پسِ پرده

نوشته شده توسط

در

پرده که کنار رفت، دو قاب روبه‌رویم ایستاد؛
دو یادگار از آخرین دیدارها.
یکی آخرین دیدار در حسینیه‌ی امام خمینی(ره)؛ قامت استوارتان که هنوز در قاب خاطرم ایستاده است و دیگری آخرین دیدار در مصلی امام خمینی رحمه‌الله‌علیه؛ تصویری که آن روز، قابِ وداع بود.
اما آن روز در حسینیه، نمی‌دانم چرا دلم طاقت نشستن نداشت. همین که از طبقه‌ی بالا چشمم به چهره‌ی نورانی‌تان افتاد، دیگر نتوانستم بنشینم. تمام مراسم، دلم در صفِ زیارت ماند. نوبتم که می‌رسید، پرده‌ی اشک را کنار می‌زدم و چند لحظه نگاهتان می‌کردم؛ بعد دوباره به انتهای صف برمی‌گشتم به شوق دیداری نو.
باز هم ایستادم… و باز هم نگاه کردم.
انگار دلم می‌خواست آن لحظه‌ را بیشتر ببیند، بیشتر به خاطر بسپارد.
وقتی دخترم پرسید چرا نمی‌نشینی و دوباره به صف برمی‌گردی، فقط گفتم: «شاید دیگر توفیق زیارت آقا را نداشته باشم.»
آن روز نمی‌دانستم این جمله، قرار است روزی میان دو قابِ از آخرین دیدارها، معنای دیگری پیدا کند.
امروز که پرده کنار رفته، فقط خدا می‌داند چقدر ممنون آن دلِ بی‌قرارم هستم؛ دلی که نگذاشت آرزوی یک نگاه دیگر، تا همیشه بر دلم بماند.
فقط کاش این پرده هم طور دیگری کنار می‌رفت… نه با قابِ خاطره، که با دیداری دوباره.

✍سمانه اعتمادی جم

روایت_دیدار

https://ble.ir/SEtemadijam

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *