
ترمز زد. با کشیده شدن خط ترمز، صدای برخوردِ صندلی های پلاستیکی با بلندگو و بقیه ی وسایل را از پشت وانت شنید.
پیاده شد و اطراف را ورانداز کرد. میدان مناسبی بود و جمعیت زیادی را میتوانست در خود جای دهد.
دست به کار شد. به هر سختی بود بنرِ نقشه ی ایران را به پهلوی راست ماشینش آویزان کرد. پرژکتور را تنظیم کرد تا روی نقشه بیفتد. صندلی ها را رو به نقشه، در سه ردیف چید. کم کم، جمعیتِ نشسته بر صندلیها به پانزده نفر رسید.
همان جا را مرکزِ دنیا قرار داد. دکمه ی روشن کردن میکروفون را زد و شروع کرد.
” بسم الله الرحمن الرحیم “
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید