موکب دار

با اصرار از پدر روفرشی گرفتند. گوشه ای پَهنش کردند. نگاهی به اطراف انداختند. هنوز رنگِ موکب نگرفته بود. به موکب های کنار خیابان سری زدند؛عکس‌های مختلفی از رهبرشان گرفتند و کنار هم چیدند. لبخند که بر لبانشان نشست، فهمیدم موکب شان دارد سرِپا می‌شود.
حالا مانده بود دیوارِ موکب که با نقاشی هایشان آن‌را ساختند. سقفِ موکب آسمان بود و چراغش ماه. وسایل رنگ آمیزی شان را وسط گذاشتند. حالا خودشان موکب دار بودند؛ میزبانِ کودکانی که سهمشان چند خط رنگ بود و لبخندی بر لب.

✍سمانه اعتمادی جم

داستانک

https://ble.ir/SEtemadijam

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *