
شب را در یکی از موکبهای خیابان حجاب گذرانده بود. از قائمشهر، تنها آمده بود. هر قدم را با زحمت برمیداشت.
میگفت رماتیسم و آرتروز دارد و دیابت، سالهاست مهمانِ تنش شده.
پرسیدم:
«چرا این همه راه آمدید؟ نمیشد از همان شهر خودتان رهبرتان را بدرقه کنید؟»
نگاهم کرد و گفت:
«اومدم بگم جونم، بچههام، نوههام، دار و ندارم، فدای رهبرم. با همین درد اومدم… با همین وضعیت. چون رهبرِ من جونش رو فدای همهی ملت کرد.»
بعد از نماز هم، راهش تمام نمیشد؛ میخواست همراه پیکرِ رهبرش تا قم و مشهد برود.
تنش خسته بود؛ اما دلش هنوز، بیقرارِ بدرقهی رهبرش بود.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید