باد میان برگهها پیچید.یکی از عکسهای آقای شهید از دستش رها شد و روی زمین افتاد. بیدرنگ خم شد.عکس را برداشت و بوسید. گردِ رویش را با دست کنار زد و دوباره روی دستهی عکسهایی گذاشت که قرار بود میان مردم پخش کند. اینبار عکسِ رهبرش را نه روی دست که روی دل نشاند.
«الان وظیفهی ماست که اینجا باشیم.» نرگسخانم این را گفت و دوباره سرش را برگرداند. مطمئن شد هر پنج دخترش همراهش هستند. هفت صبح، مستقیم از همدان، خودش را به نماز بر پیکر رهبرِ شهید، رسانده بود. پرسیدم: «با این همه شلوغی، نگران بچهها نیستید؟» لبخندی زد و گفت:«نه، باید به خونخواهی رهبرِ شهیدمون اعلام حضور میکردیم. باید دشمن ما رو ببینه. باید این جمعیت، مخابرهی جهانی بشه؛ مشت محکمی به دهان اسرائیل، آمریکا و دشمنان اسلام باشه.» مکث کرد. نگاهش را به دخترهایش دوخت. بعد آرامتر گفت:«دعا میکنم این نماز، به ظهور امام زمان(عج) وصل بشه… و دخترانم، زمینهساز ظهور و منتقم خون رهبرِ شهیدشون باشن.» از همدان، با پنج ستاره آمده بود؛ ستارههایی که دعا میکرد روزی آسمانِ ظهور را روشنتر کنند.
📝 *خردهروایتهای رسانه ریحانه *KHAMENEI.IR * از تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران*
▪️هر بار که آب روی سر مردم میپاشید، دستهایی به علامت پیروزی بالا میرفت. از پنجره طبقات بالا، زنی با پرچم ایران که به مچ دستش بسته بود، شلنگ را دوباره سمت جمعیت میچرخاند. آفتاب، نفس مردم را گرفته بود؛ دستها که بالا میرفت، شلنگ دوباره روی سر جمعیت میچرخید. فاصلهاش با مردم، چند طبقه بود؛ اما از همان فاصله و همان پنجره، سهم خودش از بدرقه رهبرش را ادا میکرد.
✍ سمانه اعتمادی جم 📆شماره ۱۱۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
شب صد و یازدهم بود. آقا عبدالله باز هم آمده بود؛ با همان سطل رنگ و همان قلممو. مراسم که شروع میشد، گوشهای از میدان را انتخاب میکرد. خم میشد و مینوشت: «مرگ بر وطن فروش خائن» چند قدم آنطرفتر، دوباره خم میشد: «مرگ بر اسرائیل»«مرگ بر آمریکا» صد و یازده شب. هر شب یک میدان. آنقدر روی زمین نوشته بود که دیگر قامتش راویِ بیصدای اینهمه نوشتن بود. هرکس از کنارش رد میشد، اول نوشتهها را میدید؛ اما اگر کمی بیشتر نگاه میکرد، میفهمید روی آسفالت فقط چند کلمه ننشسته است. آقا عبدالله، ذرهذره قامتش را پای همان چند کلمه گذاشته بود و با همان قلممو و همان خم شدنها، سهم خودش را برای این خاک نوشته بود.
ششمین روز از مهرماه ۱۳۷۱ در خانهای آکنده از عطر قرآن، پسری به نام احسان متولد شد. او در دامان خانوادهای که محبت و ایمان در آن موج میزد، قد کشید. نوجوانی را پشت درهای مساجد و هیئتها گذراند. قرآن را با تمام وجود حفظ کرد، اما این علم هرگز گردی از غرور بر دامانش ننشاند. عشق، با نشانهای از آسمان به سراغش آمد. در اولین دیدار خواستگاری، هر دو نام یک شهید را بر زبان آوردند؛ گویی قرار بود زندگی مشترکشان را زیر سایهی شهید نوید صفری بنا کنند. زندگی کوتاهشان، باغی بود از آرامش و احترام. احسان در قامت یک پاسدار به میهن خدمت میکرد. مسئولیتپذیر بود و شجاع. در آستانه سالگرد ازدواجش،خرداد ۱۴۰۴، آتش تجاوز رژیم صهیونیستی شعله کشید. احسان ایستاد و دفاع کرد. ساختمان محل کارش فروریخت و او زیر آوار ماند. چهار روزِ سخت گذشت و سرانجام، پیکرش را، به عنوان آخرین شهید، از زیر خاکسترها بیرون آوردند. احسان ذاکری در گلزاری در جوار امامزاده علیاکبر خوابیده است. سنگ قبر سفیدش، حکایت زندگی کوتاه اما پُرداستان مردی را میگوید که عاشق خدا، میهن و همسرش بود. او رفت تا ثابت کند برخی ستارهها، حتی در خاکستر نیز درخشانتر میدرخشند.
مهدی، ۳۹ سال زندگی کرد، اما این عمر کوتاه را در خدمت مردم و نجات جان انسانها سپری کرد؛ هر روزش پر از مهربانی، شجاعت و همراهی با کسانی بود که نیاز به کمک داشتند؛بیمنت، بیصدا. در جمعیت هلالاحمر آذربایجان شرقی، همه او را میشناختند؛ مردی که وقت بحران، خودش را فراموش میکرد و فقط به جان دیگران فکر میکرد. همسرش میگوید: «چهارده سال زندگی کردم و جز آقایی از او ندیدم.» پدری که همبازی یاسین و سبحان بود؛ آنقدر نزدیک که بچهها، وقتی پدر خانه بود، دنیای دیگری نمیخواستند. مردی که خستگی و غم را پشت در میگذاشت و با لبخند وارد خانه میشد. جمعه ۲۳ خرداد، مثل همیشه در حال امدادرسانی بود. نوبتش نبود، اما گفت: «من میرم.» جانِ مجروحان امانت بود و مهدی اهل سپردن امانت به دیگری نبود. در مسیر انتقال مصدومان، پهپادهای رژیم صهیونیستی آسمان شهر را شکافتند و همانجا، میان راه نجات، مهدی پر کشید. مهدی زرتاجی رفت، اما راهش ماند؛ در دل همکارانش، در نگاه پسرانش، در هر دستی که برای نجات، به سوی دیگری دراز میشود. پیکرش در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز آرام گرفت.
سال ۱۳۳۲، وقتی که نسیم خنک اول مهر، کوچههای دزفول را پر کرده بود، غلامعلی در خانوادهای مذهبی و انقلابی متولد شد. خانهشان پر از کتاب و عطر نمازهای مادر و گفتگوهای پدر دربارهی عدالت و دین بود. از همان سالهای نوجوانی، او با کنجکاوی و شور، راه مساجد و جلسات علمی و مذهبی را پیش گرفت؛ جایی که درس خواندن، کارهای اجتماعی و مراقبت از ارزشها، همزمان بخش مهمی از روزهایش بود.
سال ۱۳۵۰، وقتی تنها هجده سال داشت، شور و هیجان جوانی و عدالتخواهیاش او را به صحنه مبارزه با رژیم پهلوی کشاند. دستهایش هنوز برای کارهای روزمره و درس خواندن گرم بود، اما قلبش برای آزادی وطن میتپید. فعالیتهایش خیلی زود توجه ساواک را جلب کرد و در دزفول دستگیر شد. یک سال در زندان اهواز گذراند؛ شبهایی که سلولهای تاریک و دیوارهای بلند، حتی نمیتوانستند اراده او را از پا درآورند. همانجا بود که با محسن رضایی و علی شمخانی آشنا شد و پیوندی شکل گرفت که سالها بعد ستون دفاع مقدس را ساخت.
پس از آزادی، بار دیگر دل به خطر زد و به گروه منصورون پیوست؛ گروهی از جوانان مبارز که در خفا علیه ظلم پهلوی فعالیت میکردند. در جلسات مخفی، در خانههای تاریک، برنامهریزی عملیاتهای سیاسی و تبلیغاتی میکردند و اعلامیهها را در کوچهها پخش مینمودند. غلامعلی با تیزبینی و شجاعتش خیلی زود به یکی از ستونهای این گروه تبدیل شد، کسی که نه از دستگیری میترسید و نه از شکنجه.
با پیروزی انقلاب، غلامعلی مسیرش را در سپاه پاسداران ادامه داد و در سنین جوانی، مسئولیتهایی بزرگ پذیرفت؛ از معاونت اطلاعات و عملیات سپاه دزفول گرفته تا فرماندهی قرارگاههای عملیاتی. در طول جنگ تحمیلی، حضورش در عملیاتهای بیتالمقدس، طریقالقدس، فتحالمبین و کربلای ۵، نه تنها نشان از شجاعت و مدیریت عملیاتی داشت، بلکه از ذهن استراتژیک و آیندهنگری او در میدان جنگ حکایت میکرد.
زندگی شخصی او، آرام و پرتلاش بود. در خانه، مردی خانوادهدوست و مهربان بود؛ همسری وفادار و پدری دلسوز که با همسر و تنها فرزندش زندگی ساده و پرمعنایی داشت. با وجود مسئولیتهای سنگین و ساعات بیشمار خدمت، هرگز ارتباطش با خانواده و ارزشهای انسانی را از دست نداد.
در سالهای پس از جنگ، او همچنان در بالاترین سطوح نظامی، همواره در حال برنامهریزی و هدایت نیروها بود و نقش کلیدی در توسعه راهبردها و فناوریهای دفاعی کشور داشت؛ از سامانههای موشکی تا پدافند هوایی و توان سایبری، همه زیر نظر و هدایت او پیش میرفت.
سرانجام، سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله رژیم صهیونیستی، سردار غلامعلی رشید و تنها فرزندش، امینعباس، به کاروان عرشیان پیوستند. همسرش، خانم رحیمی، در مراسم بزرگداشتش گفت: «او همیشه میگفت زمان در مشت من است؛ و زندگیاش گواهی بر این بود که هر لحظه را با تمام توان زندگی کرد.»
سردار رشید نه فقط یک فرمانده بود؛ او نماد استقامت، ایمان و وفاداری به آرمانهای انقلاب و مردمش بود؛ انسانی که با شجاعت و بصیرت، مسیر خود را در دفاع از وطن و ارزشها به نهایت رساند.
عهدِ واقعه تنها نشسته بود سرِ مزار و نگاهش گره خورده به قابِ عکس محسن. انگار زمان هم احترام گذاشته بود و آهستهتر میگذشت. با صدایی گرفته گفت: «محسن شبها تا سوره واقعه را نمیخواند، خوابش نمیبرد.» مکث کرد؛ دستش روی لبهی قاب لغزید، مثل کسی که میخواهد از پشت شیشه، دستِ سفرکرده اش را بگیرد. ادامه داد: «حالا نوبت من است. شبها برایش سوره واقعه میخوانم؛ همانطور که او میخواند با سوز و گداز… و هر بار اشک میریزم و میگویم: محسن من را ببخش. آن روزها نمیفهمیدم چرا این آیهها را اینقدر آرام و محکم تکرار میکنی.» با حسرت خواستهاش را بر زبان آورد: «کاش یک بار دیگر، فقط یک بار، بلند بلند برایم بخواند… از آن وعدههای شیرین بگوید؛ از بهشتی که میگفتی.» بعد زیر لب زمزمه کرد: «مُتَّکِئینَ عَلَیها مُتَقابِلین…» چشمهایش خیس شد. انگار لحظهی دیدار را میدید؛ دو نفر روبهروی هم، تکیهزده بر نعمت. سوره که تمام شد، آرام گفت: «محسن… این بار من خواندم؛ تو آنجا ادامهاش را برایم بخوان.» در پایانِ سوره، نگاهش روی سنگِ سرد ماند؛ جایی که نوشته بود: شهید کربلایی محسن سلطانی، بهشت زهرا(س)، قطعه ۴۲. ✍سمانه اعتمادی جم #روایت
مادر که باشی، بچههایت قبل از تو زندگی میکنند. اول مطمئن میشوی سیرند، بعد غذا میخوری. اگر تشنه باشند، لب به آب نمیزنی. همهچیز را برای آنها میخواهی و اگر لازم باشد، جانت را هم میدهی تا آسیبی نبینند. اما جنگ، مادر را به جایی میرساند که باید از دلِ خودش، دل بکند؛ همانجا که میفهمد وطن فقط خاک نیست، سقفیست که اگر ترک بردارد، هیچ آغوشی امن نمیماند؛ حتی آغوشِ مادری برای جگرگوشهاش. شبهای جنگ، خیابانها شاهدِ مادرهایی بود که با بچههایشان میآمدند وسطِ معرکه. زیرِ صدای پهپاد و پدافند، «اللهاکبر»شان بلندتر از همیشه در شهر میپیچید. مادرها اما خوب میدانستند این همان آسمانیست که ممکن است هر لحظه جنگنده از آن عبور کند؛ با اینهمه آمده بودند، چون میخواستند شهر بداند پشتِ جبههها خالی نیست و ستونِ این شهر، مادرهایی هستند که ترس را میفهمند و باز هم میایستند. بعد از آن شبها، وقتی صدای انفجارها کمتر شد و شهر نفسی تازه کرد، بعضیها خیال کردند قصه تمام شده است. اما بازهم مادرها میدانستند گاهی جنگ فقط شکلش عوض میشود. دوباره آمدند؛ دستِ بچهها را گرفتند و آوردند به «رژهی دختران جانفدا»، تا بگویند ما اهلِ برگشتن از میدان نیستیم؛ فقط میدانمان عوض شده است. بچهها کنارِ مادرانشان قدم برداشتند؛ مادرها آنها را آورده بودند تا بگویند جانفدایی همین است. اینکه مادر باشی و عزیزتر از خودت را هم در میدانِ وطن حاضر کنی؛ تا همه ببینند این دختر هم جانفداست هم جان فدا آورده تقدیم کند، این نسل هم ایستاده است پای اسلام، وطن و رهبرش.
خبرِ آتشبس که آمد، به جای آرامش، یک جور سنگینی نشست روی سینهام؛ انگار کسی بیصدا دستی گذاشته باشد روی قلبم و فشار بدهد. این فشار وقتی بیشتر شد که خبرِ بمبارانِ لبنان را هم شنیدم. من ماندم با دلی که نه راهِ گریه داشت، نه حوصلهی حرف، نه توانِ هیچ کاری. ولی اگر مادر باشی، آنهم مادرِ سه بچه، زندگی به تو حقِ از پا افتادن نمیدهد. بچهها چیزی از خبرها نمیفهمند، اما گرسنه میشوند، آب میخواهند، دعوا میکنند، میخندند، تکلیف دارند و تو باید ادامه بدهی؛ حتی وقتی همهچیز توی دلت ریخته بههم. وسطِ این تقلا برای سرپاماندن، دلم میخواست کاری بکنم؛ کاری که بشود پناه برد به آن. البته که میدانستم این مچالگیِ قلبم، سهمِ بیشترش از نزدیک شدن به اربعینِ شهادتِ آقاست. با خودم گفتم چطور توانستم بدون آقا زنده بمانم؟ آن هم چهل روز. خودم هم نمیدانستم… بلند شدم؛ به اجبارِ دل. باید کاری میکردم برای شبِ چهلم؛ برای عزیزی که فکرِ جای خالی اش کافیست آدم را از پا بیندازد. پختِ حلوا را انتخاب کردم. حلوا پختن یعنی صبر را هم زدن. یعنی بویِ داغِ آرد که میپیچد و خانه را پُر میکند. شعله را روشن کردم. آرد که ریختم، انگار که یک تکه از دلم را ریخته باشم روی حرارت. هم زدم… هم زدم… و هر بار که قاشق دور میخورد، زیر لب سلامی میدادم؛ به آقای شهیدم. شکر که آب شد، من هم آب شدم. روغن که داغ شد، دلم از یادِ داغش سوخت. وقتی حلوا جا افتاد، وقتی رنگش نشست و بویش بلند شد، حس کردم یک لایه از آن سنگینیِ سینهام جابهجا شده. نه اینکه خوب شده باشم، نه، زخمی است که درمان ندارد؛ حفره ایست درون قلب که دیگر پُر شدنی نیست . حلوا را در ظرف کشیدم و بردم تا بگذارم روی میزِ موکب. بعضی وقتها بزرگترین کار همین است؛ اینکه از زیرِ آوارِ خبرها و دلتنگیها، بلند شوی و برای یادِ کسی که دوستش داری،کاری کنی و با همان، خودت را هم از نو سرِ پا کنی. حلوا روی میز بود و با خوردنِ چله نشینانِ خیابانِ مقاومت، وسطِ این همه شلوغیِ دنیا، برای چند دقیقه حس کردم هنوز میشود کاری کرد؛ به غم شکل داد و با آن، یادِ عزیزی را بیش از پیش زنده کرد.