
عهدِ واقعه
تنها نشسته بود سرِ مزار و نگاهش گره خورده به قابِ عکس محسن. انگار زمان هم احترام گذاشته بود و آهستهتر میگذشت.
با صدایی گرفته گفت: «محسن شبها تا سوره واقعه را نمیخواند، خوابش نمیبرد.» مکث کرد؛ دستش روی لبهی قاب لغزید، مثل کسی که میخواهد از پشت شیشه، دستِ سفرکرده اش را بگیرد.
ادامه داد: «حالا نوبت من است. شبها برایش سوره واقعه میخوانم؛ همانطور که او میخواند با سوز و گداز… و هر بار اشک میریزم و میگویم: محسن من را ببخش. آن روزها نمیفهمیدم چرا این آیهها را اینقدر آرام و محکم تکرار میکنی.»
با حسرت خواستهاش را بر زبان آورد: «کاش یک بار دیگر، فقط یک بار، بلند بلند برایم بخواند… از آن وعدههای شیرین بگوید؛ از بهشتی که میگفتی.»
بعد زیر لب زمزمه کرد: «مُتَّکِئینَ عَلَیها مُتَقابِلین…» چشمهایش خیس شد. انگار لحظهی دیدار را میدید؛ دو نفر روبهروی هم، تکیهزده بر نعمت. سوره که تمام شد، آرام گفت: «محسن… این بار من خواندم؛ تو آنجا ادامهاش را برایم بخوان.»
در پایانِ سوره، نگاهش روی سنگِ سرد ماند؛ جایی که نوشته بود: شهید کربلایی محسن سلطانی، بهشت زهرا(س)، قطعه ۴۲.
✍سمانه اعتمادی جم
#روایت
دیدگاهتان را بنویسید