
با قدی خمیده، از مشیریه آمده بود. تنها هم نبود؛ با چند نفر از دوستان مسجدیاش آمده بود.
هر چند قدم، میایستاد، نفسی تازه میکرد و دوباره راه میافتاد.
گفتم: «راه رفتن برایتان سخت است. چطور آمدید؟»
سرش را بالا گرفت و آرام گفت:
«فقط به عشقِ رهبرم… خیلی دوستشون داشتم.»
دوستشون داشتم، که از لبهایش گذشت، دیگر نتوانست ادامه بدهد.
بغض، راه گلویش را بست. اشک، آرام در چشمهایش نشست.
چند لحظه بعد، بیآنکه حرف دیگری بزند، دوباره راه افتاد؛
آرام، خمیده، اما استوار.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید