
مادر که باشی، بچههایت قبل از تو زندگی میکنند. اول مطمئن میشوی سیرند، بعد غذا میخوری. اگر تشنه باشند، لب به آب نمیزنی. همهچیز را برای آنها میخواهی و اگر لازم باشد، جانت را هم میدهی تا آسیبی نبینند.
اما جنگ، مادر را به جایی میرساند که باید از دلِ خودش، دل بکند؛ همانجا که میفهمد وطن فقط خاک نیست، سقفیست که اگر ترک بردارد، هیچ آغوشی امن نمیماند؛ حتی آغوشِ مادری برای جگرگوشهاش.
شبهای جنگ، خیابانها شاهدِ مادرهایی بود که با بچههایشان میآمدند وسطِ معرکه. زیرِ صدای پهپاد و پدافند، «اللهاکبر»شان بلندتر از همیشه در شهر میپیچید.
مادرها اما خوب میدانستند این همان آسمانیست که ممکن است هر لحظه جنگنده از آن عبور کند؛ با اینهمه آمده بودند، چون میخواستند شهر بداند پشتِ جبههها خالی نیست و ستونِ این شهر، مادرهایی هستند که ترس را میفهمند و باز هم میایستند.
بعد از آن شبها، وقتی صدای انفجارها کمتر شد و شهر نفسی تازه کرد، بعضیها خیال کردند قصه تمام شده است. اما بازهم مادرها میدانستند گاهی جنگ فقط شکلش عوض میشود. دوباره آمدند؛ دستِ بچهها را گرفتند و آوردند به «رژهی دختران جانفدا»، تا بگویند ما اهلِ برگشتن از میدان نیستیم؛ فقط میدانمان عوض شده است.
بچهها کنارِ مادرانشان قدم برداشتند؛ مادرها آنها را آورده بودند تا بگویند جانفدایی همین است. اینکه مادر باشی و عزیزتر از خودت را هم در میدانِ وطن حاضر کنی؛ تا همه ببینند این دختر هم جانفداست هم جان فدا آورده تقدیم کند، این نسل هم ایستاده است پای اسلام، وطن و رهبرش.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید