لطف نیست اگر هر نوجوان ایرانی، آن را تجربه کند.
    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://behkhaan.ir/reviews/66472a0f-5bd9-4344-9947-500246c1cbe0?inviteCode=k23Vx5Nj665c
    https://ble.ir/SEtemadijam
  • همیشه پای وطن

    اسدالله، از همان نوجوانی که بارِ سنگین جنگ روی شانه‌های کشور افتاد، کوله‌اش را برداشت و راهی جبهه شد؛ مرصاد و فاو را به چشم دید، بی‌آنکه لحظه‌ای از دفاع کوتاه بیاید. بعد از پایان جنگ، رانندگی را انتخاب کرد. هر سال بارها، چند نفر را بی‌هزینه به مشهد می‌بُرد. مردی صبور، خوش‌اخلاق و خنده‌رو بود. سال‌ها تنها با پسرش زندگی می‌کرد؛ همسرش در هفت‌سالگیِ امیررضا بر اثر بیماری از دنیا رفته بود. بامداد ۲۳ خرداد که رژیم صهیونیستی حمله کرد، در خانه پیگیر خبرها بود. برای کارهای اداریِ ماشینش به تهران رفت، اما دو روز گذشت و خبری از او نشد. خانواده اصلاً احتمالِ شهادت نمی‌دادند… تا شبِ رؤیا. به خوابِ خواهرزاده‌اش آمد و گفت: «من در معراج هستم… بیایید اینجا و مرا به خانه ببرید.» صبح، پیکر مظلومش را یافتند؛ با ترکش کوچکی بالای ابرو، شهید انفجار میدان قدس در ۲۵ خرداد. پسرش می‌گفت: «حتماً رفته بود دوستانش را ببیند.» شهید سید اسدالله طاهری که هشت سال برای وطن جنگیده بود، سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید. مراسمش با نوحه‌ی خودش پایان یافت و پیراهن مشکی عزاداری‌اش در روستای ده‌سفید خرم‌آباد، همراهش به خاک سپرده شد و پرچم سه‌رنگ وطن، سایه‌بان آخرین خوابِ یک سربازِ قدیمی شد.