
ساعت از هشت و نیم گذشته بود و موکب پر از هیاهوی کودکان بود. یکی برای بچهها قصه میگفت، یکی با آنها بازی میکرد، یکی بند کفش کودکی را میبست و دیگری گره روسری دخترکی را برایش مرتب میکرد. شب در میان خندههای بچهها و تلاش خادمان آرام آرام پیش میرفت.
در این میان، آقایی سمت موکب آمد. مسئول موکب را صدا زد و آرام گفت: «تا نیم ساعت دیگه یه تبرکی از بیت میارم.»
خبر، آرام میان خانمها پیچید؛ اما انگار راه دلها را بهتر از راه گوشها بلد بود.
از آن لحظه، هرچند دستهایمان مشغول همان کارهای همیشگی بود، دلهایمان جای دیگری بود. بچهها میخندیدند و بازی میکردند، اما نگاه ما بیاختیار به سمت ورودی موکب میرفت.
نیم ساعت انتظار، طولانیتر از همیشه گذشت. شاید چون هیچکس گمان نمیکرد سهم موکب کوچک ما، چنین هدیهای باشد.
بالاخره رسید.
انگشتر و عبای متبرک آقا را که آوردند، همهمهها آرام شد. همه جمع شدیم.
بعضیها فقط نگاه میکردند.
بعضیها زیر لب صلوات میفرستادند.
بعضیها اشک میریختند.
بعضیها پاهایشان دیگر توان نداشت و بر زمین نشستند.
هنوز صد روز هم نگذشته بود.
هنوز داغِ فراق تازه بود و همیشه تازه میماند. هنوز دلهایمان به نبودش عادت نکرده بود و نمیکرد.
هنوز وقتی نامش میآید، چیزی در سینههایمان فرو میریزد؛ انگار جایی در وجودمان نمیخواهد بپذیرد که باید در روزگاری زندگی کنیم که او در میانمان نیست.
آن انگشتر و عبا، برای خیلیها شاید فقط یک تبرک بود؛ اما برای ما، نشانی بود. نشانیِ عزیزی که دلتنگیاش هر روز بیشتر از دیروز خودش را نشان میدهد.
دستها برای تبرک دراز میشد، اما انگار دلهایمان چیز دیگری میخواست. میخواستیم فاصله این صد روز را انکار کنیم، میخواستیم برای چند لحظه هم که شده، بوی حضورش را نفس بکشیم. دستهای دراز شده، سرانگشتان بیتاب….
آن شب، کسی از خستگی حرف نزد. انگار همان نشانی کوچک، غبار خستگی را از دلهایمان شست و برد.
آن شب، کنار آن انگشتر و آن عبا، نه فقط دلتنگیهایمان تازه شد؛ عهدهایمان هم تازه شد. انگار آن نشانی آمده بود تا به ما بگوید داغِ فراق، اگرچه سنگین است، اما نباید قدمهایمان را متوقف کند.
اشکها جاری بود؛ اما پشت آن اشکها، ارادهای تازه جان میگرفت.
آن شب فهمیدیم دلتنگیِ ما فقط یک حس نیست؛ یک مسئولیت است. مسئولیتِ ادامه دادن راهی که رهبرمان برای آن ایستاد، مسئولیتِ پاسداری از آرمانی که برای آن زیست، و مسئولیتِ خونخواهیِ شهیدانی که با خون خود، این راه را روشنتر کردند.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید