
ششمین روز از مهرماه ۱۳۷۱ در خانهای آکنده از عطر قرآن، پسری به نام احسان متولد شد. او در دامان خانوادهای که محبت و ایمان در آن موج میزد، قد کشید. نوجوانی را پشت درهای مساجد و هیئتها گذراند. قرآن را با تمام وجود حفظ کرد، اما این علم هرگز گردی از غرور بر دامانش ننشاند.
عشق، با نشانهای از آسمان به سراغش آمد. در اولین دیدار خواستگاری، هر دو نام یک شهید را بر زبان آوردند؛ گویی قرار بود زندگی مشترکشان را زیر سایهی شهید نوید صفری بنا کنند. زندگی کوتاهشان، باغی بود از آرامش و احترام.
احسان در قامت یک پاسدار به میهن خدمت میکرد. مسئولیتپذیر بود و شجاع.
در آستانه سالگرد ازدواجش،خرداد ۱۴۰۴، آتش تجاوز رژیم صهیونیستی شعله کشید. احسان ایستاد و دفاع کرد. ساختمان محل کارش فروریخت و او زیر آوار ماند. چهار روزِ سخت گذشت و سرانجام، پیکرش را، به عنوان آخرین شهید، از زیر خاکسترها بیرون آوردند.
احسان ذاکری در گلزاری در جوار امامزاده علیاکبر خوابیده است. سنگ قبر سفیدش، حکایت زندگی کوتاه اما پُرداستان مردی را میگوید که عاشق خدا، میهن و همسرش بود. او رفت تا ثابت کند برخی ستارهها، حتی در خاکستر نیز درخشانتر میدرخشند.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید