برچسب: اجتماعی

  • کفِ خیابون

    شب صد و یازدهم بود. آقا عبدالله باز هم آمده بود؛ با همان سطل رنگ و همان قلم‌مو.
    مراسم که شروع می‌شد، گوشه‌ای از میدان را انتخاب می‌کرد.
    خم می‌شد و می‌نوشت:
    «مرگ بر وطن فروش خائن»
    چند قدم آن‌طرف‌تر، دوباره خم می‌شد:
    «مرگ بر اسرائیل»«مرگ بر آمریکا»
    صد و یازده شب. هر شب یک میدان.
    آن‌قدر روی زمین نوشته بود که دیگر قامتش راویِ بیصدای این‌همه نوشتن بود.
    هرکس از کنارش رد می‌شد، اول نوشته‌ها را می‌دید؛ اما اگر کمی بیشتر نگاه می‌کرد، می‌فهمید روی آسفالت فقط چند کلمه ننشسته است.
    آقا عبدالله، ذره‌ذره قامتش را پای همان چند کلمه گذاشته بود و با همان قلم‌مو و همان خم شدن‌ها، سهم خودش را برای این خاک نوشته بود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • ستاره زیر خاکستر

    ششمین روز از مهرماه ۱۳۷۱ در خانه‌ای آکنده از عطر قرآن، پسری به نام احسان متولد شد. او در دامان خانواده‌ای که محبت و ایمان در آن موج می‌زد، قد کشید. نوجوانی را پشت درهای مساجد و هیئت‌ها گذراند. قرآن را با تمام وجود حفظ کرد، اما این علم هرگز گردی از غرور بر دامانش ننشاند.
    عشق، با نشانه‌ای از آسمان به سراغش آمد. در اولین دیدار خواستگاری، هر دو نام یک شهید را بر زبان آوردند؛ گویی قرار بود زندگی مشترکشان را زیر سایه‌ی شهید نوید صفری بنا کنند. زندگی کوتاهشان، باغی بود از آرامش و احترام.
    احسان در قامت یک پاسدار به میهن خدمت می‌کرد. مسئولیت‌پذیر بود و شجاع.
    در آستانه سالگرد ازدواجش،خرداد ۱۴۰۴، آتش تجاوز رژیم صهیونیستی شعله کشید. احسان ایستاد و دفاع کرد. ساختمان محل کارش فروریخت و او زیر آوار ماند. چهار روزِ سخت گذشت و سرانجام، پیکرش را، به عنوان آخرین شهید، از زیر خاکسترها بیرون آوردند.
    احسان ذاکری در گلزاری در جوار امامزاده علی‌اکبر خوابیده است. سنگ قبر سفیدش، حکایت زندگی کوتاه اما پُرداستان مردی را می‌گوید که عاشق خدا، میهن و همسرش بود. او رفت تا ثابت کند برخی ستاره‌ها، حتی در خاکستر نیز درخشان‌تر می‌درخشند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • امدادگرِ امین

    مهدی، ۳۹ سال زندگی کرد، اما این عمر کوتاه را در خدمت مردم و نجات جان انسان‌ها سپری کرد؛ هر روزش پر از مهربانی، شجاعت و همراهی با کسانی بود که نیاز به کمک داشتند؛بی‌منت، بی‌صدا. در جمعیت هلال‌احمر آذربایجان شرقی، همه او را می‌شناختند؛ مردی که وقت بحران، خودش را فراموش می‌کرد و فقط به جان دیگران فکر می‌کرد.
    همسرش می‌گوید: «چهارده سال زندگی کردم و جز آقایی از او ندیدم.» پدری که هم‌بازی یاسین و سبحان بود؛ آن‌قدر نزدیک که بچه‌ها، وقتی پدر خانه بود، دنیای دیگری نمی‌خواستند. مردی که خستگی و غم را پشت در می‌گذاشت و با لبخند وارد خانه می‌شد.
    جمعه ۲۳ خرداد، مثل همیشه در حال امدادرسانی بود. نوبتش نبود، اما گفت: «من می‌رم.» جانِ مجروحان امانت بود و مهدی اهل سپردن امانت به دیگری نبود. در مسیر انتقال مصدومان، پهپادهای رژیم صهیونیستی آسمان شهر را شکافتند و همان‌جا، میان راه نجات، مهدی پر کشید. مهدی زرتاجی رفت، اما راهش ماند؛ در دل همکارانش، در نگاه پسرانش، در هر دستی که برای نجات، به سوی دیگری دراز می‌شود. پیکرش در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز آرام گرفت.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • بامانه موسی بن جعفر

    می‌گویند بعضی امانت‌ها را فقط باید به دست اهلش سپرد؛ به دستی که از همه مطمئن‌تر است و دلی که از همه مهربان‌تر.

    امروز، روز شماست؛ روزِ کریمی که دل‌های بی‌پناه، راه خانه‌اش را خوب بلدند.

    ما هم با حالِ کودکانی که نود و هفت شب است یتیم شده اند 😭 آمده‌ایم به محضرتان..

    آمده‌ایم تا وطنِ عزیزتر از جانمان، مردمِ نجیب و صبورمان و رهبری را که تکیه‌گاه این روزهای ماست، به شما بسپاریم.

    نگاهتان را از ما و از این سرزمین برندارید.

    امروز، همهٔ داشته‌هایمان را به شما می‌سپاریم؛
    یا موسی بن جعفر(ع).

    بامانه موسی بن جعفر…..

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • پاسداری

    پاسداری

    خوابش برده بود. یک‌بار کنار خاکریز، سرش را به شانه‌ی تفنگ تکیه داده بود؛ یک‌بار هم به شانه‌ی پرچم.
    سال‌ها فاصله بود میان این دو خواب، اما قصه یکی بود؛ فقط سنگرها عوض شده بودند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • معرفی کتاب دهکده خاک بر سر

    کتاب دهکده‌ی خاک بر سر، نگاشته ی خانم فائضه غفارحدادی،از انتشارات سوره مهر، روایت روزهایی است که نویسنده از آن با عنوان «دوران ریاضت» یاد می‌کند؛ روزهایی دور از وطن، در کشوری غریب، با کودکی سه ساله، بارداری و هزار دغدغه‌ی کوچک و بزرگ.
    از آماده‌کردن مقدمات سفر و چالش اقامه‌ی نماز در هواپیما گرفته تا ورود به سوئیس و دست‌وپنجه نرم‌کردن با زبانی ناآشنا، پیدا کردن دکتر برای تولد فرزند، خرید روزمره، ثبت‌احوال، مهدکودک و هزار مسئله و چالشی که مخاطب را از تماشای سفر، به زیستن در آن می‌رساند.

    نویسنده، پا‌به‌پای مخاطب، اروپا را نه از پشت ویترین‌ها، که از دلِ زندگی واقعی روایت می‌کند؛ از متروهای پاریسِ بدون پله‌برقی تا قوانین عجیب سوئیس، از غربتِ محرم در کشوری بیگانه تا سفرهایی به انگلیس، ایتالیا، فرانسه و اسپانیا. اما جذابیت کتاب دقیقاً همین‌جاست که نویسنده شیفته‌زده و مرعوبِ غرب نیست. خوبی‌ها را می‌بیند، اما سختی‌ها و تناقض‌ها را هم بی‌پرده روایت می‌کند؛ صادق، بی‌غرض و ملموس.
    نام کتاب هم از همین نگاه می‌آید؛ دهکده‌ای در سوئیس که با خاک پر شده و در طبع شوخ و تیزبین نویسنده، به «دهکده‌ی خاک‌برسر» بدل شده است.

    این کتاب برای کسانی جذاب است که سفرنامه را فقط توصیف مکان‌ها نمی‌خواهند، بلکه دوست دارند زندگی‌کردن در دلِ یک فرهنگ دیگر را لمس کنند؛ با تمام خستگی‌ها، شیرینی‌ها، دلتنگی‌ها و کشف‌هایش.
    دهکده‌ی خاک‌برسر بیشتر از آن‌که روایت سفر به لوزان سوئیس باشد، روایت زنی است که میان غربت، مادری، بارداری و روزمرگی‌های زندگی با تلاش به آموختن زبان می‌پردازد و دوران ریاضت را به دورانی سرشار از کشف و رشد تبدیل می‌کند.
    ✍سمانه اعتمادی جم

    معرفی

    معرفی کتاب«دهکده خاک بر سر» به قلم خانم فائضه غفارحدادی

    🌸در صفحه‌ی بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/019e5bfa-c7c4-7504-8f1c-b56d3569ab5b?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • حضور و غیاب

    آقای مجری شروع به خواندن اسامی شهدای مدرسه‌ی میناب کرد: «دانش‌آموز رقیه کریمی»
    و تمام دختران حاضر در مراسم، به جای همکلاسی‌هایشان در مدرسه‌ی ایران گفتند: «حاضر»

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سروِ رشید

    سال ۱۳۳۲، وقتی که نسیم خنک اول مهر، کوچه‌های دزفول را پر کرده بود، غلامعلی در خانواده‌ای مذهبی و انقلابی متولد شد. خانه‌شان پر از کتاب و عطر نمازهای مادر و گفتگوهای پدر درباره‌ی عدالت و دین بود. از همان سال‌های نوجوانی، او با کنجکاوی و شور، راه مساجد و جلسات علمی و مذهبی را پیش گرفت؛ جایی که درس خواندن، کارهای اجتماعی و مراقبت از ارزش‌ها، هم‌زمان بخش مهمی از روزهایش بود.

    سال ۱۳۵۰، وقتی تنها هجده سال داشت، شور و هیجان جوانی و عدالت‌خواهی‌اش او را به صحنه مبارزه با رژیم پهلوی کشاند. دست‌هایش هنوز برای کارهای روزمره و درس خواندن گرم بود، اما قلبش برای آزادی وطن می‌تپید. فعالیت‌هایش خیلی زود توجه ساواک را جلب کرد و در دزفول دستگیر شد. یک سال در زندان اهواز گذراند؛ شب‌هایی که سلول‌های تاریک و دیوارهای بلند، حتی نمی‌توانستند اراده او را از پا درآورند. همان‌جا بود که با محسن رضایی و علی شمخانی آشنا شد و پیوندی شکل گرفت که سال‌ها بعد ستون دفاع مقدس را ساخت.

    پس از آزادی، بار دیگر دل به خطر زد و به گروه منصورون پیوست؛ گروهی از جوانان مبارز که در خفا علیه ظلم پهلوی فعالیت می‌کردند. در جلسات مخفی، در خانه‌های تاریک، برنامه‌ریزی عملیات‌های سیاسی و تبلیغاتی می‌کردند و اعلامیه‌ها را در کوچه‌ها پخش می‌نمودند. غلامعلی با تیزبینی و شجاعتش خیلی زود به یکی از ستون‌های این گروه تبدیل شد، کسی که نه از دستگیری می‌ترسید و نه از شکنجه.

    با پیروزی انقلاب، غلامعلی مسیرش را در سپاه پاسداران ادامه داد و در سنین جوانی، مسئولیت‌هایی بزرگ پذیرفت؛ از معاونت اطلاعات و عملیات سپاه دزفول گرفته تا فرماندهی قرارگاه‌های عملیاتی. در طول جنگ تحمیلی، حضورش در عملیات‌های بیت‌المقدس، طریق‌القدس، فتح‌المبین و کربلای ۵، نه تنها نشان از شجاعت و مدیریت عملیاتی داشت، بلکه از ذهن استراتژیک و آینده‌نگری او در میدان جنگ حکایت می‌کرد.

    زندگی شخصی او، آرام و پرتلاش بود. در خانه، مردی خانواده‌دوست و مهربان بود؛ همسری وفادار و پدری دلسوز که با همسر و تنها فرزندش زندگی ساده و پرمعنایی داشت. با وجود مسئولیت‌های سنگین و ساعات بی‌شمار خدمت، هرگز ارتباطش با خانواده و ارزش‌های انسانی را از دست نداد.

    در سال‌های پس از جنگ، او همچنان در بالاترین سطوح نظامی، همواره در حال برنامه‌ریزی و هدایت نیروها بود و نقش کلیدی در توسعه راهبردها و فناوری‌های دفاعی کشور داشت؛ از سامانه‌های موشکی تا پدافند هوایی و توان سایبری، همه زیر نظر و هدایت او پیش می‌رفت.

    سرانجام، سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله رژیم صهیونیستی، سردار غلامعلی رشید و تنها فرزندش، امین‌عباس، به کاروان عرشیان پیوستند. همسرش، خانم رحیمی، در مراسم بزرگداشتش گفت: «او همیشه می‌گفت زمان در مشت من است؛ و زندگی‌اش گواهی بر این بود که هر لحظه را با تمام توان زندگی کرد.»

    سردار رشید نه فقط یک فرمانده بود؛ او نماد استقامت، ایمان و وفاداری به آرمان‌های انقلاب و مردمش بود؛ انسانی که با شجاعت و بصیرت، مسیر خود را در دفاع از وطن و ارزش‌ها به نهایت رساند.

    روایت

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • موکب دار

    با اصرار از پدر روفرشی گرفتند. گوشه ای پَهنش کردند. نگاهی به اطراف انداختند. هنوز رنگِ موکب نگرفته بود. به موکب های کنار خیابان سری زدند؛عکس‌های مختلفی از رهبرشان گرفتند و کنار هم چیدند. لبخند که بر لبانشان نشست، فهمیدم موکب شان دارد سرِپا می‌شود.
    حالا مانده بود دیوارِ موکب که با نقاشی هایشان آن‌را ساختند. سقفِ موکب آسمان بود و چراغش ماه. وسایل رنگ آمیزی شان را وسط گذاشتند. حالا خودشان موکب دار بودند؛ میزبانِ کودکانی که سهمشان چند خط رنگ بود و لبخندی بر لب.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • معرفی کتاب تیترها از تانک ها نمی ترسند

    کتاب «تیترها از تانک‌ها نمی‌ترسند» اثر آقای حمید هنرجو، منتشرشده توسط انتشارات ۲۷ بعثت، رمانی جذاب و متفاوت است که با تلفیقی از واقعیت و رویا، خواننده را به دل تاریخ دفاع مقدس و حال‌وهوای جبهه‌های جنگ می‌برد. این اثر با روایتی نوآورانه، داستان زندگی و فداکاری‌های زنان در پشت جبهه را از زاویه‌ای تازه به تصویر می‌کشد.

    داستان حول محور سارا، خبرنگار جوان و پرانرژی می‌چرخد که سردبیری بخش اجتماعی روزنامه‌ی «شروع» را بر عهده دارد. در جریان کارش، مدیر مسئول روزنامه، آقای برمکی، از او می‌خواهد درباره‌ی زندگی زنی به نام زهرا قیداری تحقیق کند و منابعی از جمله آلبوم‌ها و روزنامه‌های قدیمی را در اختیارش قرار می‌دهد.
    سارا حین بررسی این منابع، در حالتی از خستگی و خواب‌آلودگی، سفری ذهنی و رویایی به سال‌های دفاع مقدس(حوالی سال ۱۳۶۴ در استان ایلام) را تجربه می‌کند.
    در این سفر خیالی، او پس از مجروح شدن و انتقال به یک بیمارستان صحرایی، با خانم زهرا قیداری، همان پرستار فداکار، آشنا می‌شود. سارا، شاهد تلاش‌ها و ایثارگری‌های خانم قیداری و دیگر زنان پشت جبهه است؛ از پرستاری از مجروحان گرفته تا فعالیت‌های جهادی مانند شست‌وشوی لباس‌ها و پتوهای رزمندگان و رسیدگی به امور بیمارستان.

    این سفر رویایی با ماجراهای تأثیرگذار ادامه می‌یابد تا اینکه سارا با صدای مادر و برادرش از خواب بیدار می‌شود و به واقعیت بازمی‌گردد.

    کتاب «تیترها از تانک‌ها نمی‌ترسند» با قلم روان و گیرای آقای هنرجو، نه‌تنها یک داستان تاریخی و جنگی است، بلکه ادای دینی به زنان گمنامی است که در سخت‌ترین شرایط، با فداکاری و مقاومت، نقشی بی‌بدیل در پشتیبانی از جبهه‌ها ایفا کردند.
    این رمان برای علاقه‌مندان به ادبیات دفاع مقدس و داستان‌های مبتنی بر واقعیت‌های تاریخی، اثری خواندنی و الهام‌بخش به شمار می‌رود.
    ✍سمانه اعتمادی جم

    #معرفی
    معرفی کتاب«تیترها از تانک‌ها نمی‌ترسند»نگاشته ی آقای حمید هنرجو

    🌸در صفحه‌ی بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/4b722380-d349-4a3e-9323-ec92837c83ac?inviteCode=k23Vx5Nj665c


    https://ble.ir/SEtemadijam