باد میان برگهها پیچید.یکی از عکسهای آقای شهید از دستش رها شد و روی زمین افتاد. بیدرنگ خم شد.عکس را برداشت و بوسید. گردِ رویش را با دست کنار زد و دوباره روی دستهی عکسهایی گذاشت که قرار بود میان مردم پخش کند. اینبار عکسِ رهبرش را نه روی دست که روی دل نشاند.
شب را در یکی از موکبهای خیابان حجاب گذرانده بود. از قائمشهر، تنها آمده بود. هر قدم را با زحمت برمیداشت. میگفت رماتیسم و آرتروز دارد و دیابت، سالهاست مهمانِ تنش شده. پرسیدم: «چرا این همه راه آمدید؟ نمیشد از همان شهر خودتان رهبرتان را بدرقه کنید؟» نگاهم کرد و گفت: «اومدم بگم جونم، بچههام، نوههام، دار و ندارم، فدای رهبرم. با همین درد اومدم… با همین وضعیت. چون رهبرِ من جونش رو فدای همهی ملت کرد.» بعد از نماز هم، راهش تمام نمیشد؛ میخواست همراه پیکرِ رهبرش تا قم و مشهد برود. تنش خسته بود؛ اما دلش هنوز، بیقرارِ بدرقهی رهبرش بود.
«الان وظیفهی ماست که اینجا باشیم.» نرگسخانم این را گفت و دوباره سرش را برگرداند. مطمئن شد هر پنج دخترش همراهش هستند. هفت صبح، مستقیم از همدان، خودش را به نماز بر پیکر رهبرِ شهید، رسانده بود. پرسیدم: «با این همه شلوغی، نگران بچهها نیستید؟» لبخندی زد و گفت:«نه، باید به خونخواهی رهبرِ شهیدمون اعلام حضور میکردیم. باید دشمن ما رو ببینه. باید این جمعیت، مخابرهی جهانی بشه؛ مشت محکمی به دهان اسرائیل، آمریکا و دشمنان اسلام باشه.» مکث کرد. نگاهش را به دخترهایش دوخت. بعد آرامتر گفت:«دعا میکنم این نماز، به ظهور امام زمان(عج) وصل بشه… و دخترانم، زمینهساز ظهور و منتقم خون رهبرِ شهیدشون باشن.» از همدان، با پنج ستاره آمده بود؛ ستارههایی که دعا میکرد روزی آسمانِ ظهور را روشنتر کنند.
«اگه همهی دنیا هم جلوم بایستن… اگه هیچکس هم نَمونه… من هستم آقا.» این را که گفت، دستش را روی دهانش گذاشت. اشک، امانش نمیداد. قابِ عکسِ آقای شهید را با گلها آراسته بود و آرام میان جمعیت قدم برمیداشت. کمی که آرامتر شد، گفت: «اگه امروز اینجام، شاید کوچیکترین دلیلش خودم باشم؛ اینکه دلم سبک بشه… اما دلیلِ بزرگترم اینه که رهبری که امروز داریم، از همهی ما داغِ سنگینتری دیده و بارِ مسئولیتش از همه بیشتره. اومدم فقط بهش بگم که پشتش هستم.» بغض، دوباره راهِ گلویش را بست. قاب را محکمتر در آغوش گرفت و رفت. آن روز، یک نفره آمده بود؛ اما به اندازهی یک لشکر ایستاده بود.
با قدی خمیده، از مشیریه آمده بود. تنها هم نبود؛ با چند نفر از دوستان مسجدیاش آمده بود. هر چند قدم، میایستاد، نفسی تازه میکرد و دوباره راه میافتاد. گفتم: «راه رفتن برایتان سخت است. چطور آمدید؟» سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «فقط به عشقِ رهبرم… خیلی دوستشون داشتم.» دوستشون داشتم، که از لبهایش گذشت، دیگر نتوانست ادامه بدهد. بغض، راه گلویش را بست. اشک، آرام در چشمهایش نشست. چند لحظه بعد، بیآنکه حرف دیگری بزند، دوباره راه افتاد؛ آرام، خمیده، اما استوار.
📝 *خردهروایتهای رسانه ریحانه *KHAMENEI.IR * از تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران*
▪️هر بار که آب روی سر مردم میپاشید، دستهایی به علامت پیروزی بالا میرفت. از پنجره طبقات بالا، زنی با پرچم ایران که به مچ دستش بسته بود، شلنگ را دوباره سمت جمعیت میچرخاند. آفتاب، نفس مردم را گرفته بود؛ دستها که بالا میرفت، شلنگ دوباره روی سر جمعیت میچرخید. فاصلهاش با مردم، چند طبقه بود؛ اما از همان فاصله و همان پنجره، سهم خودش از بدرقه رهبرش را ادا میکرد.
✍ سمانه اعتمادی جم 📆شماره ۱۱۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
«از وقتی آقا شهید شده، خواب به چشمم نیامده…» جمله را که گفت، بغضش شکست. گلونیِ لُری به سر بسته بود. صورتش را به نشانهی عزا گلمال کرده بود و روی کولهاش، تصویر رهبرِ شهید نقش بسته بود. پرچم سرخِ بزرگی را روی شانه حمل میکرد؛ آنقدر سنگین که هر چند قدم، وزنش روی دستانش میافتاد. عرق از پیشانیاش میچکید، اما دستش از چوبِ بیرق جدا نمیشد. گفت ساعت چهار صبح از لرستان رسیده؛ مستقیم از ترمینال، پیاده خودش را به مصلی رسانده است. میان هقهقش، جملهها یکییکی از دلش بیرون میآمد: «به آمریکا و اسرائیلِ جنایتکار میگوییم هیچ غلطی نمیتوانید بکنید. به آقا سیدمجتبی میگوییم تا شاهرگمان پای شما ایستادهایم؛ خودمان و بچههایمان فدای شما.» لحظهای سکوت کرد. اشکش را با پشت دست پاک کرد و آرامتر گفت: «ما باید خونبهای آقامان را بگیریم… کوتاه نمیآییم.»
چوبِ بیرق را محکمتر در دست گرفت و در میان جمعیت راه افتاد. پرچم، بالای سرش در باد میرقصید؛ اما سنگینترین چیزی که با خود حمل میکرد، داغی بود که از روز شهادت، خواب را از چشمانش گرفته بود.
▪️«تا وقتی آقا در کشور ما زندگی میکنند و ما در این هوا نفس میکشیم، باید مطیع امر ایشان باشیم. ما مطالبهگران شروط رهبری هستیم.» زینب این را گفت و بیاختیار، دستش را محکمتر دور چوبِ بیرق حلقه کرد. پانزده سال بیشتر نداشت.
▪️شب قبل، همراه پنجاه نفر از نوجوانهای مجموعه فرهنگی یادگاران امام، از طوقچیِ اصفهان رسیده بودند. جایی برای اقامت نداشتند؛ اما امیدشان را به لطف خدا گره زدند و همان شب، مجموعهی چهلسرا پذیرایشان شد.
▪️صبح، از ساعت شش، هر دو نفر بیرقشان را دست گرفتند؛ همان بیرقهایی که شبهای زیادی، کنار پدرهایشان پارچههایش را بریده بودند، رویش نوشته بودند و بخیهبهبخیه دوخته بودند. آفتاب هر ساعت سوزانتر میشد. از زینب پرسیدم: «زیر این آفتاب، نگه داشتن بیرق سخت نیست؟»
▪️بیآنکه دستش را از روی چوبِ بیرق بردارد، فقط لبخند زد و گفت: «ما تا آخرین قطرهی خون شهیدمان را پس نگیریم، آرام نمیشویم.» زینب نگاهش را به بیرق دوخت. آفتاب میسوخت؛ اما تا غروب، دستش از چوب بیرق جدا نشد.
طوبی و معنای شب، رمانی از شهرنوش پارسیپور، روایت زندگی زنی به نام طوبی است؛ زنی که از اواخر دوران قاجار تا سالهای حکومت پهلوی، در میانهی تحولات سیاسی و اجتماعی ایران زندگی میکند. داستان، فراز و فرود زندگی او، ازدواجها، فقدانها، دلبستگیها و جستوجوی معنویاش را در کنار حوادث مهم تاریخی به تصویر میکشد و تلاش میکند سرنوشت یک زن را با سرنوشت یک سرزمین گره بزند. آنچه بیش از همه در این رمان جلب توجه میکند، تلاش نویسنده برای روایت تاریخ معاصر از زاویهی زندگی یک زن است؛ اینکه چگونه رخدادهای سیاسی، آرامآرام بر زندگی شخصی، خانواده و باورهای او سایه میاندازند. با این حال، برای من پراکندگی روایت و تعدد داستانهای فرعی، بارها خط اصلی پیرنگ را کمرنگ کرد. جابهجایی میان شخصیتها، خردهروایتها و دورههای مختلف تاریخی، دنبال کردن مسیر اصلی داستان را دشوار میکرد. از سوی دیگر، نوع پرداخت شخصیت طوبی برایم پرسشبرانگیز بود. هرچند رمان بر جستوجوی معنویت،حقیقت و ایمان او تأکید دارد، اما این تأکید گاه به گونهای است که مرز میان دینداری، سادهدلی و خرافهگرایی مبهم میشود. در نتیجه، دستکم برای من، طوبی بیش از آنکه جویندهای آگاه در مسیر حقیقت باشد، شخصیتی به نظر میرسید که بسیاری از تصمیمهایش بیش از آنکه بر تعقل استوار باشد، از باورهای خرافی و تسلیمگونه تأثیر میپذیرد.
در مجموع، «طوبی و معنای شب» رمانی بلندپروازانه با ایدهای قابل تأمل است؛ اثری که در پیوند زدن تاریخ و سرنوشت انسان موفق عمل میکند، اما شیوهی روایت و پرداخت شخصیت اصلی، احتمالاً برای همهی مخاطبان به یک اندازه جذاب و قانعکننده نخواهد بود.
خواندن این رمان تکلیف کلاسی بود و به پیشنهاد استادم خوانده شد؛ تجربهای که اگرچه از نظر شخصی ارتباط عمیقی با فضای اثر برقرار نکردم، اما از منظر شناخت ادبیات معاصر و نسبت میان زن، تاریخ و سیاست، برایم خواندنی و قابل تأمل بود.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب«طوبی و معنای شب » به قلم شهرنوش پارسی پور