
شب صد و یازدهم بود. آقا عبدالله باز هم آمده بود؛ با همان سطل رنگ و همان قلممو.
مراسم که شروع میشد، گوشهای از میدان را انتخاب میکرد.
خم میشد و مینوشت:
«مرگ بر وطن فروش خائن»
چند قدم آنطرفتر، دوباره خم میشد:
«مرگ بر اسرائیل»«مرگ بر آمریکا»
صد و یازده شب. هر شب یک میدان.
آنقدر روی زمین نوشته بود که دیگر قامتش راویِ بیصدای اینهمه نوشتن بود.
هرکس از کنارش رد میشد، اول نوشتهها را میدید؛ اما اگر کمی بیشتر نگاه میکرد، میفهمید روی آسفالت فقط چند کلمه ننشسته است.
آقا عبدالله، ذرهذره قامتش را پای همان چند کلمه گذاشته بود و با همان قلممو و همان خم شدنها، سهم خودش را برای این خاک نوشته بود.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید