دسته: روایت

  • سروِ رشید

    سال ۱۳۳۲، وقتی که نسیم خنک اول مهر، کوچه‌های دزفول را پر کرده بود، غلامعلی در خانواده‌ای مذهبی و انقلابی متولد شد. خانه‌شان پر از کتاب و عطر نمازهای مادر و گفتگوهای پدر درباره‌ی عدالت و دین بود. از همان سال‌های نوجوانی، او با کنجکاوی و شور، راه مساجد و جلسات علمی و مذهبی را پیش گرفت؛ جایی که درس خواندن، کارهای اجتماعی و مراقبت از ارزش‌ها، هم‌زمان بخش مهمی از روزهایش بود.

    سال ۱۳۵۰، وقتی تنها هجده سال داشت، شور و هیجان جوانی و عدالت‌خواهی‌اش او را به صحنه مبارزه با رژیم پهلوی کشاند. دست‌هایش هنوز برای کارهای روزمره و درس خواندن گرم بود، اما قلبش برای آزادی وطن می‌تپید. فعالیت‌هایش خیلی زود توجه ساواک را جلب کرد و در دزفول دستگیر شد. یک سال در زندان اهواز گذراند؛ شب‌هایی که سلول‌های تاریک و دیوارهای بلند، حتی نمی‌توانستند اراده او را از پا درآورند. همان‌جا بود که با محسن رضایی و علی شمخانی آشنا شد و پیوندی شکل گرفت که سال‌ها بعد ستون دفاع مقدس را ساخت.

    پس از آزادی، بار دیگر دل به خطر زد و به گروه منصورون پیوست؛ گروهی از جوانان مبارز که در خفا علیه ظلم پهلوی فعالیت می‌کردند. در جلسات مخفی، در خانه‌های تاریک، برنامه‌ریزی عملیات‌های سیاسی و تبلیغاتی می‌کردند و اعلامیه‌ها را در کوچه‌ها پخش می‌نمودند. غلامعلی با تیزبینی و شجاعتش خیلی زود به یکی از ستون‌های این گروه تبدیل شد، کسی که نه از دستگیری می‌ترسید و نه از شکنجه.

    با پیروزی انقلاب، غلامعلی مسیرش را در سپاه پاسداران ادامه داد و در سنین جوانی، مسئولیت‌هایی بزرگ پذیرفت؛ از معاونت اطلاعات و عملیات سپاه دزفول گرفته تا فرماندهی قرارگاه‌های عملیاتی. در طول جنگ تحمیلی، حضورش در عملیات‌های بیت‌المقدس، طریق‌القدس، فتح‌المبین و کربلای ۵، نه تنها نشان از شجاعت و مدیریت عملیاتی داشت، بلکه از ذهن استراتژیک و آینده‌نگری او در میدان جنگ حکایت می‌کرد.

    زندگی شخصی او، آرام و پرتلاش بود. در خانه، مردی خانواده‌دوست و مهربان بود؛ همسری وفادار و پدری دلسوز که با همسر و تنها فرزندش زندگی ساده و پرمعنایی داشت. با وجود مسئولیت‌های سنگین و ساعات بی‌شمار خدمت، هرگز ارتباطش با خانواده و ارزش‌های انسانی را از دست نداد.

    در سال‌های پس از جنگ، او همچنان در بالاترین سطوح نظامی، همواره در حال برنامه‌ریزی و هدایت نیروها بود و نقش کلیدی در توسعه راهبردها و فناوری‌های دفاعی کشور داشت؛ از سامانه‌های موشکی تا پدافند هوایی و توان سایبری، همه زیر نظر و هدایت او پیش می‌رفت.

    سرانجام، سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله رژیم صهیونیستی، سردار غلامعلی رشید و تنها فرزندش، امین‌عباس، به کاروان عرشیان پیوستند. همسرش، خانم رحیمی، در مراسم بزرگداشتش گفت: «او همیشه می‌گفت زمان در مشت من است؛ و زندگی‌اش گواهی بر این بود که هر لحظه را با تمام توان زندگی کرد.»

    سردار رشید نه فقط یک فرمانده بود؛ او نماد استقامت، ایمان و وفاداری به آرمان‌های انقلاب و مردمش بود؛ انسانی که با شجاعت و بصیرت، مسیر خود را در دفاع از وطن و ارزش‌ها به نهایت رساند.

    روایت

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • عهدِ واقعه

    عهدِ واقعه

    تنها نشسته بود سرِ مزار و نگاهش گره خورده به قابِ عکس محسن. انگار زمان هم احترام گذاشته بود و آهسته‌تر می‌گذشت.
    با صدایی گرفته گفت: «محسن شب‌ها تا سوره واقعه را نمی‌خواند، خوابش نمی‌برد.» مکث کرد؛ دستش روی لبه‌ی قاب لغزید، مثل کسی که می‌خواهد از پشت شیشه، دستِ سفرکرده اش را بگیرد.
    ادامه داد: «حالا نوبت من است. شب‌ها برایش سوره واقعه می‌خوانم؛ همان‌طور که او می‌خواند با سوز و گداز… و هر بار اشک می‌ریزم و می‌گویم: محسن من را ببخش. آن روزها نمی‌فهمیدم چرا این آیه‌ها را این‌قدر آرام و محکم تکرار می‌کنی.»
    با حسرت خواسته‌اش را بر زبان آورد: «کاش یک بار دیگر، فقط یک بار، بلند بلند برایم بخواند… از آن وعده‌های شیرین بگوید؛ از بهشتی که میگفتی.»
    بعد زیر لب زمزمه کرد: «مُتَّکِئینَ عَلَیها مُتَقابِلین…» چشم‌هایش خیس شد. انگار لحظه‌ی دیدار را می‌دید؛ دو نفر روبه‌روی هم، تکیه‌زده بر نعمت. سوره که تمام شد، آرام گفت: «محسن… این بار من خواندم؛ تو آنجا ادامه‌اش را برایم بخوان.»
    در پایانِ سوره، نگاهش روی سنگِ سرد ماند؛ جایی که نوشته بود: شهید کربلایی محسن سلطانی، بهشت زهرا(س)، قطعه ۴۲.

    ✍سمانه اعتمادی جم
    ‌#روایت

    جنگتحمیلیسوم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • جان‌فدا

    مادر که باشی، بچه‌هایت قبل از تو زندگی می‌کنند. اول مطمئن می‌شوی سیرند، بعد غذا می‌خوری. اگر تشنه باشند، لب به آب نمی‌زنی. همه‌چیز را برای آن‌ها می‌خواهی و اگر لازم باشد، جانت را هم می‌دهی تا آسیبی نبینند.
    اما جنگ، مادر را به جایی می‌رساند که باید از دلِ خودش، دل بکند؛ همان‌جا که می‌فهمد وطن فقط خاک نیست، سقفی‌ست که اگر ترک بردارد، هیچ آغوشی امن نمی‌ماند؛ حتی آغوشِ مادری برای جگرگوشه‌اش.
    شب‌های جنگ، خیابان‌ها شاهدِ مادرهایی بود که با بچه‌هایشان می‌آمدند وسطِ معرکه. زیرِ صدای پهپاد و پدافند، «الله‌اکبر»شان بلندتر از همیشه در شهر می‌پیچید.
    مادرها اما خوب می‌دانستند این همان آسمانی‌ست که ممکن است هر لحظه جنگنده از آن عبور کند؛ با این‌همه آمده بودند، چون می‌خواستند شهر بداند پشتِ جبهه‌ها خالی نیست و ستونِ این شهر، مادرهایی هستند که ترس را می‌فهمند و باز هم می‌ایستند.
    بعد از آن شب‌ها، وقتی صدای انفجارها کمتر شد و شهر نفسی تازه کرد، بعضی‌ها خیال کردند قصه تمام شده است. اما بازهم مادرها می‌دانستند گاهی جنگ فقط شکلش عوض می‌شود. دوباره آمدند؛ دستِ بچه‌ها را گرفتند و آوردند به «رژه‌ی دختران جان‌فدا»، تا بگویند ما اهلِ برگشتن از میدان نیستیم؛ فقط میدانمان عوض شده است.
    بچه‌ها کنارِ مادرانشان قدم برداشتند؛ مادرها آن‌ها را آورده بودند تا بگویند جان‌فدایی همین است. اینکه مادر باشی و عزیزتر از خودت را هم در میدانِ وطن حاضر کنی؛ تا همه ببینند این دختر هم جان‌فداست هم جان فدا آورده تقدیم کند، این نسل هم ایستاده است پای اسلام، وطن و رهبرش.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    دخترانجانفدایایران

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سکوتِ صحنه‌ی نبرد

    خبرِ آتش‌بس که آمد، به جای آرامش، یک جور سنگینی نشست روی سینه‌ام؛ انگار کسی بی‌صدا دستی گذاشته باشد روی قلبم و فشار بدهد. این فشار وقتی بیشتر شد که خبرِ بمبارانِ لبنان را هم شنیدم.
    من ماندم با دلی که نه راهِ گریه داشت، نه حوصله‌ی حرف، نه توانِ هیچ کاری.
    ولی اگر مادر باشی، آن‌هم مادرِ سه بچه، زندگی به تو حقِ از پا افتادن نمی‌دهد. بچه‌ها چیزی از خبرها نمی‌فهمند، اما گرسنه می‌شوند، آب می‌خواهند، دعوا می‌کنند، می‌خندند، تکلیف دارند و تو باید ادامه بدهی؛ حتی وقتی همه‌چیز توی دلت ریخته به‌هم.
    وسطِ این تقلا برای سرپاماندن، دلم می‌خواست کاری بکنم؛ کاری که بشود پناه برد به آن.
    البته که می‌دانستم این مچالگیِ قلبم، سهمِ بیشترش از نزدیک شدن به اربعینِ شهادتِ آقاست. با خودم گفتم چطور توانستم بدون آقا زنده بمانم؟ آن هم چهل روز. خودم هم نمی‌دانستم…
    بلند شدم؛ به اجبارِ دل. باید کاری می‌کردم برای شبِ چهلم؛ برای عزیزی که فکرِ جای خالی اش کافیست آدم را از پا بیندازد.
    پختِ حلوا را انتخاب کردم. حلوا پختن یعنی صبر را هم زدن. یعنی بویِ داغِ آرد که می‌پیچد و خانه را پُر می‌کند. شعله را روشن کردم. آرد که ریختم، انگار که یک تکه از دلم را ریخته باشم روی حرارت. هم زدم… هم زدم… و هر بار که قاشق دور می‌خورد، زیر لب سلامی می‌دادم؛ به آقای شهیدم.
    شکر که آب شد، من هم آب شدم. روغن که داغ شد، دلم از یادِ داغش سوخت.
    وقتی حلوا جا افتاد، وقتی رنگش نشست و بویش بلند شد، حس کردم یک لایه از آن سنگینیِ سینه‌ام جابه‌جا شده. نه اینکه خوب شده باشم، نه، زخمی است که درمان ندارد؛ حفره ایست درون قلب که دیگر پُر شدنی نیست .
    حلوا را در ظرف کشیدم و بردم تا بگذارم روی میزِ موکب. بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین کار همین است؛ اینکه از زیرِ آوارِ خبرها و دلتنگی‌ها، بلند شوی و برای یادِ کسی که دوستش داری،کاری کنی و با همان، خودت را هم از نو سرِ پا کنی.
    حلوا روی میز بود و با خوردنِ چله نشینانِ خیابان‌ِ مقاومت، وسطِ این همه شلوغیِ دنیا، برای چند دقیقه حس کردم هنوز می‌شود کاری کرد؛ به غم شکل داد و با آن، یادِ عزیزی را بیش از پیش زنده کرد.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    شبِ چهلم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • پایِ کار

    پایِ کار

    بین دو نماز بود؛ همان چند دقیقه‌ای که مسجد نه کاملاً در سکوتِ نماز است، نه در همهمه‌ی رفت‌وآمد. صدای ورق‌خوردن مفاتیح، تق‌تق آرام تسبیح‌ها و گفت‌وگوهای کوتاه،مثل زمزمه‌ای پیوسته در فضای مسجد می‌چرخید.
    حاج‌آقا بلندگو را برداشت؛صدا روی دیوارهای شبستان نشست. اول خداقوتی گفت و تشکر کرد از حضور شبانه‌ی مردم در میادین و کاروان‌های خودرویی. بعد شمرده افزود: «اگر کسی نمی‌تونه پیاده بیاد، همون حضورِ خودرویی هم چراغ این همدلی رو روشن‌تر می‌کنه.» حاج آقا از چراغ گفت؛ از نوری که با کنار هم بودن درخشان‌تر می‌شود، از اتحاد.
    داشت حرف‌هایش را جمع می‌کرد که مکث کرد؛ مکثِ کسی که دلش راضی نمی‌شود از چیزی ساده بگذرد.
    حاج‌آقا ادامه داد: «امشب، قبل از اینکه وارد مسجد بشم، دمِ در، حاج‌خانمی از اهالی محل با عجله اومد سمتم. کمرشون خم بود، اما قدم‌هاشون محکم. سلام کردند و احوالپرسی. بعد کیسه‌ای پارچه‌ رو دو دستی گرفتند طرفم.»
    حاج‌آقا گفت: «من ایشون رو می‌شناختم» و لبخندی از احترام در صدایش نشست.
    بعد رو به جماعت گفت: «این سومین کلاهی بود که حاج‌خانم بافته بود؛ با همون کمرِ خم و چشم‌های کم‌سوشون. برای سرِ بچه‌های مدافعی که این شب‌ها دارن از این مرز و بوم دفاع می‌کنن.»

    حاج‌آقا یک لحظه ساکت شد؛ نه از تمام شدن حرفش، از عظمتِ آن. بعد بلندگو را کمی نزدیک‌تر آورد و گفت: «ببینید… بعضی‌ها با تمام وجود، پای کارن. این کلاه‌ها نشونه‌ست، نشونه‌ی اینه که پشتِ خط، دل‌هایی بیداره که نمی‌ذاره مدافعِ این خاک حتی یک شب رو، بی‌گرمای وجودِ مردمش سر کنه.»
    همین را گفت و بلندگو آرام پایین آمد؛ اما صدایش هنوز در مسجد مانده بود. بعضی ستون‌های این دفاع، توی قابِ دوربین جا نمی‌شوند: یک کیسه‌ی پارچه‌ای، یک کلاهِ ساده و مادری که پایِ کار وطن، از خانه، جبهه می‌سازد.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    مسجدجامع امام علی البرز

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • تا آخرین لحظه

    ✨  *تا آخرین لحظه
    💚  شهید فرامرز حضرتی*

    🔻 فرامرز  از آن آدم‌هایی بود که بی‌صدا قهرمان می‌شوند. مردی شصت‌ویک‌ساله که سی سال از عمرش را در اداره‌ی بهزیستی قصرشیرین گذاشت. حسابدار بود، اما عدد و سند برایش فقط کاغذ نبود؛ پشت هر پرونده، زندگی یک خانواده، یک معلول، یک زن بی‌پناه را می‌دید. او را به خوش‌قلبی، خوش‌نامی و وظیفه‌شناسی می‌شناختند؛ همیشه برای کمک به دیگران حاضر بود.

    🔻 سحرگاه جمعه ۲۳ خرداد، شهر هنوز در خواب بود که حمله‌ی اسرائیل، سکوت قصرشیرین را شکست و  به مرکز درمانی بهزیستی خورد.

    🔻  فرامرز کنار خانواده‌اش بود که تلفن زنگ خورد؛ همکارش مجروح شده بود. مکث نکرد. چفیه‌ای بر سر انداخت، با همان لباس خانه راه افتاد؛ تنها سلاحش دل بزرگی بود که عادت نداشت عقب بماند. وارد ساختمان بهزیستی شد. همکار زخمی را بیرون آورد. دوباره برگشت؛ برای اسناد، تجهیزات، برای امانت‌هایی که متعلق به جامعه‌ی معلولان بود. همان‌جا، در انفجار بعدی، ایستادنش به جاودانگی رسید. دخترش بعدها گفت: «بابا همیشه می‌گفت آدم اگر به درد مردم نخورد، به چه درد می‌خورد؟»

    🔻 فرامرز حضرتی تا آخرین لحظه کنار مردم ایستاد. پیکرش در مزارستان رضوان قصرشیرین آرام گرفت، اما نامش ایستاده‌تر از همیشه، به‌عنوان نماد غیرت و مسئولیت، در حافظه‌ی  شهر باقی ماند.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    🕊️ #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  

    رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
    📲 @khamenei_reyhaneh

  • پروازِ آخر

    محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه می‌رسید.هر جا بود، خانواده‌اش را در صدر همه‌چیز می‌نشاند. مهربان بود، آن‌قدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی می‌کرد. برای آرتین، پدری بود که با همه‌ی خستگی، روی زمین می‌نشست و کشتی می‌گرفت، می‌خندید و دنیا را برایش ساده‌تر می‌کرد.
    رشته حسابداری را نیمه‌کاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر می‌کشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شب‌ها مقاله‌های فنی می‌خواند، ترجمه می‌کرد و می‌نوشت؛ می‌گفت شاید روزی نوشته‌ها به کار کسی بیاید. پنج‌شنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحه‌ی ترجمه‌اش،دفتر را بست؛ بی‌آنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعه‌ای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آماده‌باش همه‌چیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.»
    بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    به لطف خدا ،روایت سی‌ و هفتم از شهدای جنگ ١٢ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • هفت ماهگی در آغوش آرامش

    🗞  هفت‌ماهگی در آغوش آرامش
    💗  شهید زهرا ذاکریان امیری

    🔹️ زهرا ذاکریان‌امیری هنوز حرف زدن بلد نبود؛ دنیایش خلاصه می‌شد در گرمای آغوش مادر و صدای آرام پدر. هفت‌ماهه بود و زندگی را با لمس می‌فهمید؛ با نوازش دست‌های زینب، مادرش و با ضربان قلب محمدرضا، پدرش، وقتی او را روی سینه‌اش می‌گذاشت. برای زهرا، پدر و مادر، خودِ جهان بودند. زینب، آرامش را بلد بود؛ همان آرامشی که بی‌دریغ در مدرسه به شاگردانش می‌بخشید، در خانه به نوزاد هفت‌ماهه‌اش می‌نشاند. محمدرضا، با همه‌ی دغدغه‌های علمی و مسئولیت‌های بزرگ اجتماعی، وقتی به خانه می‌رسید، دنیا را کوچک می‌کرد تا فقط پدر باشد. زهرا در خانه‌ای رشد می‌کرد که عشق، بی‌صدا جریان داشت. اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، این آرامش شکسته شد. زهرا، بی‌آن‌که بداند چرا، همراه با پدر و مادر و خواهرش به آسمان پر کشید؛ نوزادی که جهان را با آغوش شناخت و در همان آغوش، از زمین جدا شد. با دستانی خالی، که مظلومیتش یادآور کوچک‌ترین شهید کربلا بود؛ نوزادی که هنوز زبان نداشت، اما شهادتش بلندترین فریاد شد. پیکر کوچک او، در کنار خانواده‌اش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • پنج سالگی ناتمام

    پنج‌سالگی ناتمام

    فاطمه، پنج‌ساله بود؛ سنی که هنوز دنیا را با سؤال می‌شناخت، نه با ترس. دستش همیشه یا در دست پدر بود یا در آغوش مادر. محمدرضا برایش فقط «بابا» نبود؛ قهرمانی بود که شب‌ها آرام کنارش می‌نشست و با صدایی شمرده قصه می‌گفت. زینب، مادرش، برای فاطمه شبیه پناه بود؛ نگاهش، لحنش، حتی تذکرهایش بوی امنیت می‌داد.
    فاطمه در خانه‌ای بزرگ می‌شد که علم و ایمان در آن نفس می‌کشید. می‌دید که پدر، خسته اما امیدوار برمی‌گردد و مادر، با صبری معلمانه خانه را سرپا نگه می‌دارد. او هنوز معنی «جنگ» را نمی‌دانست؛ فقط می‌دانست وقتی کنار پدر و مادرش است، دنیا جای امنی‌ست.

    اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، همان خانه‌ی امن فرو ریخت.
    فاطمه، بی‌آن‌که بداند دشمن کیست و جنگ یعنی چه، بی‌گناه و کودکانه، کنار پدر، مادر و خواهرش شهید شد؛کودکی که حقش زندگی بود، نه آوار. فاطمه، کنار خانواده‌اش، پیش از آن‌که بزرگ شود،چشم از زمین بست و به آسمان رفت.
    چند روز بعد، پیکر کوچک او، در کنار پدر، مادر و خواهرش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت؛ جایی که پنج‌سالگیِ ناتمام، برای همیشه جاودانه شد.

  • کلاسی به وسعت ایران

    زینب، معلمی از جنس آرامش و تعهد بود؛ بانویی که کلاس درسش فقط چهاردیواری یک دبیرستان نبود. او با نگاه انسانی، صبر معلمان، با دقتی برخاسته از وجدان و عشق به تعلیم، به دل دانش‌آموزانش راه پیدا می‌کرد و آموزش را به تربیت گره می‌زد. نظم، احترام و مسئولیت‌پذیری در حضورش جان می‌گرفت و شاگردانش، پیش از آن‌که نمره بگیرند، دیده می‌شدند.دبیرِ با انگیزه‌ی دهه هفتادی، که جوانی‌اش را بی‌هیاهو وقف معلمی کرده بود، همیشه می‌گفت:«دانش‌آموزانم را نه با نمره، بلکه با نگاه انسانی می‌سنجم.»
    او همسر دکتر محمدرضا ذاکریان امیری بود؛ نخبه علمی کشور و پژوهشگری متعهد. خانواده‌ای که علم، ایمان و محبت در آن هم‌نشین بودند. اما ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، جنایت موشکی رژیم صهیونیستی، آرامش یک خانه مسکونی در شهرک شهید چمران را در هم شکست. زینب نبی زاده ، همراه با همسر و دو دختر خردسالش، فاطمه‌ی پنج‌ساله و زهرای هفت‌ماهه، در آغوش آسمان آرام گرفتند و در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل برای همیشه جاودان شدند؛همچون ستاره‌ای روشن بر تاریخ این سرزمین. پس از او، مدرسه دیگر همان مدرسه نشد. جای خالی‌اش به سکوتی سنگین بدل شد؛ سکوتی که از ایثار، تعهد و معلمی می‌گفت که کلاسش، حالا به وسعت ایران شده است.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    با عنایت حضرت حق، روایت سی‌ و چهارم از شهدای جنگ ١٢ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam