
«از وقتی آقا شهید شده، خواب به چشمم نیامده…»
جمله را که گفت، بغضش شکست. گلونیِ لُری به سر بسته بود. صورتش را به نشانهی عزا گلمال کرده بود و روی کولهاش، تصویر رهبرِ شهید نقش بسته بود. پرچم سرخِ بزرگی را روی شانه حمل میکرد؛ آنقدر سنگین که هر چند قدم، وزنش روی دستانش میافتاد. عرق از پیشانیاش میچکید، اما دستش از چوبِ بیرق جدا نمیشد.
گفت ساعت چهار صبح از لرستان رسیده؛ مستقیم از ترمینال، پیاده خودش را به مصلی رسانده است.
میان هقهقش، جملهها یکییکی از دلش بیرون میآمد:
«به آمریکا و اسرائیلِ جنایتکار میگوییم هیچ غلطی نمیتوانید بکنید. به آقا سیدمجتبی میگوییم تا شاهرگمان پای شما ایستادهایم؛ خودمان و بچههایمان فدای شما.»
لحظهای سکوت کرد. اشکش را با پشت دست پاک کرد و آرامتر گفت:
«ما باید خونبهای آقامان را بگیریم… کوتاه نمیآییم.»
چوبِ بیرق را محکمتر در دست گرفت و در میان جمعیت راه افتاد. پرچم، بالای سرش در باد میرقصید؛ اما سنگینترین چیزی که با خود حمل میکرد، داغی بود که از روز شهادت، خواب را از چشمانش گرفته بود.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید