قابِ تماس تصویری، اتاق نیمهتاریکِ دوستم در ایران را نشان میداد. تنها نورِ پنجره به صورتش میرسید. با مقوای تاخوردهای خودش را باد میزد. خانهشان در تاریکی و گرما نفس میکشید. گفتم: «برق ندارید؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس چرا روشنش نمیکنی؟» مکثی کرد و ادامه داد:«بابا و مامانم دیگه به خاطر کهولت سن نمیتونن شبها توی تجمعات باشن ولی هر شب دلشون اونجاست. میگن حالا که توفیق حضور نداریم، بذار دستکم برق کمتری مصرف کنیم.»
پرده که کنار رفت، دو قاب روبهرویم ایستاد؛ دو یادگار از آخرین دیدارها. یکی آخرین دیدار در حسینیهی امام خمینی(ره)؛ قامت استوارتان که هنوز در قاب خاطرم ایستاده است و دیگری آخرین دیدار در مصلی امام خمینی رحمهاللهعلیه؛ تصویری که آن روز، قابِ وداع بود. اما آن روز در حسینیه، نمیدانم چرا دلم طاقت نشستن نداشت. همین که از طبقهی بالا چشمم به چهرهی نورانیتان افتاد، دیگر نتوانستم بنشینم. تمام مراسم، دلم در صفِ زیارت ماند. نوبتم که میرسید، پردهی اشک را کنار میزدم و چند لحظه نگاهتان میکردم؛ بعد دوباره به انتهای صف برمیگشتم به شوق دیداری نو. باز هم ایستادم… و باز هم نگاه کردم. انگار دلم میخواست آن لحظه را بیشتر ببیند، بیشتر به خاطر بسپارد. وقتی دخترم پرسید چرا نمینشینی و دوباره به صف برمیگردی، فقط گفتم: «شاید دیگر توفیق زیارت آقا را نداشته باشم.» آن روز نمیدانستم این جمله، قرار است روزی میان دو قابِ از آخرین دیدارها، معنای دیگری پیدا کند. امروز که پرده کنار رفته، فقط خدا میداند چقدر ممنون آن دلِ بیقرارم هستم؛ دلی که نگذاشت آرزوی یک نگاه دیگر، تا همیشه بر دلم بماند. فقط کاش این پرده هم طور دیگری کنار میرفت… نه با قابِ خاطره، که با دیداری دوباره.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ روایت حضور اوریانا فالاچی، روزنامهنگار و نویسندهی ایتالیایی، در جنگ ویتنام است. کسی که برای شناخت انسان به دل جنگ میرود، اما آنچه در آنجا پیدا میکند فقط داستان نبرد سربازان نیست؛ داستان ترس، رنج، خشونت و تناقضهای درونی انسانهاست. فالاچی جنگ را حاصل حماقت بشر میداند، اما روایت او فقط محکوم کردن جنگ نیست. او از خودش هم مینویسد؛ از ترسها، خشمها و احساسات پیچیدهای که در میدان جنگ تجربه میکند. از اینکه گاهی از مرگ کسانی که به سویش شلیک میکنند، احساس خوشحالی یا پیروزی میکند و خودش هم نمیداند نیروی ادامه دادن و دیدن این همه مرگ و ویرانی را از کجا آورده است. او در گفتوگو با سربازان، خلبانها و مردم عادی، تصویری بیپرده از جنگ ارائه میدهد؛ جنگی که در آن مرز میان قهرمان و قربانی چندان روشن نیست و آدمها پیش از هر چیز با خودشان روبهرو میشوند. مواجههی فالاچی با دفترچه خاطرات ویتکنگی ها، او را به این فکر میرساند که شاید جنگ، با همهی زشتی و ویرانیاش، تنها یک فایده داشته باشد: اینکه انسان را به خودش نشان دهد.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ، کتابی ضدجنگ است. کتابی که جنگ را از زاویهی تجربهی انسانها روایت میکند. کتابی که با پرسشی دربارهی معنای زندگی شروع میشود و در پایان، مخاطب را با پرسشهایی عمیق دربارهی انسان و انتخابهایش روبهرو میکند.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ اثر اوریانا فالاچی
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019f7d11-7a8d-727b-b1a9-f1a3c2964636?inviteCode=k23Vx5Nj665c
باد میان برگهها پیچید.یکی از عکسهای آقای شهید از دستش رها شد و روی زمین افتاد. بیدرنگ خم شد.عکس را برداشت و بوسید. گردِ رویش را با دست کنار زد و دوباره روی دستهی عکسهایی گذاشت که قرار بود میان مردم پخش کند. اینبار عکسِ رهبرش را نه روی دست که روی دل نشاند.
شب را در یکی از موکبهای خیابان حجاب گذرانده بود. از قائمشهر، تنها آمده بود. هر قدم را با زحمت برمیداشت. میگفت رماتیسم و آرتروز دارد و دیابت، سالهاست مهمانِ تنش شده. پرسیدم: «چرا این همه راه آمدید؟ نمیشد از همان شهر خودتان رهبرتان را بدرقه کنید؟» نگاهم کرد و گفت: «اومدم بگم جونم، بچههام، نوههام، دار و ندارم، فدای رهبرم. با همین درد اومدم… با همین وضعیت. چون رهبرِ من جونش رو فدای همهی ملت کرد.» بعد از نماز هم، راهش تمام نمیشد؛ میخواست همراه پیکرِ رهبرش تا قم و مشهد برود. تنش خسته بود؛ اما دلش هنوز، بیقرارِ بدرقهی رهبرش بود.
«الان وظیفهی ماست که اینجا باشیم.» نرگسخانم این را گفت و دوباره سرش را برگرداند. مطمئن شد هر پنج دخترش همراهش هستند. هفت صبح، مستقیم از همدان، خودش را به نماز بر پیکر رهبرِ شهید، رسانده بود. پرسیدم: «با این همه شلوغی، نگران بچهها نیستید؟» لبخندی زد و گفت:«نه، باید به خونخواهی رهبرِ شهیدمون اعلام حضور میکردیم. باید دشمن ما رو ببینه. باید این جمعیت، مخابرهی جهانی بشه؛ مشت محکمی به دهان اسرائیل، آمریکا و دشمنان اسلام باشه.» مکث کرد. نگاهش را به دخترهایش دوخت. بعد آرامتر گفت:«دعا میکنم این نماز، به ظهور امام زمان(عج) وصل بشه… و دخترانم، زمینهساز ظهور و منتقم خون رهبرِ شهیدشون باشن.» از همدان، با پنج ستاره آمده بود؛ ستارههایی که دعا میکرد روزی آسمانِ ظهور را روشنتر کنند.
«اگه همهی دنیا هم جلوم بایستن… اگه هیچکس هم نَمونه… من هستم آقا.» این را که گفت، دستش را روی دهانش گذاشت. اشک، امانش نمیداد. قابِ عکسِ آقای شهید را با گلها آراسته بود و آرام میان جمعیت قدم برمیداشت. کمی که آرامتر شد، گفت: «اگه امروز اینجام، شاید کوچیکترین دلیلش خودم باشم؛ اینکه دلم سبک بشه… اما دلیلِ بزرگترم اینه که رهبری که امروز داریم، از همهی ما داغِ سنگینتری دیده و بارِ مسئولیتش از همه بیشتره. اومدم فقط بهش بگم که پشتش هستم.» بغض، دوباره راهِ گلویش را بست. قاب را محکمتر در آغوش گرفت و رفت. آن روز، یک نفره آمده بود؛ اما به اندازهی یک لشکر ایستاده بود.
با قدی خمیده، از مشیریه آمده بود. تنها هم نبود؛ با چند نفر از دوستان مسجدیاش آمده بود. هر چند قدم، میایستاد، نفسی تازه میکرد و دوباره راه میافتاد. گفتم: «راه رفتن برایتان سخت است. چطور آمدید؟» سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «فقط به عشقِ رهبرم… خیلی دوستشون داشتم.» دوستشون داشتم، که از لبهایش گذشت، دیگر نتوانست ادامه بدهد. بغض، راه گلویش را بست. اشک، آرام در چشمهایش نشست. چند لحظه بعد، بیآنکه حرف دیگری بزند، دوباره راه افتاد؛ آرام، خمیده، اما استوار.
📝 *خردهروایتهای رسانه ریحانه *KHAMENEI.IR * از تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران*
▪️هر بار که آب روی سر مردم میپاشید، دستهایی به علامت پیروزی بالا میرفت. از پنجره طبقات بالا، زنی با پرچم ایران که به مچ دستش بسته بود، شلنگ را دوباره سمت جمعیت میچرخاند. آفتاب، نفس مردم را گرفته بود؛ دستها که بالا میرفت، شلنگ دوباره روی سر جمعیت میچرخید. فاصلهاش با مردم، چند طبقه بود؛ اما از همان فاصله و همان پنجره، سهم خودش از بدرقه رهبرش را ادا میکرد.
✍ سمانه اعتمادی جم 📆شماره ۱۱۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
«از وقتی آقا شهید شده، خواب به چشمم نیامده…» جمله را که گفت، بغضش شکست. گلونیِ لُری به سر بسته بود. صورتش را به نشانهی عزا گلمال کرده بود و روی کولهاش، تصویر رهبرِ شهید نقش بسته بود. پرچم سرخِ بزرگی را روی شانه حمل میکرد؛ آنقدر سنگین که هر چند قدم، وزنش روی دستانش میافتاد. عرق از پیشانیاش میچکید، اما دستش از چوبِ بیرق جدا نمیشد. گفت ساعت چهار صبح از لرستان رسیده؛ مستقیم از ترمینال، پیاده خودش را به مصلی رسانده است. میان هقهقش، جملهها یکییکی از دلش بیرون میآمد: «به آمریکا و اسرائیلِ جنایتکار میگوییم هیچ غلطی نمیتوانید بکنید. به آقا سیدمجتبی میگوییم تا شاهرگمان پای شما ایستادهایم؛ خودمان و بچههایمان فدای شما.» لحظهای سکوت کرد. اشکش را با پشت دست پاک کرد و آرامتر گفت: «ما باید خونبهای آقامان را بگیریم… کوتاه نمیآییم.»
چوبِ بیرق را محکمتر در دست گرفت و در میان جمعیت راه افتاد. پرچم، بالای سرش در باد میرقصید؛ اما سنگینترین چیزی که با خود حمل میکرد، داغی بود که از روز شهادت، خواب را از چشمانش گرفته بود.