شب صد و یازدهم بود. آقا عبدالله باز هم آمده بود؛ با همان سطل رنگ و همان قلممو. مراسم که شروع میشد، گوشهای از میدان را انتخاب میکرد. خم میشد و مینوشت: «مرگ بر وطن فروش خائن» چند قدم آنطرفتر، دوباره خم میشد: «مرگ بر اسرائیل»«مرگ بر آمریکا» صد و یازده شب. هر شب یک میدان. آنقدر روی زمین نوشته بود که دیگر قامتش راویِ بیصدای اینهمه نوشتن بود. هرکس از کنارش رد میشد، اول نوشتهها را میدید؛ اما اگر کمی بیشتر نگاه میکرد، میفهمید روی آسفالت فقط چند کلمه ننشسته است. آقا عبدالله، ذرهذره قامتش را پای همان چند کلمه گذاشته بود و با همان قلممو و همان خم شدنها، سهم خودش را برای این خاک نوشته بود.
ششمین روز از مهرماه ۱۳۷۱ در خانهای آکنده از عطر قرآن، پسری به نام احسان متولد شد. او در دامان خانوادهای که محبت و ایمان در آن موج میزد، قد کشید. نوجوانی را پشت درهای مساجد و هیئتها گذراند. قرآن را با تمام وجود حفظ کرد، اما این علم هرگز گردی از غرور بر دامانش ننشاند. عشق، با نشانهای از آسمان به سراغش آمد. در اولین دیدار خواستگاری، هر دو نام یک شهید را بر زبان آوردند؛ گویی قرار بود زندگی مشترکشان را زیر سایهی شهید نوید صفری بنا کنند. زندگی کوتاهشان، باغی بود از آرامش و احترام. احسان در قامت یک پاسدار به میهن خدمت میکرد. مسئولیتپذیر بود و شجاع. در آستانه سالگرد ازدواجش،خرداد ۱۴۰۴، آتش تجاوز رژیم صهیونیستی شعله کشید. احسان ایستاد و دفاع کرد. ساختمان محل کارش فروریخت و او زیر آوار ماند. چهار روزِ سخت گذشت و سرانجام، پیکرش را، به عنوان آخرین شهید، از زیر خاکسترها بیرون آوردند. احسان ذاکری در گلزاری در جوار امامزاده علیاکبر خوابیده است. سنگ قبر سفیدش، حکایت زندگی کوتاه اما پُرداستان مردی را میگوید که عاشق خدا، میهن و همسرش بود. او رفت تا ثابت کند برخی ستارهها، حتی در خاکستر نیز درخشانتر میدرخشند.
مهدی، ۳۹ سال زندگی کرد، اما این عمر کوتاه را در خدمت مردم و نجات جان انسانها سپری کرد؛ هر روزش پر از مهربانی، شجاعت و همراهی با کسانی بود که نیاز به کمک داشتند؛بیمنت، بیصدا. در جمعیت هلالاحمر آذربایجان شرقی، همه او را میشناختند؛ مردی که وقت بحران، خودش را فراموش میکرد و فقط به جان دیگران فکر میکرد. همسرش میگوید: «چهارده سال زندگی کردم و جز آقایی از او ندیدم.» پدری که همبازی یاسین و سبحان بود؛ آنقدر نزدیک که بچهها، وقتی پدر خانه بود، دنیای دیگری نمیخواستند. مردی که خستگی و غم را پشت در میگذاشت و با لبخند وارد خانه میشد. جمعه ۲۳ خرداد، مثل همیشه در حال امدادرسانی بود. نوبتش نبود، اما گفت: «من میرم.» جانِ مجروحان امانت بود و مهدی اهل سپردن امانت به دیگری نبود. در مسیر انتقال مصدومان، پهپادهای رژیم صهیونیستی آسمان شهر را شکافتند و همانجا، میان راه نجات، مهدی پر کشید. مهدی زرتاجی رفت، اما راهش ماند؛ در دل همکارانش، در نگاه پسرانش، در هر دستی که برای نجات، به سوی دیگری دراز میشود. پیکرش در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز آرام گرفت.
ساعت از هشت و نیم گذشته بود و موکب پر از هیاهوی کودکان بود. یکی برای بچهها قصه میگفت، یکی با آنها بازی میکرد، یکی بند کفش کودکی را میبست و دیگری گره روسری دخترکی را برایش مرتب میکرد. شب در میان خندههای بچهها و تلاش خادمان آرام آرام پیش میرفت. در این میان، آقایی سمت موکب آمد. مسئول موکب را صدا زد و آرام گفت: «تا نیم ساعت دیگه یه تبرکی از بیت میارم.» خبر، آرام میان خانمها پیچید؛ اما انگار راه دلها را بهتر از راه گوشها بلد بود. از آن لحظه، هرچند دستهایمان مشغول همان کارهای همیشگی بود، دلهایمان جای دیگری بود. بچهها میخندیدند و بازی میکردند، اما نگاه ما بیاختیار به سمت ورودی موکب میرفت. نیم ساعت انتظار، طولانیتر از همیشه گذشت. شاید چون هیچکس گمان نمیکرد سهم موکب کوچک ما، چنین هدیهای باشد. بالاخره رسید. انگشتر و عبای متبرک آقا را که آوردند، همهمهها آرام شد. همه جمع شدیم. بعضیها فقط نگاه میکردند. بعضیها زیر لب صلوات میفرستادند. بعضیها اشک میریختند. بعضیها پاهایشان دیگر توان نداشت و بر زمین نشستند.
هنوز صد روز هم نگذشته بود. هنوز داغِ فراق تازه بود و همیشه تازه میماند. هنوز دلهایمان به نبودش عادت نکرده بود و نمیکرد. هنوز وقتی نامش میآید، چیزی در سینههایمان فرو میریزد؛ انگار جایی در وجودمان نمیخواهد بپذیرد که باید در روزگاری زندگی کنیم که او در میانمان نیست. آن انگشتر و عبا، برای خیلیها شاید فقط یک تبرک بود؛ اما برای ما، نشانی بود. نشانیِ عزیزی که دلتنگیاش هر روز بیشتر از دیروز خودش را نشان میدهد. دستها برای تبرک دراز میشد، اما انگار دلهایمان چیز دیگری میخواست. میخواستیم فاصله این صد روز را انکار کنیم، میخواستیم برای چند لحظه هم که شده، بوی حضورش را نفس بکشیم. دستهای دراز شده، سرانگشتان بیتاب…. آن شب، کسی از خستگی حرف نزد. انگار همان نشانی کوچک، غبار خستگی را از دلهایمان شست و برد. آن شب، کنار آن انگشتر و آن عبا، نه فقط دلتنگیهایمان تازه شد؛ عهدهایمان هم تازه شد. انگار آن نشانی آمده بود تا به ما بگوید داغِ فراق، اگرچه سنگین است، اما نباید قدمهایمان را متوقف کند. اشکها جاری بود؛ اما پشت آن اشکها، ارادهای تازه جان میگرفت. آن شب فهمیدیم دلتنگیِ ما فقط یک حس نیست؛ یک مسئولیت است. مسئولیتِ ادامه دادن راهی که رهبرمان برای آن ایستاد، مسئولیتِ پاسداری از آرمانی که برای آن زیست، و مسئولیتِ خونخواهیِ شهیدانی که با خون خود، این راه را روشنتر کردند.
خوابش برده بود. یکبار کنار خاکریز، سرش را به شانهی تفنگ تکیه داده بود؛ یکبار هم به شانهی پرچم. سالها فاصله بود میان این دو خواب، اما قصه یکی بود؛ فقط سنگرها عوض شده بودند.
بعضی رمانها قصهی رسیدن به یک انساناند و بعضی، روایت رسیدن به حقیقت. جانِ عاشق از آن دست کتابهایی است که خواننده را از عشقِ زمینی عبور میدهد و به افقی بالاتر میرساند. خانم مریم دوستمحمدیان در این رمان که از سوی انتشارات بهنشر منتشر شده، داستان مردی فرانسوی به نام ژان را در چهار منزل روایت میکند؛ جانِ سرگشته، جانِ خسته، جانِ حیران و جانِ عاشق. فصلبندی کتاب تنها تقسیمبندی روایت نیست، بلکه نقشهی راهِ تحول قهرمان داستان است؛ مسیری که خواننده نیز ناگزیر با آن همقدم میشود. نویسنده با بهرهگیری از تمامی اصول داستاننویسی، شخصیتی باورپذیر و چندلایه خلق کرده و با توصیفاتی دقیق و هنرمندانه، فضای فرانسه را چنان پیش چشم مخاطب مینشاند که گویی در کوچهها و خیابانهای آن قدم میزند. ژان، با همهی تردیدها، خستگیها و جستوجوهایش، شخصیتی است که بهسادگی نمیتوان از او فاصله گرفت. عشق او به ماریان، دغدغهها و چالشهای پیش رویش و پرسشهایی که ذهنش را درگیر کرده، مخاطب را تا پایان با خود همراه میکند. اما نقطهی قوت اصلی کتاب، تحولی است که در جانِ قهرمان رخ میدهد. خواننده با سرگشتگیِ ژان سرگشته میشود، با خستگی روحی او آشفته، با حیرانیاش حیران و در پایان، همراه او معنایی تازه از عشق را تجربه میکند؛ عشقی که دیگر در محدودهی روابط انسانی متوقف نمیماند و به سوی معشوقی برتر راه میگشاید.
جانِ عاشق برای علاقهمندان رمانهای شخصیتمحور،تاریخی، داستانهای تحول و آثاری که مفاهیم معنوی را در بستری هنرمندانه و غیرمستقیم روایت میکنند، تجربهای خواندنی و تأملبرانگیز خواهد بود؛ رمانی که بیش از آنکه از یک سفر جغرافیایی سخن بگوید، روایت سفری درونی است؛ سفری از سرگشتگی تا عشق.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب«جانِ عاشق» به قلم خانم مریم دوست محمدیان
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019e7d8f-159e-72c4-935f-5c3efd712682?inviteCode=k23Vx5Nj665c
قصهی روزهایی است که آدم، یکدفعه خودش را میانِ دلتنگی، رفاقت، اشتباه و انتخاب میبیند. خانم فاطمه شایانپویا در این رمان از انتشارات کتابستان، زندگی آیه را روایت میکند؛ دختری دبیرستانی که با تغییر مدرسه، از دوست صمیمیاش جدا میشود و ناچار است خودش را با دنیایی تازه وفق بدهد. میان کلاسها، شیطنتها و اتفاقات مدرسه، کمکم دوستان تازهای پیدا میکند، اما جای خالیِ رفاقت قدیمی هنوز در دلش زنده است.
وقتی ماجراها و دردسرهای مدرسه از حد میگذرد، آیه تصمیم میگیرد با شرکت در مسابقات سازههای ماکارونی، اشتباهاتش را جبران کند. اما درست در همین روزها، زمان مسابقه با سفر اربعین تلاقی پیدا میکند. او میان شوقِ رفتن و مسئولیتی که پذیرفته، میماند و جا ماندن از سفر، غمی تازه روی دلش میگذارد.
رمان، در دلِ همین دغدغههای نوجوانانه، آرامآرام از مفاهیم بزرگتری حرف میزند؛ از دوام آوردن، از ادامهدادن و از راهی که گاهی سخت میشود اما نباید رهایش کرد. کوهپیماییِ آیه و دوستانش با دبیر فیزیک، نقطهای است که شخصیتها در آن، معنای استقامت را نه در حرف، که در مسیر تجربه میکنند.
قدمهای سربههوا با نثری روان و فضایی صمیمی، دنیای دخترهای دبیرستانی را باورپذیر روایت میکند؛ دنیایی پر از رفاقت، دلخوری، شیطنت، دلتنگی و انتخابهایی که شاید کوچک بهنظر برسند، اما آرامآرام انسان را میسازند. کتاب، در دلِ همین روزمرگیهای نوجوانانه، از ایستادن پای هدف، تابآوردنِ سختی مسیر و امیدی حرف میزند که حتی در جا ماندنها هم خاموش نمیشود.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب«قدم های سر به هوا » به قلم خانم فاطمه شایان پویا
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019e70af-5349-7376-b77e-11dae914c494?inviteCode=k23Vx5Nj665c
کتاب دهکدهی خاک بر سر، نگاشته ی خانم فائضه غفارحدادی،از انتشارات سوره مهر، روایت روزهایی است که نویسنده از آن با عنوان «دوران ریاضت» یاد میکند؛ روزهایی دور از وطن، در کشوری غریب، با کودکی سه ساله، بارداری و هزار دغدغهی کوچک و بزرگ. از آمادهکردن مقدمات سفر و چالش اقامهی نماز در هواپیما گرفته تا ورود به سوئیس و دستوپنجه نرمکردن با زبانی ناآشنا، پیدا کردن دکتر برای تولد فرزند، خرید روزمره، ثبتاحوال، مهدکودک و هزار مسئله و چالشی که مخاطب را از تماشای سفر، به زیستن در آن میرساند.
نویسنده، پابهپای مخاطب، اروپا را نه از پشت ویترینها، که از دلِ زندگی واقعی روایت میکند؛ از متروهای پاریسِ بدون پلهبرقی تا قوانین عجیب سوئیس، از غربتِ محرم در کشوری بیگانه تا سفرهایی به انگلیس، ایتالیا، فرانسه و اسپانیا. اما جذابیت کتاب دقیقاً همینجاست که نویسنده شیفتهزده و مرعوبِ غرب نیست. خوبیها را میبیند، اما سختیها و تناقضها را هم بیپرده روایت میکند؛ صادق، بیغرض و ملموس. نام کتاب هم از همین نگاه میآید؛ دهکدهای در سوئیس که با خاک پر شده و در طبع شوخ و تیزبین نویسنده، به «دهکدهی خاکبرسر» بدل شده است.
این کتاب برای کسانی جذاب است که سفرنامه را فقط توصیف مکانها نمیخواهند، بلکه دوست دارند زندگیکردن در دلِ یک فرهنگ دیگر را لمس کنند؛ با تمام خستگیها، شیرینیها، دلتنگیها و کشفهایش. دهکدهی خاکبرسر بیشتر از آنکه روایت سفر به لوزان سوئیس باشد، روایت زنی است که میان غربت، مادری، بارداری و روزمرگیهای زندگی با تلاش به آموختن زبان میپردازد و دوران ریاضت را به دورانی سرشار از کشف و رشد تبدیل میکند. ✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب«دهکده خاک بر سر» به قلم خانم فائضه غفارحدادی
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019e5bfa-c7c4-7504-8f1c-b56d3569ab5b?inviteCode=k23Vx5Nj665c
آقای مجری شروع به خواندن اسامی شهدای مدرسهی میناب کرد: «دانشآموز رقیه کریمی» و تمام دختران حاضر در مراسم، به جای همکلاسیهایشان در مدرسهی ایران گفتند: «حاضر»