نوبتِ ما

نوشته شده توسط

در


جمعه بود؛ کیف مدرسه‌اش را از گوشه‌ی اتاق برداشت.
گفتم: «دخترم، تو که هر روز داری میری مدرسه؛ حالا حتما می‌خوای امروزم با من بیای؟ نمی‌خوای یه کم بخوابی؟»
با تعجب نگاهم کرد و گفت: «الان اومدنِ ما تنها کاریه که می‌تونیم برای کشورمون انجام بدیم.»
کوله‌اش را انداخت و راه افتاد.
جمعه بود؛ این‌بار آمده بود تا درسِ دیگری پس بدهد و چه خوب از پسِ آن برآمد.

✍سمانه اعتمادی جم

روایت

رزمایش313هزارجانفدای_ایران

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *