سروِ رشید

سال ۱۳۳۲، وقتی که نسیم خنک اول مهر، کوچه‌های دزفول را پر کرده بود، غلامعلی در خانواده‌ای مذهبی و انقلابی متولد شد. خانه‌شان پر از کتاب و عطر نمازهای مادر و گفتگوهای پدر درباره‌ی عدالت و دین بود. از همان سال‌های نوجوانی، او با کنجکاوی و شور، راه مساجد و جلسات علمی و مذهبی را پیش گرفت؛ جایی که درس خواندن، کارهای اجتماعی و مراقبت از ارزش‌ها، هم‌زمان بخش مهمی از روزهایش بود.

سال ۱۳۵۰، وقتی تنها هجده سال داشت، شور و هیجان جوانی و عدالت‌خواهی‌اش او را به صحنه مبارزه با رژیم پهلوی کشاند. دست‌هایش هنوز برای کارهای روزمره و درس خواندن گرم بود، اما قلبش برای آزادی وطن می‌تپید. فعالیت‌هایش خیلی زود توجه ساواک را جلب کرد و در دزفول دستگیر شد. یک سال در زندان اهواز گذراند؛ شب‌هایی که سلول‌های تاریک و دیوارهای بلند، حتی نمی‌توانستند اراده او را از پا درآورند. همان‌جا بود که با محسن رضایی و علی شمخانی آشنا شد و پیوندی شکل گرفت که سال‌ها بعد ستون دفاع مقدس را ساخت.

پس از آزادی، بار دیگر دل به خطر زد و به گروه منصورون پیوست؛ گروهی از جوانان مبارز که در خفا علیه ظلم پهلوی فعالیت می‌کردند. در جلسات مخفی، در خانه‌های تاریک، برنامه‌ریزی عملیات‌های سیاسی و تبلیغاتی می‌کردند و اعلامیه‌ها را در کوچه‌ها پخش می‌نمودند. غلامعلی با تیزبینی و شجاعتش خیلی زود به یکی از ستون‌های این گروه تبدیل شد، کسی که نه از دستگیری می‌ترسید و نه از شکنجه.

با پیروزی انقلاب، غلامعلی مسیرش را در سپاه پاسداران ادامه داد و در سنین جوانی، مسئولیت‌هایی بزرگ پذیرفت؛ از معاونت اطلاعات و عملیات سپاه دزفول گرفته تا فرماندهی قرارگاه‌های عملیاتی. در طول جنگ تحمیلی، حضورش در عملیات‌های بیت‌المقدس، طریق‌القدس، فتح‌المبین و کربلای ۵، نه تنها نشان از شجاعت و مدیریت عملیاتی داشت، بلکه از ذهن استراتژیک و آینده‌نگری او در میدان جنگ حکایت می‌کرد.

زندگی شخصی او، آرام و پرتلاش بود. در خانه، مردی خانواده‌دوست و مهربان بود؛ همسری وفادار و پدری دلسوز که با همسر و تنها فرزندش زندگی ساده و پرمعنایی داشت. با وجود مسئولیت‌های سنگین و ساعات بی‌شمار خدمت، هرگز ارتباطش با خانواده و ارزش‌های انسانی را از دست نداد.

در سال‌های پس از جنگ، او همچنان در بالاترین سطوح نظامی، همواره در حال برنامه‌ریزی و هدایت نیروها بود و نقش کلیدی در توسعه راهبردها و فناوری‌های دفاعی کشور داشت؛ از سامانه‌های موشکی تا پدافند هوایی و توان سایبری، همه زیر نظر و هدایت او پیش می‌رفت.

سرانجام، سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله رژیم صهیونیستی، سردار غلامعلی رشید و تنها فرزندش، امین‌عباس، به کاروان عرشیان پیوستند. همسرش، خانم رحیمی، در مراسم بزرگداشتش گفت: «او همیشه می‌گفت زمان در مشت من است؛ و زندگی‌اش گواهی بر این بود که هر لحظه را با تمام توان زندگی کرد.»

سردار رشید نه فقط یک فرمانده بود؛ او نماد استقامت، ایمان و وفاداری به آرمان‌های انقلاب و مردمش بود؛ انسانی که با شجاعت و بصیرت، مسیر خود را در دفاع از وطن و ارزش‌ها به نهایت رساند.

روایت

✍سمانه اعتمادی جم

https://ble.ir/SEtemadijam

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *