روضه میخواندند. از پدرانشان آموخته بودند. در عملیات های مهم و در لحظه های سخت، آنجا که معادلات زمینی برهم میخورد؛ روضه میخواندند. این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛ وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛ باز هم روضه خواندند.
شب قبل، بازار تهلنجیها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پساندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفرهی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری لباسش کشید و دست در دست پدر به سوی مدرسه رفت. زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشکهای آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود.
آوار را از رویش کنار زد؛ انگار نفسِ ماشین هم زیر خاک مانده بود. استارت زد. لحظهای سکوت، بعد لرزشِ جانگرفتنِ موتور. زیر لب گفت: «الهی شکر» شکر اینکه نکند جا بماند، نکند نتواند به کاروانهای شبانه برسد؛ همان ردیفِ چراغهایی که در تاریکی، امید را دنبال هم میکشیدند. ماژیک را برداشت و روی درها نوشت: «سندِ جنایتِ آمریکا و اسرائیل»
شب قبل، بازار تهلنجیها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پساندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفرهی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری لباسش کشید و دست در دست پدر راهیِ مدرسه شد. زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشکهای آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود …
محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه میرسید.هر جا بود، خانوادهاش را در صدر همهچیز مینشاند. مهربان بود، آنقدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی میکرد. برای آرتین، پدری بود که با همهی خستگی، روی زمین مینشست و کشتی میگرفت، میخندید و دنیا را برایش سادهتر میکرد. رشته حسابداری را نیمهکاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر میکشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شبها مقالههای فنی میخواند، ترجمه میکرد و مینوشت؛ میگفت شاید روزی نوشتهها به کار کسی بیاید. پنجشنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحهی ترجمهاش،دفتر را بست؛ بیآنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعهای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آمادهباش همهچیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.» بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.
محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه میرسید.هر جا بود، خانوادهاش را در صدر همهچیز مینشاند. مهربان بود، آنقدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی میکرد. برای آرتین، پدری بود که با همهی خستگی، روی زمین مینشست و کشتی میگرفت، میخندید و دنیا را برایش سادهتر میکرد. رشته حسابداری را نیمهکاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر میکشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شبها مقالههای فنی میخواند، ترجمه میکرد و مینوشت؛ میگفت شاید روزی نوشتهها به کار کسی بیاید. پنجشنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحهی ترجمهاش،دفتر را بست؛ بیآنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعهای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آمادهباش همهچیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.» بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.
غروب بود و باد سردی میوزید. پلِ چوبیِ روستا، تنها راهِ رسیدن به آنسوی آب، با هر وزش میلرزید. طنابهایش که سالها بارِ عبور مردم را کشیده بودند؛ حالا تار به تار از هم وا میرفتند.چند نفر جلو آمدند و هر کدام گوشهای را گرفتند. یکی زیر لب گفت: «آرامتر… »دیگری جای پا عوض کرد: «اگر از آن سمت بکشیم، شاید بهتر باشد.»سومی چیزی نگفت؛ فقط دستش را کمی عقبتر برد. طناب، میان همین اندک ناهماهنگی، بیشتر ساییده میشد.پیرمردِ مؤذن جلو آمد. صدایش میان باد نشست:«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا…»بعد گفت: «ریسمان، وقتی نجات میدهد که دستها در یک جهت باشند و دلها با یک نیت.» دستها نزدیکتر شدند.قدمها همخط شد. کسی زیرلب گفت: «با هم…»این بار طناب کشیده شد؛ هماهنگتر.لرزش پل کم شد. باد گذشت و پل ایستاد. آن شب، روستا فهمید اتحاد، فریادِ کنار هم بودن نیست؛ آرام شدنِ دلهاییست که تصمیم میگیرند یک سمت بایستند.
🌸در سایت بانوی فرهنگ، به آدرس زیر، کار شد. https://www.banooyefarhang.org/?p=14332
دختر ماه روایتی روشن از زندگی بانویی که نامش با کرامت و علم گره خورده است. خانم سارا عرفانی در این اثر از انتشارات مدرسه، در هجده فصل، زندگی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را با نگاهی داستانی و روان روایت میکند؛ از کودکیِ نورانیشان، آنگاه که در نبود پدر بزرگوارشان، امام موسی کاظم علیهالسلام، پاسخگوی پرسشهای شیعیان میشوند، تا روزهای تلخ شهادت پدر و آغاز امامت برادرشان، امام رضا علیهالسلام.
کتاب، قدمبهقدم ما را با بانویی همراه میکند که ایمان و بصیرت را در عمل معنا کرد؛ از ترک مدینه به اجبار خلیفه و اذن برادر برای دیدار، تا پیمودن راهی دور و دشوار، شبیخون سربازان و رنج غربت؛ و سرانجام رسیدن به قم و رحلت شهادتگونهای که آن شهر را برای همیشه به نام او متبرک ساخت.
«دختر ماه» تصویری است از علم، شجاعت و ولایتمداری بانویی که حضور کوتاهش، اثری ماندگار در تاریخ تشیع گذاشت. کتابی خواندنی برای نوجوانان و بزرگسالانی که میخواهند ابعاد مختلف شخصیت و سیرهی این بانوی بزرگ را در قالب روایتی دلنشین و قابلفهم بشناسند.