دسته: داستانک

  • سوغاتی

    عصر عاشورا مردان کوفه،
    برای دخترانشان سوغاتی بردند…

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • پاسداری

    پاسداری

    خوابش برده بود. یک‌بار کنار خاکریز، سرش را به شانه‌ی تفنگ تکیه داده بود؛ یک‌بار هم به شانه‌ی پرچم.
    سال‌ها فاصله بود میان این دو خواب، اما قصه یکی بود؛ فقط سنگرها عوض شده بودند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • موکب دار

    با اصرار از پدر روفرشی گرفتند. گوشه ای پَهنش کردند. نگاهی به اطراف انداختند. هنوز رنگِ موکب نگرفته بود. به موکب های کنار خیابان سری زدند؛عکس‌های مختلفی از رهبرشان گرفتند و کنار هم چیدند. لبخند که بر لبانشان نشست، فهمیدم موکب شان دارد سرِپا می‌شود.
    حالا مانده بود دیوارِ موکب که با نقاشی هایشان آن‌را ساختند. سقفِ موکب آسمان بود و چراغش ماه. وسایل رنگ آمیزی شان را وسط گذاشتند. حالا خودشان موکب دار بودند؛ میزبانِ کودکانی که سهمشان چند خط رنگ بود و لبخندی بر لب.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • مرکزِ دنیا

    ترمز زد. با کشیده شدن خط ترمز، صدای برخوردِ صندلی های پلاستیکی با بلندگو و بقیه ی وسایل را از پشت وانت شنید.
    پیاده شد و اطراف را ورانداز کرد. میدان مناسبی بود و جمعیت زیادی را می‌توانست در خود جای دهد.
    دست به کار شد. به هر سختی بود بنرِ نقشه ی ایران را به پهلوی راست ماشینش آویزان کرد. پرژکتور را تنظیم کرد تا روی نقشه بیفتد. صندلی ها را رو به نقشه، در سه ردیف چید. کم کم، جمعیتِ نشسته بر صندلی‌ها به پانزده نفر رسید.
    همان جا را مرکزِ دنیا قرار داد. دکمه ی روشن کردن میکروفون را زد و شروع کرد.
    ” بسم الله الرحمن الرحیم “

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • علمداران کوچک

    بعد از زیارتِ امام رضا علیه السلام، خودشان را به محلهٔ احمدآباد رساندند؛ برای پرچم بزرگی که می‌گفتند پنجاه شب است زمین گذاشته نشده.
    نگه داشتنش نوبت داشت و نام‌نویسی. به مردی که نوبتش بود نزدیک شدند و آرام گفتند: «عمو… می‌شه چند دقیقه بدین ما نگه داریم؟»
    مرد نگاهشان کرد؛ پرچم را کمی خم کرد. امانت، قدِ دست های کوچکشان شد.
    دخترها پابلند کردند؛ تا پرچم همچنان تمام قد بالا بماند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • بهترین پاداش

    چهارشنبه‌سوری بود؛ آخرین چهارشنبه سال ۱۴۰۴. از صبح، اسکانِ جنگ‌زده‌ها را آماده کرده و تحویل داده بودیم.
    مسئول قرارگاه گفت: «چند دقیقه صبر کنید، یه هدیه‌ی ویژه در راهه… اولین هدیه‌ی حضرت آقا، برای شما دانشجو-جهادگرها»
    پرچم ایران که رسید، خستگی‌مان عقب نشست؛ پاداشِ تمام شب‌بیداری‌هایمان را آورده بودند.
    برافراشته‌اش کردیم و گفتیم: ما فقط سرپناه ساختیم؛ او به دست‌های خاکی‌مان وطن داد.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam

  • یکی بود یکی نبود

    یکی بود، یکی نبود

    هر شب، قصه که تمام می‌شد، صدای بچه ها بلند بود:«مامان… یکی دیگه…»
    حالا چند شبی است رو به آسمان، بین قبر دختر و پسرش می‌خوابد و قصه می‌خواند.
    نه فقط برای کودکانش؛ برای همه‌ی دانش آموزان دبستان شجرهٔ طیبه.
    چندتا قصه می‌خواند تا دل بچه‌ها سیر شود.
    تا هیچکس نگوید «یکی دیگه.. یکی دیگه».

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • شیرمردان هوافضا

    روضه می‌خواندند.
    از پدرانشان آموخته بودند.
    در عملیات های مهم و در لحظه های سخت،
    آنجا که معادلات زمینی برهم می‌خورد؛
    روضه می‌خواندند.
    این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛
    وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛
    باز هم روضه خواندند.

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • شیرمردان هوافضا

    روضه می‌خواندند.
    از پدرانشان آموخته بودند.
    در عملیات های مهم و در لحظه های سخت،
    آنجا که معادلات زمینی برهم می‌خورد؛
    روضه می‌خواندند.
    این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛
    وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛
    باز هم روضه خواندند.

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سردی دستِ کوچک

    شب قبل، بازار ته‌لنجی‌ها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پس‌اندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفره‌ی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری‌ لباسش کشید و دست در دست پدر به سوی مدرسه رفت.
    زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشک‌های آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود.

    https://ble.ir/SEtemadijam