
«الان وظیفهی ماست که اینجا باشیم.»
نرگسخانم این را گفت و دوباره سرش را برگرداند. مطمئن شد هر پنج دخترش همراهش هستند.
هفت صبح، مستقیم از همدان، خودش را به نماز بر پیکر رهبرِ شهید، رسانده بود.
پرسیدم: «با این همه شلوغی، نگران بچهها نیستید؟»
لبخندی زد و گفت:«نه، باید به خونخواهی رهبرِ شهیدمون اعلام حضور میکردیم. باید دشمن ما رو ببینه. باید این جمعیت، مخابرهی جهانی بشه؛ مشت محکمی به دهان اسرائیل، آمریکا و دشمنان اسلام باشه.»
مکث کرد. نگاهش را به دخترهایش دوخت.
بعد آرامتر گفت:«دعا میکنم این نماز، به ظهور امام زمان(عج) وصل بشه… و دخترانم، زمینهساز ظهور و منتقم خون رهبرِ شهیدشون باشن.»
از همدان، با پنج ستاره آمده بود؛ ستارههایی که دعا میکرد روزی آسمانِ ظهور را روشنتر کنند.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید