بلاگ

  • علمداران نوجوان

    🖤 #بدرقهآقایشهید | *علمداران نوجوان

    🔰 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه *KHAMENEI.IR * از مراسم بدرقه پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب، مصلی تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۳
    *

    ▪️«تا وقتی آقا در کشور ما زندگی می‌کنند و ما در این هوا نفس می‌کشیم، باید مطیع امر ایشان باشیم. ما مطالبه‌گران شروط رهبری هستیم.» زینب این را گفت و بی‌اختیار، دستش را محکم‌تر دور چوبِ بیرق حلقه کرد. پانزده سال بیشتر نداشت.

    ▪️شب قبل، همراه پنجاه نفر از نوجوان‌های مجموعه فرهنگی یادگاران امام، از طوقچیِ اصفهان رسیده بودند. جایی برای اقامت نداشتند؛ اما امیدشان را به لطف خدا گره زدند و همان شب، مجموعه‌ی چهلسرا پذیرایشان شد.

    ▪️صبح، از ساعت شش، هر دو نفر بیرقشان را دست گرفتند؛ همان بیرق‌هایی که شب‌های زیادی، کنار پدرهایشان پارچه‌هایش را بریده بودند، رویش نوشته بودند و بخیه‌به‌بخیه دوخته بودند. آفتاب هر ساعت سوزان‌تر می‌شد. از زینب پرسیدم: «زیر این آفتاب، نگه داشتن بیرق سخت نیست؟»

    ▪️بی‌آنکه دستش را از روی چوبِ بیرق بردارد، فقط لبخند زد و گفت: «ما تا آخرین قطره‌ی خون شهیدمان را پس نگیریم، آرام نمی‌شویم.» زینب نگاهش را به بیرق دوخت. آفتاب می‌سوخت؛ اما تا غروب، دستش از چوب بیرق جدا نشد.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    📆 شماره ۲۵

    رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
    📲 @khamenei_reyhaneh

  • معرفی کتاب طوبی و معنای شب

    طوبی و معنای شب، رمانی از شهرنوش پارسی‌پور، روایت زندگی زنی به نام طوبی است؛ زنی که از اواخر دوران قاجار تا سال‌های حکومت پهلوی، در میانه‌ی تحولات سیاسی و اجتماعی ایران زندگی می‌کند. داستان، فراز و فرود زندگی او، ازدواج‌ها، فقدان‌ها، دلبستگی‌ها و جست‌وجوی معنوی‌اش را در کنار حوادث مهم تاریخی به تصویر می‌کشد و تلاش می‌کند سرنوشت یک زن را با سرنوشت یک سرزمین گره بزند.
    آنچه بیش از همه در این رمان جلب توجه می‌کند، تلاش نویسنده برای روایت تاریخ معاصر از زاویه‌ی زندگی یک زن است؛ اینکه چگونه رخدادهای سیاسی، آرام‌آرام بر زندگی شخصی، خانواده و باورهای او سایه می‌اندازند.
    با این حال، برای من پراکندگی روایت و تعدد داستان‌های فرعی، بارها خط اصلی پیرنگ را کمرنگ کرد. جابه‌جایی میان شخصیت‌ها، خرده‌روایت‌ها و دوره‌های مختلف تاریخی، دنبال کردن مسیر اصلی داستان را دشوار می‌کرد.
    از سوی دیگر، نوع پرداخت شخصیت طوبی برایم پرسش‌برانگیز بود. هرچند رمان بر جست‌وجوی معنویت،حقیقت و ایمان او تأکید دارد، اما این تأکید گاه به گونه‌ای است که مرز میان دینداری، ساده‌دلی و خرافه‌گرایی مبهم می‌شود. در نتیجه، دست‌کم برای من، طوبی بیش از آنکه جوینده‌ای آگاه در مسیر حقیقت باشد، شخصیتی به نظر می‌رسید که بسیاری از تصمیم‌هایش بیش از آنکه بر تعقل استوار باشد، از باورهای خرافی و تسلیم‌گونه تأثیر می‌پذیرد.

    در مجموع، «طوبی و معنای شب» رمانی بلندپروازانه با ایده‌ای قابل تأمل است؛ اثری که در پیوند زدن تاریخ و سرنوشت انسان موفق عمل می‌کند، اما شیوه‌ی روایت و پرداخت شخصیت اصلی، احتمالاً برای همه‌ی مخاطبان به یک اندازه جذاب و قانع‌کننده نخواهد بود.

    خواندن این رمان تکلیف کلاسی بود و به پیشنهاد استادم خوانده شد؛ تجربه‌ای که اگرچه از نظر شخصی ارتباط عمیقی با فضای اثر برقرار نکردم، اما از منظر شناخت ادبیات معاصر و نسبت میان زن، تاریخ و سیاست، برایم خواندنی و قابل تأمل بود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    معرفی

    معرفی کتاب«طوبی و معنای شب » به قلم شهرنوش پارسی پور

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سوغاتی

    عصر عاشورا مردان کوفه،
    برای دخترانشان سوغاتی بردند…

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • کفِ خیابون

    شب صد و یازدهم بود. آقا عبدالله باز هم آمده بود؛ با همان سطل رنگ و همان قلم‌مو.
    مراسم که شروع می‌شد، گوشه‌ای از میدان را انتخاب می‌کرد.
    خم می‌شد و می‌نوشت:
    «مرگ بر وطن فروش خائن»
    چند قدم آن‌طرف‌تر، دوباره خم می‌شد:
    «مرگ بر اسرائیل»«مرگ بر آمریکا»
    صد و یازده شب. هر شب یک میدان.
    آن‌قدر روی زمین نوشته بود که دیگر قامتش راویِ بیصدای این‌همه نوشتن بود.
    هرکس از کنارش رد می‌شد، اول نوشته‌ها را می‌دید؛ اما اگر کمی بیشتر نگاه می‌کرد، می‌فهمید روی آسفالت فقط چند کلمه ننشسته است.
    آقا عبدالله، ذره‌ذره قامتش را پای همان چند کلمه گذاشته بود و با همان قلم‌مو و همان خم شدن‌ها، سهم خودش را برای این خاک نوشته بود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • ستاره زیر خاکستر

    ششمین روز از مهرماه ۱۳۷۱ در خانه‌ای آکنده از عطر قرآن، پسری به نام احسان متولد شد. او در دامان خانواده‌ای که محبت و ایمان در آن موج می‌زد، قد کشید. نوجوانی را پشت درهای مساجد و هیئت‌ها گذراند. قرآن را با تمام وجود حفظ کرد، اما این علم هرگز گردی از غرور بر دامانش ننشاند.
    عشق، با نشانه‌ای از آسمان به سراغش آمد. در اولین دیدار خواستگاری، هر دو نام یک شهید را بر زبان آوردند؛ گویی قرار بود زندگی مشترکشان را زیر سایه‌ی شهید نوید صفری بنا کنند. زندگی کوتاهشان، باغی بود از آرامش و احترام.
    احسان در قامت یک پاسدار به میهن خدمت می‌کرد. مسئولیت‌پذیر بود و شجاع.
    در آستانه سالگرد ازدواجش،خرداد ۱۴۰۴، آتش تجاوز رژیم صهیونیستی شعله کشید. احسان ایستاد و دفاع کرد. ساختمان محل کارش فروریخت و او زیر آوار ماند. چهار روزِ سخت گذشت و سرانجام، پیکرش را، به عنوان آخرین شهید، از زیر خاکسترها بیرون آوردند.
    احسان ذاکری در گلزاری در جوار امامزاده علی‌اکبر خوابیده است. سنگ قبر سفیدش، حکایت زندگی کوتاه اما پُرداستان مردی را می‌گوید که عاشق خدا، میهن و همسرش بود. او رفت تا ثابت کند برخی ستاره‌ها، حتی در خاکستر نیز درخشان‌تر می‌درخشند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • امدادگرِ امین

    مهدی، ۳۹ سال زندگی کرد، اما این عمر کوتاه را در خدمت مردم و نجات جان انسان‌ها سپری کرد؛ هر روزش پر از مهربانی، شجاعت و همراهی با کسانی بود که نیاز به کمک داشتند؛بی‌منت، بی‌صدا. در جمعیت هلال‌احمر آذربایجان شرقی، همه او را می‌شناختند؛ مردی که وقت بحران، خودش را فراموش می‌کرد و فقط به جان دیگران فکر می‌کرد.
    همسرش می‌گوید: «چهارده سال زندگی کردم و جز آقایی از او ندیدم.» پدری که هم‌بازی یاسین و سبحان بود؛ آن‌قدر نزدیک که بچه‌ها، وقتی پدر خانه بود، دنیای دیگری نمی‌خواستند. مردی که خستگی و غم را پشت در می‌گذاشت و با لبخند وارد خانه می‌شد.
    جمعه ۲۳ خرداد، مثل همیشه در حال امدادرسانی بود. نوبتش نبود، اما گفت: «من می‌رم.» جانِ مجروحان امانت بود و مهدی اهل سپردن امانت به دیگری نبود. در مسیر انتقال مصدومان، پهپادهای رژیم صهیونیستی آسمان شهر را شکافتند و همان‌جا، میان راه نجات، مهدی پر کشید. مهدی زرتاجی رفت، اما راهش ماند؛ در دل همکارانش، در نگاه پسرانش، در هر دستی که برای نجات، به سوی دیگری دراز می‌شود. پیکرش در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز آرام گرفت.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    روایت

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • نشانی

    نشانی

    ساعت از هشت و نیم گذشته بود و موکب پر از هیاهوی کودکان بود. یکی برای بچه‌ها قصه می‌گفت، یکی با آن‌ها بازی می‌کرد، یکی بند کفش کودکی را می‌بست و دیگری گره روسری دخترکی را برایش مرتب می‌کرد. شب در میان خنده‌های بچه‌ها و تلاش خادمان آرام آرام پیش می‌رفت.
    در این میان، آقایی سمت موکب آمد. مسئول موکب را صدا زد و آرام گفت: «تا نیم ساعت دیگه یه تبرکی از بیت میارم.»
    خبر، آرام میان خانم‌ها پیچید؛ اما انگار راه دل‌ها را بهتر از راه گوش‌ها بلد بود.
    از آن لحظه، هرچند دست‌هایمان مشغول همان کارهای همیشگی بود، دل‌هایمان جای دیگری بود. بچه‌ها می‌خندیدند و بازی می‌کردند، اما نگاه ما بی‌اختیار به سمت ورودی موکب می‌رفت.
    نیم ساعت انتظار، طولانی‌تر از همیشه گذشت. شاید چون هیچ‌کس گمان نمی‌کرد سهم موکب کوچک ما، چنین هدیه‌ای باشد.
    بالاخره رسید.
    انگشتر و عبای متبرک آقا را که آوردند، همهمه‌ها آرام شد. همه جمع شدیم.
    بعضی‌ها فقط نگاه می‌کردند.
    بعضی‌ها زیر لب صلوات می‌فرستادند.
    بعضی‌ها اشک می‌ریختند.
    بعضی‌ها پاهایشان دیگر توان نداشت و بر زمین نشستند.

    هنوز صد روز هم نگذشته بود.
    هنوز داغِ فراق تازه بود و همیشه تازه می‌ماند. هنوز دل‌هایمان به نبودش عادت نکرده بود و نمی‌کرد.
    هنوز وقتی نامش می‌آید، چیزی در سینه‌هایمان فرو می‌ریزد؛ انگار جایی در وجودمان نمی‌خواهد بپذیرد که باید در روزگاری زندگی کنیم که او در میانمان نیست.
    آن انگشتر و عبا، برای خیلی‌ها شاید فقط یک تبرک بود؛ اما برای ما، نشانی بود. نشانیِ عزیزی که دلتنگی‌اش هر روز بیشتر از دیروز خودش را نشان می‌دهد.
    دست‌ها برای تبرک دراز می‌شد، اما انگار دل‌هایمان چیز دیگری می‌خواست. می‌خواستیم فاصله این صد روز را انکار کنیم، می‌خواستیم برای چند لحظه هم که شده، بوی حضورش را نفس بکشیم. دست‌های دراز شده، سرانگشتان بی‌تاب….
    آن شب، کسی از خستگی حرف نزد. انگار همان نشانی کوچک، غبار خستگی را از دل‌هایمان شست و برد.
    آن شب، کنار آن انگشتر و آن عبا، نه فقط دلتنگی‌هایمان تازه شد؛ عهدهایمان هم تازه شد. انگار آن نشانی آمده بود تا به ما بگوید داغِ فراق، اگرچه سنگین است، اما نباید قدم‌هایمان را متوقف کند.
    اشک‌ها جاری بود؛ اما پشت آن اشک‌ها، اراده‌ای تازه جان می‌گرفت.
    آن شب فهمیدیم دلتنگیِ ما فقط یک حس نیست؛ یک مسئولیت است. مسئولیتِ ادامه دادن راهی که رهبرمان برای آن ایستاد، مسئولیتِ پاسداری از آرمانی که برای آن زیست، و مسئولیتِ خونخواهیِ شهیدانی که با خون خود، این راه را روشن‌تر کردند.

    ✍سمانه اعتمادی جم
  • بامانه موسی بن جعفر

    می‌گویند بعضی امانت‌ها را فقط باید به دست اهلش سپرد؛ به دستی که از همه مطمئن‌تر است و دلی که از همه مهربان‌تر.

    امروز، روز شماست؛ روزِ کریمی که دل‌های بی‌پناه، راه خانه‌اش را خوب بلدند.

    ما هم با حالِ کودکانی که نود و هفت شب است یتیم شده اند 😭 آمده‌ایم به محضرتان..

    آمده‌ایم تا وطنِ عزیزتر از جانمان، مردمِ نجیب و صبورمان و رهبری را که تکیه‌گاه این روزهای ماست، به شما بسپاریم.

    نگاهتان را از ما و از این سرزمین برندارید.

    امروز، همهٔ داشته‌هایمان را به شما می‌سپاریم؛
    یا موسی بن جعفر(ع).

    بامانه موسی بن جعفر…..

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • پاسداری

    پاسداری

    خوابش برده بود. یک‌بار کنار خاکریز، سرش را به شانه‌ی تفنگ تکیه داده بود؛ یک‌بار هم به شانه‌ی پرچم.
    سال‌ها فاصله بود میان این دو خواب، اما قصه یکی بود؛ فقط سنگرها عوض شده بودند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • معرفی کتاب جانِ عاشق

    بعضی رمان‌ها قصه‌ی رسیدن به یک انسان‌اند و بعضی، روایت رسیدن به حقیقت. جانِ عاشق از آن دست کتاب‌هایی است که خواننده را از عشقِ زمینی عبور می‌دهد و به افقی بالاتر می‌رساند.
    خانم مریم دوست‌محمدیان در این رمان که از سوی انتشارات به‌نشر منتشر شده، داستان مردی فرانسوی به نام ژان را در چهار منزل روایت می‌کند؛ جانِ سرگشته، جانِ خسته، جانِ حیران و جانِ عاشق.
    فصل‌بندی کتاب تنها تقسیم‌بندی روایت نیست، بلکه نقشه‌ی راهِ تحول قهرمان داستان است؛ مسیری که خواننده نیز ناگزیر با آن هم‌قدم می‌شود.
    نویسنده با بهره‌گیری از تمامی اصول داستان‌نویسی، شخصیتی باورپذیر و چندلایه خلق کرده و با توصیفاتی دقیق و هنرمندانه، فضای فرانسه را چنان پیش چشم مخاطب می‌نشاند که گویی در کوچه‌ها و خیابان‌های آن قدم می‌زند.
    ژان، با همه‌ی تردیدها، خستگی‌ها و جست‌وجوهایش، شخصیتی است که به‌سادگی نمی‌توان از او فاصله گرفت. عشق او به ماریان، دغدغه‌ها و چالش‌های پیش رویش و پرسش‌هایی که ذهنش را درگیر کرده، مخاطب را تا پایان با خود همراه می‌کند.
    اما نقطه‌ی قوت اصلی کتاب، تحولی است که در جانِ قهرمان رخ می‌دهد. خواننده با سرگشتگیِ ژان سرگشته می‌شود، با خستگی روحی او آشفته، با حیرانی‌اش حیران و در پایان، همراه او معنایی تازه از عشق را تجربه می‌کند؛ عشقی که دیگر در محدوده‌ی روابط انسانی متوقف نمی‌ماند و به سوی معشوقی برتر راه می‌گشاید.

    جانِ عاشق برای علاقه‌مندان رمان‌های شخصیت‌محور،تاریخی، داستان‌های تحول و آثاری که مفاهیم معنوی را در بستری هنرمندانه و غیرمستقیم روایت می‌کنند، تجربه‌ای خواندنی و تأمل‌برانگیز خواهد بود؛ رمانی که بیش از آن‌که از یک سفر جغرافیایی سخن بگوید، روایت سفری درونی است؛ سفری از سرگشتگی تا عشق.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    معرفی

    معرفی کتاب«جانِ عاشق» به قلم خانم مریم دوست محمدیان

    🌸در صفحه‌ی بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/019e7d8f-159e-72c4-935f-5c3efd712682?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam