
«اگه همهی دنیا هم جلوم بایستن… اگه هیچکس هم نَمونه… من هستم آقا.»
این را که گفت، دستش را روی دهانش گذاشت. اشک، امانش نمیداد.
قابِ عکسِ آقای شهید را با گلها آراسته بود و آرام میان جمعیت قدم برمیداشت.
کمی که آرامتر شد، گفت:
«اگه امروز اینجام، شاید کوچیکترین دلیلش خودم باشم؛ اینکه دلم سبک بشه… اما دلیلِ بزرگترم اینه که رهبری که امروز داریم، از همهی ما داغِ سنگینتری دیده و بارِ مسئولیتش از همه بیشتره. اومدم فقط بهش بگم که پشتش هستم.»
بغض، دوباره راهِ گلویش را بست. قاب را محکمتر در آغوش گرفت و رفت.
آن روز، یک نفره آمده بود؛ اما به اندازهی یک لشکر ایستاده بود.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید