دل‌های روشن

نوشته شده توسط

در

قابِ تماس تصویری، اتاق نیمه‌تاریکِ دوستم در ایران را نشان می‌داد. تنها نورِ پنجره به صورتش می‌رسید. با مقوای تاخورده‌ای خودش را باد می‌زد. خانه‌شان در تاریکی و گرما نفس می‌کشید.
گفتم: «برق ندارید؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «پس چرا روشنش نمی‌کنی؟»
مکثی کرد و ادامه داد:«بابا و مامانم دیگه به خاطر کهولت سن نمی‌تونن شب‌ها توی تجمعات باشن ولی هر شب دلشون اونجاست. می‌گن حالا که توفیق حضور نداریم، بذار دست‌کم برق کمتری مصرف کنیم.»

✍سمانه اعتمادی جم

داستانک

https://ble.ir/SEtemadijam

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *