ترمز زد. با کشیده شدن خط ترمز، صدای برخوردِ صندلی های پلاستیکی با بلندگو و بقیه ی وسایل را از پشت وانت شنید. پیاده شد و اطراف را ورانداز کرد. میدان مناسبی بود و جمعیت زیادی را میتوانست در خود جای دهد. دست به کار شد. به هر سختی بود بنرِ نقشه ی ایران را به پهلوی راست ماشینش آویزان کرد. پرژکتور را تنظیم کرد تا روی نقشه بیفتد. صندلی ها را رو به نقشه، در سه ردیف چید. کم کم، جمعیتِ نشسته بر صندلیها به پانزده نفر رسید. همان جا را مرکزِ دنیا قرار داد. دکمه ی روشن کردن میکروفون را زد و شروع کرد. ” بسم الله الرحمن الرحیم “
عهدِ واقعه تنها نشسته بود سرِ مزار و نگاهش گره خورده به قابِ عکس محسن. انگار زمان هم احترام گذاشته بود و آهستهتر میگذشت. با صدایی گرفته گفت: «محسن شبها تا سوره واقعه را نمیخواند، خوابش نمیبرد.» مکث کرد؛ دستش روی لبهی قاب لغزید، مثل کسی که میخواهد از پشت شیشه، دستِ سفرکرده اش را بگیرد. ادامه داد: «حالا نوبت من است. شبها برایش سوره واقعه میخوانم؛ همانطور که او میخواند با سوز و گداز… و هر بار اشک میریزم و میگویم: محسن من را ببخش. آن روزها نمیفهمیدم چرا این آیهها را اینقدر آرام و محکم تکرار میکنی.» با حسرت خواستهاش را بر زبان آورد: «کاش یک بار دیگر، فقط یک بار، بلند بلند برایم بخواند… از آن وعدههای شیرین بگوید؛ از بهشتی که میگفتی.» بعد زیر لب زمزمه کرد: «مُتَّکِئینَ عَلَیها مُتَقابِلین…» چشمهایش خیس شد. انگار لحظهی دیدار را میدید؛ دو نفر روبهروی هم، تکیهزده بر نعمت. سوره که تمام شد، آرام گفت: «محسن… این بار من خواندم؛ تو آنجا ادامهاش را برایم بخوان.» در پایانِ سوره، نگاهش روی سنگِ سرد ماند؛ جایی که نوشته بود: شهید کربلایی محسن سلطانی، بهشت زهرا(س)، قطعه ۴۲. ✍سمانه اعتمادی جم #روایت
بعد از زیارتِ امام رضا علیه السلام، خودشان را به محلهٔ احمدآباد رساندند؛ برای پرچم بزرگی که میگفتند پنجاه شب است زمین گذاشته نشده. نگه داشتنش نوبت داشت و نامنویسی. به مردی که نوبتش بود نزدیک شدند و آرام گفتند: «عمو… میشه چند دقیقه بدین ما نگه داریم؟» مرد نگاهشان کرد؛ پرچم را کمی خم کرد. امانت، قدِ دست های کوچکشان شد. دخترها پابلند کردند؛ تا پرچم همچنان تمام قد بالا بماند.
مادر که باشی، بچههایت قبل از تو زندگی میکنند. اول مطمئن میشوی سیرند، بعد غذا میخوری. اگر تشنه باشند، لب به آب نمیزنی. همهچیز را برای آنها میخواهی و اگر لازم باشد، جانت را هم میدهی تا آسیبی نبینند. اما جنگ، مادر را به جایی میرساند که باید از دلِ خودش، دل بکند؛ همانجا که میفهمد وطن فقط خاک نیست، سقفیست که اگر ترک بردارد، هیچ آغوشی امن نمیماند؛ حتی آغوشِ مادری برای جگرگوشهاش. شبهای جنگ، خیابانها شاهدِ مادرهایی بود که با بچههایشان میآمدند وسطِ معرکه. زیرِ صدای پهپاد و پدافند، «اللهاکبر»شان بلندتر از همیشه در شهر میپیچید. مادرها اما خوب میدانستند این همان آسمانیست که ممکن است هر لحظه جنگنده از آن عبور کند؛ با اینهمه آمده بودند، چون میخواستند شهر بداند پشتِ جبههها خالی نیست و ستونِ این شهر، مادرهایی هستند که ترس را میفهمند و باز هم میایستند. بعد از آن شبها، وقتی صدای انفجارها کمتر شد و شهر نفسی تازه کرد، بعضیها خیال کردند قصه تمام شده است. اما بازهم مادرها میدانستند گاهی جنگ فقط شکلش عوض میشود. دوباره آمدند؛ دستِ بچهها را گرفتند و آوردند به «رژهی دختران جانفدا»، تا بگویند ما اهلِ برگشتن از میدان نیستیم؛ فقط میدانمان عوض شده است. بچهها کنارِ مادرانشان قدم برداشتند؛ مادرها آنها را آورده بودند تا بگویند جانفدایی همین است. اینکه مادر باشی و عزیزتر از خودت را هم در میدانِ وطن حاضر کنی؛ تا همه ببینند این دختر هم جانفداست هم جان فدا آورده تقدیم کند، این نسل هم ایستاده است پای اسلام، وطن و رهبرش.
صبحِ اربعینِ فراق هم، قرارمان مثل همیشه اول وقت بود؛ حتی زودتر. من اما شب را با بیداریِ پسرک صبح کرده بودم؛ چشمهایم سنگین و هشدارِ گوشی بی اثر… تا لرزش پیامش، مثل بیدارباشِ ناگهانی، به جانم افتاد و خواب را از چشمم گرفت. «سمانه دیر بیای جلو پُر میشهها…» همان جمله ی همیشگی اما این بار با چند شکلک گریه 😭😭😭😭😭😭 همین یک جمله کافی بود تا از جا بپرم؛ انگار نه خواب مانده بودم، نه خستگی میشناختم. فقط یک ترس بود آن هم دیررسیدن. بالاخره با بچه ها راهی شدیم. شهر همان شهر بود، اما هوایش سنگین شده بود. آدمها مثل همیشه راه میرفتند، ولی دلها همراهی نمیکرد؛انگار کشیده میشدند روی زمین. هر قدمی که میگذاشتم، صدای زینب،دوستم با قرارهای قدیمی در گوشم چرخ میخورد و مثل هر بار، عجله را به قدمهایم میریخت: «بجنب، اگر دیر برسیم، ردیفهای جلو پر میشه…» صفهای جلو را میخواستیم؛جایی که نگاهمان میان موجِ آدمها جا نمانَد و راهِ نگاهمان تا رسیدن، کوتاهتر باشد. محل قرارمان هم خیابان کشور دوست بود؛ این بار اما نه از شوق، که از بیپناهی. نه از هیجانِ نزدیک شدن، که از سنگینیِ دوری. دوستم همان رفیقِ همیشگیِ مراسمها، همان همراهِ قرارهای بیت،کنارِ جدول نشسته بود؛ نه مثل قبل سرپا و پرشور. این بار سکوتش، خودش یک عزاداریِ تمامقد بود. شانههایش زیرِ وزنِ دلتنگی خم شده بود. لحظهها کش میآمدند. قبلاً داخل صف گریه میکردیم از شوق دیدار؛ این بار اشک، از فراق بود، از باور نکردنِ جای خالی. میان همین بغضِ سنگین آدمها، یک چیز داشت آرامآرام قد میکشید؛ چیزی شبیه ایستادن. شبیه عهد. شبیه محکم شدنِ ستونِ دلها. سرم را بالا گرفتم. به چهرههای دور و نزدیک نگاه کردم؛علم و کُتل بر دوش، کفن پوش، با عصا لنگ لنگان ،آدمهایی دل صبور که آمده بودند، نه فقط برای گریه بر رهبر شهیدشان بلکه برای شهادت دادن به راهش. برای اینکه بگویند: آقا جان… ما یتیم شدیم، اما زمینگیر نه. اشک روی صورتمان هست، اما علم هم بر دوش داریم. ما با همین اشکها وضو میگیریم برای ادامهی راه. در دل گفتم شاید این بار نیامدهایم به ردیف های جلویی برسیم برای دیدار… آمدهایم جلو بایستیم تا بگوییم به فرمایش خودتان ما مبعوث شده ایم و مثل شما با کسی مثل یزید بیعت نخواهیم کرد؛منتقم خونتان هستیم و تا نابودی سردمداران ظلم و کفر،از پای نخواهیم نشست.
چهارشنبهسوری بود؛ آخرین چهارشنبه سال ۱۴۰۴. از صبح، اسکانِ جنگزدهها را آماده کرده و تحویل داده بودیم. مسئول قرارگاه گفت: «چند دقیقه صبر کنید، یه هدیهی ویژه در راهه… اولین هدیهی حضرت آقا، برای شما دانشجو-جهادگرها» پرچم ایران که رسید، خستگیمان عقب نشست؛ پاداشِ تمام شببیداریهایمان را آورده بودند. برافراشتهاش کردیم و گفتیم: ما فقط سرپناه ساختیم؛ او به دستهای خاکیمان وطن داد.
خبرِ آتشبس که آمد، به جای آرامش، یک جور سنگینی نشست روی سینهام؛ انگار کسی بیصدا دستی گذاشته باشد روی قلبم و فشار بدهد. این فشار وقتی بیشتر شد که خبرِ بمبارانِ لبنان را هم شنیدم. من ماندم با دلی که نه راهِ گریه داشت، نه حوصلهی حرف، نه توانِ هیچ کاری. ولی اگر مادر باشی، آنهم مادرِ سه بچه، زندگی به تو حقِ از پا افتادن نمیدهد. بچهها چیزی از خبرها نمیفهمند، اما گرسنه میشوند، آب میخواهند، دعوا میکنند، میخندند، تکلیف دارند و تو باید ادامه بدهی؛ حتی وقتی همهچیز توی دلت ریخته بههم. وسطِ این تقلا برای سرپاماندن، دلم میخواست کاری بکنم؛ کاری که بشود پناه برد به آن. البته که میدانستم این مچالگیِ قلبم، سهمِ بیشترش از نزدیک شدن به اربعینِ شهادتِ آقاست. با خودم گفتم چطور توانستم بدون آقا زنده بمانم؟ آن هم چهل روز. خودم هم نمیدانستم… بلند شدم؛ به اجبارِ دل. باید کاری میکردم برای شبِ چهلم؛ برای عزیزی که فکرِ جای خالی اش کافیست آدم را از پا بیندازد. پختِ حلوا را انتخاب کردم. حلوا پختن یعنی صبر را هم زدن. یعنی بویِ داغِ آرد که میپیچد و خانه را پُر میکند. شعله را روشن کردم. آرد که ریختم، انگار که یک تکه از دلم را ریخته باشم روی حرارت. هم زدم… هم زدم… و هر بار که قاشق دور میخورد، زیر لب سلامی میدادم؛ به آقای شهیدم. شکر که آب شد، من هم آب شدم. روغن که داغ شد، دلم از یادِ داغش سوخت. وقتی حلوا جا افتاد، وقتی رنگش نشست و بویش بلند شد، حس کردم یک لایه از آن سنگینیِ سینهام جابهجا شده. نه اینکه خوب شده باشم، نه، زخمی است که درمان ندارد؛ حفره ایست درون قلب که دیگر پُر شدنی نیست . حلوا را در ظرف کشیدم و بردم تا بگذارم روی میزِ موکب. بعضی وقتها بزرگترین کار همین است؛ اینکه از زیرِ آوارِ خبرها و دلتنگیها، بلند شوی و برای یادِ کسی که دوستش داری،کاری کنی و با همان، خودت را هم از نو سرِ پا کنی. حلوا روی میز بود و با خوردنِ چله نشینانِ خیابانِ مقاومت، وسطِ این همه شلوغیِ دنیا، برای چند دقیقه حس کردم هنوز میشود کاری کرد؛ به غم شکل داد و با آن، یادِ عزیزی را بیش از پیش زنده کرد.
کتاب «بیدارم کن» نوشتهی خانم فریبا کلهر، از انتشارات بهنشر، رمانی تاریخی و مذهبی است که به زندگی و شخصیت امام رضا (ع) از زاویهای داستانی میپردازد. این اثر در دو بخش مجزا روایت میشود و با نثری روان ، مخاطب را به سفری در تاریخ صدر اسلام و دوران خلافت عباسی میبرد.
بخش اول، داستان از زبان رجاء بن ابیالضحاک، یک شخصیت نظامی و نویسندهی دستگاه خلافت، روایت میشود. او به همراه جلودی مأمور میشود تا امام رضا (ع) را از مدینه به مرو بیاورد. مأمون، خلیفهی عباسی، از رجاء میخواهد که در طول این سفر چهارماهه، حالات و رفتار امام را به دقت مشاهده کرده و سفرنامهای برای او تهیه کند. اما پس از پایان سفر، مأمون به رجاء دستور میدهد که از فضائل و کرامات امام با کسی سخن نگوید و سفرنامه را نزد خود نگه میدارد. از این سفرنامه تنها چند خط باقی مانده است. رجاء در طول این سفر با معجزات و شگفتیهایی از امام رضا (ع) مواجه میشود که عمیقاً تحت تأثیر قرار میگیرد و در نهایت اعتراف میکند که پرهیزگارتر از ایشان ندیده است.
بخش دوم کتاب از زبان ابوالصلت، یکی از یاران نزدیک امام رضا (ع)، روایت میشود. این بخش به اتفاقات پس از سفر، اقامت امام در مرو و سرانجام شهادت ایشان میپردازد.
کتاب «بیدارم کن» با ترکیب تاریخ و تخیل، ضمن حفظ اصالت رویدادهای تاریخی، فضایی داستانی خلق کرده که خواننده را با ابعاد شخصیتی و معنوی امام رضا (ع) آشنا میکند. این اثر نهتنها برای علاقهمندان به تاریخ اسلام و زندگی ائمه اطهار (ع) جذاب است، بلکه با قلم زیبا و روایت تأثیرگذار خانم کلهر،برای هر خوانندهای که به داستانهای تاریخی علاقهمند باشد، از آثار خواندنی به شمار میرود.
معرفی
معرفی کتاب «بیدارم کن» نگاشته ی خانم فریبا کلهر
🌸در صفحه بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/d91eab75-8ccf-4464-af2d-826777185de5?inviteCode=k23Vx5Nj665c
بین دو نماز بود؛ همان چند دقیقهای که مسجد نه کاملاً در سکوتِ نماز است، نه در همهمهی رفتوآمد. صدای ورقخوردن مفاتیح، تقتق آرام تسبیحها و گفتوگوهای کوتاه،مثل زمزمهای پیوسته در فضای مسجد میچرخید. حاجآقا بلندگو را برداشت؛صدا روی دیوارهای شبستان نشست. اول خداقوتی گفت و تشکر کرد از حضور شبانهی مردم در میادین و کاروانهای خودرویی. بعد شمرده افزود: «اگر کسی نمیتونه پیاده بیاد، همون حضورِ خودرویی هم چراغ این همدلی رو روشنتر میکنه.» حاج آقا از چراغ گفت؛ از نوری که با کنار هم بودن درخشانتر میشود، از اتحاد. داشت حرفهایش را جمع میکرد که مکث کرد؛ مکثِ کسی که دلش راضی نمیشود از چیزی ساده بگذرد. حاجآقا ادامه داد: «امشب، قبل از اینکه وارد مسجد بشم، دمِ در، حاجخانمی از اهالی محل با عجله اومد سمتم. کمرشون خم بود، اما قدمهاشون محکم. سلام کردند و احوالپرسی. بعد کیسهای پارچه رو دو دستی گرفتند طرفم.» حاجآقا گفت: «من ایشون رو میشناختم» و لبخندی از احترام در صدایش نشست. بعد رو به جماعت گفت: «این سومین کلاهی بود که حاجخانم بافته بود؛ با همون کمرِ خم و چشمهای کمسوشون. برای سرِ بچههای مدافعی که این شبها دارن از این مرز و بوم دفاع میکنن.»
حاجآقا یک لحظه ساکت شد؛ نه از تمام شدن حرفش، از عظمتِ آن. بعد بلندگو را کمی نزدیکتر آورد و گفت: «ببینید… بعضیها با تمام وجود، پای کارن. این کلاهها نشونهست، نشونهی اینه که پشتِ خط، دلهایی بیداره که نمیذاره مدافعِ این خاک حتی یک شب رو، بیگرمای وجودِ مردمش سر کنه.» همین را گفت و بلندگو آرام پایین آمد؛ اما صدایش هنوز در مسجد مانده بود. بعضی ستونهای این دفاع، توی قابِ دوربین جا نمیشوند: یک کیسهی پارچهای، یک کلاهِ ساده و مادری که پایِ کار وطن، از خانه، جبهه میسازد.
نشسته بودم روی جدولِ سردِ کنارِ خیابان؛ چشمم به پاهای مردمی بود که آرام قدم برمیداشتند؛برای بدرقه و آخرین همراهی با فرمانده دلاور نیروی دریایی وطن شان، برای ادای دین. پاهایی که بر زمین کشیده میشدند، انگار هر قدمشان وزنی داشت به سنگینی داغِ سیوسه روزه. سیوسه روز… صبح تا شب، همین خیابانها شاهد حضورشان بودند؛ روزها بدرقهی عزیزترینهایشان، شبها پاسداری از خاکشان. خسته بودند، میشد فهمید… از زانوهایی که دیگر توان نداشت، از گامهایی که به سختی از زمین جدا میشد. اما ایستاده بودند؛ محکمتر از همیشه. اشک روی گونههایشان جاری بود، اما لبها، لبهایشان رجز میخواند. از جنگیدن میگفتند، از مردِ جنگ بودن.. (“ما همه مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم”) از ماندن، از اینکه اگر پایش بیفتد، تا آخرین نفس میایستند. (“نه سازش نه تسلیم،نبرد تا پیروزی” ) از شهادت، نه بهعنوان پایان راه، که بهعنوان مدالِ افتخارشان. (“حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست”) دریاسالار هم از همین جنس بود؛ آمده بودند درس، پس بدهند. و اینجا، میان همین پاهای خسته، میشد همه ی اینها را فهمید . ما اینگونهایم؛پای کار انقلاب، پای پرچمی که با خون شهدا در اوج برافراشته شده است. اصلا این، رسم تنگستان است… رسم مردانی که خستگی را نمیفهمند، و ما همه دلیران تنگستانیم.