
قابِ تماس تصویری، اتاق نیمهتاریکِ دوستم در ایران را نشان میداد. تنها نورِ پنجره به صورتش میرسید. با مقوای تاخوردهای خودش را باد میزد. خانهشان در تاریکی و گرما نفس میکشید.
گفتم: «برق ندارید؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «پس چرا روشنش نمیکنی؟»
مکثی کرد و ادامه داد:«بابا و مامانم دیگه به خاطر کهولت سن نمیتونن شبها توی تجمعات باشن ولی هر شب دلشون اونجاست. میگن حالا که توفیق حضور نداریم، بذار دستکم برق کمتری مصرف کنیم.»
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید