چهارشنبهسوری بود؛ آخرین چهارشنبه سال ۱۴۰۴. از صبح، اسکانِ جنگزدهها را آماده کرده و تحویل داده بودیم. مسئول قرارگاه گفت: «چند دقیقه صبر کنید، یه هدیهی ویژه در راهه… اولین هدیهی حضرت آقا، برای شما دانشجو-جهادگرها» پرچم ایران که رسید، خستگیمان عقب نشست؛ پاداشِ تمام شببیداریهایمان را آورده بودند. برافراشتهاش کردیم و گفتیم: ما فقط سرپناه ساختیم؛ او به دستهای خاکیمان وطن داد.
خبرِ آتشبس که آمد، به جای آرامش، یک جور سنگینی نشست روی سینهام؛ انگار کسی بیصدا دستی گذاشته باشد روی قلبم و فشار بدهد. این فشار وقتی بیشتر شد که خبرِ بمبارانِ لبنان را هم شنیدم. من ماندم با دلی که نه راهِ گریه داشت، نه حوصلهی حرف، نه توانِ هیچ کاری. ولی اگر مادر باشی، آنهم مادرِ سه بچه، زندگی به تو حقِ از پا افتادن نمیدهد. بچهها چیزی از خبرها نمیفهمند، اما گرسنه میشوند، آب میخواهند، دعوا میکنند، میخندند، تکلیف دارند و تو باید ادامه بدهی؛ حتی وقتی همهچیز توی دلت ریخته بههم. وسطِ این تقلا برای سرپاماندن، دلم میخواست کاری بکنم؛ کاری که بشود پناه برد به آن. البته که میدانستم این مچالگیِ قلبم، سهمِ بیشترش از نزدیک شدن به اربعینِ شهادتِ آقاست. با خودم گفتم چطور توانستم بدون آقا زنده بمانم؟ آن هم چهل روز. خودم هم نمیدانستم… بلند شدم؛ به اجبارِ دل. باید کاری میکردم برای شبِ چهلم؛ برای عزیزی که فکرِ جای خالی اش کافیست آدم را از پا بیندازد. پختِ حلوا را انتخاب کردم. حلوا پختن یعنی صبر را هم زدن. یعنی بویِ داغِ آرد که میپیچد و خانه را پُر میکند. شعله را روشن کردم. آرد که ریختم، انگار که یک تکه از دلم را ریخته باشم روی حرارت. هم زدم… هم زدم… و هر بار که قاشق دور میخورد، زیر لب سلامی میدادم؛ به آقای شهیدم. شکر که آب شد، من هم آب شدم. روغن که داغ شد، دلم از یادِ داغش سوخت. وقتی حلوا جا افتاد، وقتی رنگش نشست و بویش بلند شد، حس کردم یک لایه از آن سنگینیِ سینهام جابهجا شده. نه اینکه خوب شده باشم، نه، زخمی است که درمان ندارد؛ حفره ایست درون قلب که دیگر پُر شدنی نیست . حلوا را در ظرف کشیدم و بردم تا بگذارم روی میزِ موکب. بعضی وقتها بزرگترین کار همین است؛ اینکه از زیرِ آوارِ خبرها و دلتنگیها، بلند شوی و برای یادِ کسی که دوستش داری،کاری کنی و با همان، خودت را هم از نو سرِ پا کنی. حلوا روی میز بود و با خوردنِ چله نشینانِ خیابانِ مقاومت، وسطِ این همه شلوغیِ دنیا، برای چند دقیقه حس کردم هنوز میشود کاری کرد؛ به غم شکل داد و با آن، یادِ عزیزی را بیش از پیش زنده کرد.
کتاب «بیدارم کن» نوشتهی خانم فریبا کلهر، از انتشارات بهنشر، رمانی تاریخی و مذهبی است که به زندگی و شخصیت امام رضا (ع) از زاویهای داستانی میپردازد. این اثر در دو بخش مجزا روایت میشود و با نثری روان ، مخاطب را به سفری در تاریخ صدر اسلام و دوران خلافت عباسی میبرد.
بخش اول، داستان از زبان رجاء بن ابیالضحاک، یک شخصیت نظامی و نویسندهی دستگاه خلافت، روایت میشود. او به همراه جلودی مأمور میشود تا امام رضا (ع) را از مدینه به مرو بیاورد. مأمون، خلیفهی عباسی، از رجاء میخواهد که در طول این سفر چهارماهه، حالات و رفتار امام را به دقت مشاهده کرده و سفرنامهای برای او تهیه کند. اما پس از پایان سفر، مأمون به رجاء دستور میدهد که از فضائل و کرامات امام با کسی سخن نگوید و سفرنامه را نزد خود نگه میدارد. از این سفرنامه تنها چند خط باقی مانده است. رجاء در طول این سفر با معجزات و شگفتیهایی از امام رضا (ع) مواجه میشود که عمیقاً تحت تأثیر قرار میگیرد و در نهایت اعتراف میکند که پرهیزگارتر از ایشان ندیده است.
بخش دوم کتاب از زبان ابوالصلت، یکی از یاران نزدیک امام رضا (ع)، روایت میشود. این بخش به اتفاقات پس از سفر، اقامت امام در مرو و سرانجام شهادت ایشان میپردازد.
کتاب «بیدارم کن» با ترکیب تاریخ و تخیل، ضمن حفظ اصالت رویدادهای تاریخی، فضایی داستانی خلق کرده که خواننده را با ابعاد شخصیتی و معنوی امام رضا (ع) آشنا میکند. این اثر نهتنها برای علاقهمندان به تاریخ اسلام و زندگی ائمه اطهار (ع) جذاب است، بلکه با قلم زیبا و روایت تأثیرگذار خانم کلهر،برای هر خوانندهای که به داستانهای تاریخی علاقهمند باشد، از آثار خواندنی به شمار میرود.
معرفی
معرفی کتاب «بیدارم کن» نگاشته ی خانم فریبا کلهر
🌸در صفحه بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/d91eab75-8ccf-4464-af2d-826777185de5?inviteCode=k23Vx5Nj665c
بین دو نماز بود؛ همان چند دقیقهای که مسجد نه کاملاً در سکوتِ نماز است، نه در همهمهی رفتوآمد. صدای ورقخوردن مفاتیح، تقتق آرام تسبیحها و گفتوگوهای کوتاه،مثل زمزمهای پیوسته در فضای مسجد میچرخید. حاجآقا بلندگو را برداشت؛صدا روی دیوارهای شبستان نشست. اول خداقوتی گفت و تشکر کرد از حضور شبانهی مردم در میادین و کاروانهای خودرویی. بعد شمرده افزود: «اگر کسی نمیتونه پیاده بیاد، همون حضورِ خودرویی هم چراغ این همدلی رو روشنتر میکنه.» حاج آقا از چراغ گفت؛ از نوری که با کنار هم بودن درخشانتر میشود، از اتحاد. داشت حرفهایش را جمع میکرد که مکث کرد؛ مکثِ کسی که دلش راضی نمیشود از چیزی ساده بگذرد. حاجآقا ادامه داد: «امشب، قبل از اینکه وارد مسجد بشم، دمِ در، حاجخانمی از اهالی محل با عجله اومد سمتم. کمرشون خم بود، اما قدمهاشون محکم. سلام کردند و احوالپرسی. بعد کیسهای پارچه رو دو دستی گرفتند طرفم.» حاجآقا گفت: «من ایشون رو میشناختم» و لبخندی از احترام در صدایش نشست. بعد رو به جماعت گفت: «این سومین کلاهی بود که حاجخانم بافته بود؛ با همون کمرِ خم و چشمهای کمسوشون. برای سرِ بچههای مدافعی که این شبها دارن از این مرز و بوم دفاع میکنن.»
حاجآقا یک لحظه ساکت شد؛ نه از تمام شدن حرفش، از عظمتِ آن. بعد بلندگو را کمی نزدیکتر آورد و گفت: «ببینید… بعضیها با تمام وجود، پای کارن. این کلاهها نشونهست، نشونهی اینه که پشتِ خط، دلهایی بیداره که نمیذاره مدافعِ این خاک حتی یک شب رو، بیگرمای وجودِ مردمش سر کنه.» همین را گفت و بلندگو آرام پایین آمد؛ اما صدایش هنوز در مسجد مانده بود. بعضی ستونهای این دفاع، توی قابِ دوربین جا نمیشوند: یک کیسهی پارچهای، یک کلاهِ ساده و مادری که پایِ کار وطن، از خانه، جبهه میسازد.
نشسته بودم روی جدولِ سردِ کنارِ خیابان؛ چشمم به پاهای مردمی بود که آرام قدم برمیداشتند؛برای بدرقه و آخرین همراهی با فرمانده دلاور نیروی دریایی وطن شان، برای ادای دین. پاهایی که بر زمین کشیده میشدند، انگار هر قدمشان وزنی داشت به سنگینی داغِ سیوسه روزه. سیوسه روز… صبح تا شب، همین خیابانها شاهد حضورشان بودند؛ روزها بدرقهی عزیزترینهایشان، شبها پاسداری از خاکشان. خسته بودند، میشد فهمید… از زانوهایی که دیگر توان نداشت، از گامهایی که به سختی از زمین جدا میشد. اما ایستاده بودند؛ محکمتر از همیشه. اشک روی گونههایشان جاری بود، اما لبها، لبهایشان رجز میخواند. از جنگیدن میگفتند، از مردِ جنگ بودن.. (“ما همه مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم”) از ماندن، از اینکه اگر پایش بیفتد، تا آخرین نفس میایستند. (“نه سازش نه تسلیم،نبرد تا پیروزی” ) از شهادت، نه بهعنوان پایان راه، که بهعنوان مدالِ افتخارشان. (“حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست”) دریاسالار هم از همین جنس بود؛ آمده بودند درس، پس بدهند. و اینجا، میان همین پاهای خسته، میشد همه ی اینها را فهمید . ما اینگونهایم؛پای کار انقلاب، پای پرچمی که با خون شهدا در اوج برافراشته شده است. اصلا این، رسم تنگستان است… رسم مردانی که خستگی را نمیفهمند، و ما همه دلیران تنگستانیم.
در میان رمانهای تاریخی فارسی، کتاب «بیکتابی» نوشتهی «آقای شرفی خبوشان» یکی از آثار نادری است که با نثری متعلق به قرون متاخر، به حوادث دوران مشروطه میپردازد. این کتاب که توسط انتشارات شهرستان ادب منتشر شده، در سال ۱۳۹۶ توانست هم جایزهی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و هم جایزهی ادبی جلال آلاحمد را از آنِ خود کند؛ افتخاری که نشان از عمق و کیفیت این اثر دارد. محور روایت، شخصیتی به نام «میرزا یعقوب» است؛ دلال کتابی عاشقپیشه که کتابها برایش حکم زندگی را دارند. روزگارش در بازار کتابهای خطی و نایاب میگذرد، تا این که کتابی به دستش میرسد از «لسان الدوله»،کتابدار مظفرالدین شاه. همان کسی که در زمان قدرت خود، گنجینههای کتابخانهی سلطنتی را به بهایی ناچیز در اختیار مجموعهداران خارجی قرار داد. اما بخش مهیج ماجرا در روز واقعهی یومالتوپ، رقم میخورد. در بستر این روز تاریخیِ پرآشوب(روز به توپ بستن مجلس)، خواننده لابهلای قصهی عشق میرزا یعقوب به کتاب، با خیانتهای پشتپردهی شاهان قاجار و تاختوتازهای قزاقها آشنا میشود. یکی از تلخترین سکانسهای کتاب که شاید تا مدتها از یادتان نرود؛ جایی است که قزاقها چادر از سر ملکه ایران میکشند و هر آنچه از شأن و حرمت انسانی میماند را لگدمال میکنند. این رمان یک سندِ جانسوزِ تاریخی است با زبانی ادبی و تصویری. اگر دلتان میخواهد تاریخ را از میان نالههای یک دلال کتاب عاشق بشنوید، کتاب «بیکتابی» را ورق بزنید.
معرفی
معرفی کتاب بی کتابی نگاشته ی آقای محمدرضا شرفی خبوشان
🌸در صفحه بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/cd785f17-1f37-4c8b-882c-7132087b8c7f?inviteCode=k23Vx5Nj665c
🔻 فرامرز از آن آدمهایی بود که بیصدا قهرمان میشوند. مردی شصتویکساله که سی سال از عمرش را در ادارهی بهزیستی قصرشیرین گذاشت. حسابدار بود، اما عدد و سند برایش فقط کاغذ نبود؛ پشت هر پرونده، زندگی یک خانواده، یک معلول، یک زن بیپناه را میدید. او را به خوشقلبی، خوشنامی و وظیفهشناسی میشناختند؛ همیشه برای کمک به دیگران حاضر بود.
🔻 سحرگاه جمعه ۲۳ خرداد، شهر هنوز در خواب بود که حملهی اسرائیل، سکوت قصرشیرین را شکست و به مرکز درمانی بهزیستی خورد.
🔻 فرامرز کنار خانوادهاش بود که تلفن زنگ خورد؛ همکارش مجروح شده بود. مکث نکرد. چفیهای بر سر انداخت، با همان لباس خانه راه افتاد؛ تنها سلاحش دل بزرگی بود که عادت نداشت عقب بماند. وارد ساختمان بهزیستی شد. همکار زخمی را بیرون آورد. دوباره برگشت؛ برای اسناد، تجهیزات، برای امانتهایی که متعلق به جامعهی معلولان بود. همانجا، در انفجار بعدی، ایستادنش به جاودانگی رسید. دخترش بعدها گفت: «بابا همیشه میگفت آدم اگر به درد مردم نخورد، به چه درد میخورد؟»
🔻 فرامرز حضرتی تا آخرین لحظه کنار مردم ایستاد. پیکرش در مزارستان رضوان قصرشیرین آرام گرفت، اما نامش ایستادهتر از همیشه، بهعنوان نماد غیرت و مسئولیت، در حافظهی شهر باقی ماند.
✍🏻 سمانه اعتمادی جم
🕊️ #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
هر شب، قصه که تمام میشد، صدای بچه ها بلند بود:«مامان… یکی دیگه…» حالا چند شبی است رو به آسمان، بین قبر دختر و پسرش میخوابد و قصه میخواند. نه فقط برای کودکانش؛ برای همهی دانش آموزان دبستان شجرهٔ طیبه. چندتا قصه میخواند تا دل بچهها سیر شود. تا هیچکس نگوید «یکی دیگه.. یکی دیگه».
🔹️ مجتبی، همیشه با لبخند میآمد؛ انگار خنده، زودتر از خودش به جمع میرسید. پسری که به کم قانع بود و دلش به همان چیزهای ساده خوش میشد؛ به نشستن کنار خانواده، به سر زدن به مادربزرگ، به خداحافظیهای طولانی. ۲۳ مهر ۱۳۸۴، نیمهی ماه رمضان و همزمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع)، در لاهیجانِ سبز و بارانی، به زندگی سلام گفت. سرباز که شد، لباس خدمت را با باور پوشید. نیروی دریایی بندرعباس، برایش فقط محل مأموریت نبود؛ میدان ایستادن بود. پای کار بود، اهل دعا و اهل فکر. به دوستانش گفته بود احساسی دارد که پایان این راه، شهادت است. مرخصیهایش کم بود، اما دلتنگیهای مادر بسیار. گفت: «سهشنبه میآیم»؛ و کسی نفهمید این وعده، قرارِ وداع است. شامگاه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، با اصابت موشکهای رژیم صهیونیستی به منطقه یکم امامت نداجا در بندرعباس، سرباز مهناوی یکم مجتبی علیاکبری، با شجاعت تا آخرین دم مقاومت کرد. سهشنبه، اما نه خودش؛ پیکرش به لاهیجان رسید. لبخندی که همیشه همراهش بود، اینبار در خاطرهها ماند؛ جوانی ساده زیست که در بیستسالگی، راه عموی شهیدش را ادامه داد. 🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی