📝 روایتهایی از حضور راویان باشگاه ادبی بانوی فرهنگ در نماز جمعه شهرهای مختلف:
یار همیشگی بتول پارچهلکی، با موهای سپید و چهرهای که نشان سالها زندگی را داشت، روی ویلچر نشسته بود. هر هفته، با کمک خانمهای هممحلهایاش از مسجد الهادی مجیدیه به نمازجمعه میآمد. نود سال داشت، اما نگاهش هنوز پرانرژی و دقیق بود. دستهایش که کمی لرزان بودند، انگار هر کدام داستانی از سالها تلاش و ایستادگی را حک میکردند.
از لندن میگفت و سه دخترش که حالا در انگلستان مبلغ دینی بودند. صدایش آرام بود، اما هر کلمه با وزن تجربه و مسئولیت ادا میشد. وقتی شعری که برای سردار سلیمانی سروده بود را خواند، مصرع «بگو کجایی؟ پیش خدایی؟ یا اولیایی؟» اشک در چشمانش حلقه زد و تمام فضای اطراف، لحظهای ساکت شد.
دستش را روی ویلچر محکم گرفت و به خانم کناری گفت: «دخترم، باید پای همه چیز بایستیم. با سختیها بسازیم و عمرمان را به بطالت نگذرانیم.» هر هفته، با ویلچر و قلبی پر از امید، میآمد تا نشان دهد که ایستادگی، میراثی است که میتوان آن را هر روز تجدید کرد.
✍️🏻 سمانه اعتمادیجم (مصلی امام خمینی تهران)
✨️ همراه بانوی فرهنگ باشید ✨️ https://ble.ir/banooyefarhang_info
🗞 سفرِ پدر فرزندی 💗 شهید احد اقدسی و فرزندانش محدثه و محمدرضا
🔹️ کودکیِ احد، در سالهایی گذشت که صدای جنگ، لالاییِ بسیاری از خانهها بود. دوم شهریور ۱۳۵۸، در شهرستان درگز، پا به روزگاری گذاشت که دود و آتش، مهمان ناخواندهی سرزمینش بود. از همان سالها، مفهوم «رفتن» و «برنگشتن» را زودتر از سنش فهمید؛ وقتی عزیزانش راه جبهه را پیش گرفتند و شهادت، نامِ آشنای خانواده شد. راهش از نوجوانی به حجرههای طلبگی افتاد. فقه، اصول و فلسفه را با جان فهمید و در کنار آن، روحش را با هنر صیقل داد. قدرت بدنیاش در کاراته، با نرمی رفتارش در خانه جمع شده بود؛ ترکیبی زیبا از صلابت و مهر. پیش از استخدامش بهعنوان مسئول عقیدتیسیاسی سازمان هوافضا، برای تبلیغ به روستاها اعزام میشد. صدایش بالا نمیرفت. خستگی را پشت در میگذاشت و شبها، دنیا را برای بچههایش کوچک میکرد. دخترش را پری قشنگ بابا و پسرش را شازده من صدا میکرد و با محبت و شوخطبعی، لحظههای زندگی را برایشان معنا میبخشید. بامداد ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، آرامش خانهشان، هدف حملهی وحشیانهی رژیم صهیونیستی قرار گرفت. احد اقدسی، به همراه فرزندان خردسالش محدثه و محمدرضا، بیگناه و مظلوم، آسمانی شدند. پیکرشان پس از طواف در حرم امام مهربانیها، در رواق حضرت زهرا (س) حرم مطهر رضوی به خاک سپرده شد.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
گاهی جنگ از جبهه شروع نمیشود؛از حیاط خانه، از دلِ دو پسر همقد،از آرزویی مشترک برای بزرگ شدن زودتر از سن. «درخت بیبرادر» نوشتهی فاطمه سلیمانی ازندریانی،داستان یاسین است و رضا؛عمو و برادرزادهای همسن، همدل، همرویا. جبهه برایشان فقط خاک و اسلحه نیست؛ امتحانِ صبر است، نمرهی بیستِ مسئولیت، و شرطی که راه مرد شدن را از کلاس درس میگذراند. در این داستانِ نوجوانانه،رضایت والدین به سادگی به دست نمیآیدو یاسین، رفتن را بدون رضا بلد نیست؛پس کنار او میایستد،در درس، در انتظار، و در تصمیمی که باید دو نفره گرفته شود. «درخت بیبرادر» در ۱۱۹ صفحه،روایتی صمیمی از برادری، پشتدادن و ریشهدار شدن است؛ قصهای که میگوید درخت اگر تنها بماند، خشک میشود؛ اما با برادر، میوه میدهد. انتشارات ۲۷ بعثت این روایت ساده و تأثیرگذار از روزهای جنگ را منتشر کرده است.
🔹️ سهیل، پسرک معصومِ کلاس پنجمی دبستان شهید صیاد شیرازی را، همه به ادب، تیزهوشی و قلب مهربانش به یاد داشتند. همیشه در کارهای مدرسه پیشقدم بود، با لبخند جواب میداد و در جمع دوستانش میدرخشید. مدیر مدرسه آخرین تصویرش را خوب به خاطر داشت؛ شبی در اردو، وقتی از بچهها فیلم میگرفت، سهیل دست کوچکش را تکان داد و آرام گفت: «خداحافظ.» همان لحظه دل مدیر لرزید؛ حس کرد این خداحافظی، فقط یک دست تکان دادن ساده نیست. روزی که آسمان، زیر بار جنایتِ دشمن، خانههای مسکونی را لرزاند؛ موشکهای رژیم صهیونیستی سقف خانهشان را فرو ریخت و سهیل و مادرش را در دل خاک میخکوب کرد. صورت زخمیاش دلِ دنیا را به درد آورد، اما آنچه از او ماند، کلمات کوتاهی بود که زیر آوار به پدر گفت. جملاتی که قامت کوچک اما دل بزرگش را آشکار میکرد:«بابا… آوار را برندار، کمرت درد میگیرد… اول مامان را نجات بده… بابا… تشنهام…» پیکر سهیل و مادرش ظهر ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، آرام گرفتند؛ دو مظلومِ بیدفاع که قربانی وحشیگری دشمن شدند. سهیل کطولی جاودانه شد؛ همان پسرک معصوم با رؤیاهای ناتمام. تهران، بعد از او، برای همیشه یک ستارهی سهیل کم دارد.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
معرفی کتاب «با من بیا مائده» نوشتهی مجید ملامحمدی «با من بیا مائده»، رمانی کوتاه و پراحساس از مجید ملامحمدی، در ۹۶ صفحه توسط انتشارات ۲۷ بعثت منتشر شده و پلی است میان نسل امروز و خاطرهی مقدس دفاع مقدس. داستان حول مائده میچرخد؛ دختری متولد سالهای پس از جنگ که با پدرش، جانباز شیمیایی لشکر حضرت محمد رسولالله (ص) و یادگار کانال کمیل، احساس فاصله میکند. پدر، در انزوای خود، پیوسته خاطرات جنگ با نیروهای بعثی را مینویسد؛ رفتاری که برای مائده غریب و دور از درک است.اما یک حادثه، مائده را به دنیای نوشتههای پدر میبرد. او از خلال این صفحات، به گذشته سفر میکند و خود را در دل کانال کمیل مییابد؛ جایی که برای نخستینبار معنای واقعی ایثار، رشادت و بزرگی رزمندگان را حس میکند. این سفر درونی، نهتنها فاصلهی میان پدر و دختر را کم میکند، بلکه مائده را با عمق فداکاریهای نسلی آشنا میسازد که در سختترین روزها، امید و ایمان را زنده نگه داشتند.مجید ملامحمدی با نثری روان و احساسی، هدف اصلیاش را آشنا کردن نسل جوان با الفبای جنگ و جبهه اعلام کرده است. نوجوانان امروز، که جنگ را تنها از کتابهای درسی یا فیلمهای پراکنده میشناسند، در این رمان با انسانهای بزرگی روبهرو میشوند که ایثار را معنا کردند. «با من بیا مائده» تلاشی است برای پیوند نسل جدید با خاطرهی جمعی ملت؛ روایتی از درد، دلتنگی و در عین حال عظمت کسانی که در تاریکترین روزها، نور شدند.این کتاب، با روایتی ساده اما عمیق، خوانندهی نوجوان را دعوت میکند تا پدرش را ــ و نسل او را ــ دوباره ببیند؛ با چشمی که پر از احترام و درک است.مخاطب پیشنهادی این اثر نوجوانانی هستند که میخواهند دفاع مقدس را از زاویهای تازه بشناسند.
«با من بیا مائده» پلی است میان دیروز و امروز؛ سفری که خالی از لطف نیست اگر هر نوجوان ایرانی، آن را تجربه کند. ✍سمانه اعتمادی جم
️ منصور، فرزند ارشد و تکپسر خانواده بود؛ جوانی بلوچ از اهلسنّت که از همان کودکی سایهی تکیهگاهبودن را بر شانه داشت. میتوانست از خدمت سربازی معاف شود، اما خودش راه خدمت به کشور را برگزید. دهههشتادی بود و روحش از نسل مردان بزرگ. روزهای پایانی دورهی آموزشی بود که آتش جنگ برافروخته شد. خانواده دلشوره داشتند، خواهش کردند بماند؛ امّا او با آرامش همیشگیاش گفت: «مگر خون من رنگینتر از خون دیگران است؟» رفت؛ آرام و بیهیاهو، درست مثل تمام خوبیهایی که همیشه بینامونشان از او سر میزد. هیچکس آن لباس دامادی را فراموش نمیکند؛ همان که بیخبر، شب دامادیاش بخشید تا جوانی دیگر آبرودارِ جشنش شود. این خصلت منصور بود؛ بخشیدن بیچشمداشت. دوم تیرماه، آسمانِ تهران با غرش موشکهای رژیم صهیونیستی شکافت. همان ساعتها، مادر در خواب دید پسرش را؛ با سری خونین، در لباس سربازی. چند روز بعد، پدر با دستهای لرزان حقیقت را تأیید کرد. شهید منصور گرگیجمهر، تازه دامادی که تازه بیستسالگی را تجربه کرده بود، آن روز در پایتخت فقط یک سرباز وظیفه نبود؛ مدافع خاموش و بیادعای وطن شد. آفتاب به احترامش ایستاد و پیکرش در زادگاهش، روستای ایمرملاساری، آرام گرفت.
معرفی کتاب «اُمّاه» ، روایتی چهارفصلی از بانوی نور
«اُمّاه» تلاشیست برای دیدنِ دوبارهی زندگیِ دختری، همسری و مادری که در دل یک زندگی عادی، غیرعادیترین قلّهها را پیمود. حمید سبحانیصدر، پس از ده سال پژوهش، زندگی حضرت را در چهار پرده روایت کرده: دخترانه، همسرانه، مادرانه و بیکرانه؛ فصولی که هرکدام پنجرهای تازه به شخصیت حضرت زهرا سلام الله علیها میگشاید. انتشارات واژهپرداز اندیشه، این کتاب را در ۱۴۰ صفحه منتشر کرده است.
فصل دخترانه ، آغازِ همدمی با رنج
کتاب، فصل دخترانه را از جایی آغاز میکند که زهرا سلام الله علیها هنوز در بطن مادر است؛ همدم تنهاییهای خدیجه، تنها زنِ کاروان ایمان. کودکی که در پنجسالگی مادر را از دست میدهد و از همان سن،میشود تکیهگاه پدر، غمخوار خواهر و همراهِ روزهای سخت تحریم و هجرت.
*فصل همسرانه ،محل اتصال دو دریا *
این فصل، لطیفترین بخش کتاب است؛ از خواستگاری امیرالمؤمنین(ع) تا مهریهای که از فروش یک زره چهارصددرهمی فراهم شد و جهیزیهای آنقدر ساده که اشکِ پیامبر را بر گونه های مبارکشان جاری کرد. اما زیبایی اصلی این فصل، روایت زندگی ساده و عاشقانهی دو انسان والاست: خانهای کوچک، تقسیم کار پیامبرانه، مهربانیهای پنهان و رنجهایی که فاطمه بهخاطر انتخاب همسرش تحمل میکرد. در این روایت میبینیم که همسرانهگی، برای فاطمه تنها عشق نبود، مسئولیت، صبر و شجاعت نیز بود.
فصل مادرانه، مادری حُسن ها
مادرانههای حضرت، پیش از مادر شدن آغاز شده بود؛ آنوقت که پیامبر او را «اُمّابیها» میخواند. در این فصل، کتاب تصویری لطیف از تربیت فاطمه ارائه میدهد: شعرهایی که برای کودکانش میخوانْد، بازیهایی که با آنها میکرد، دلنگرانیهایش هنگام دیر آمدن پسران، و صبری که خانهاش را به پناهگاه حُسن و نور تبدیل کرده بود. اینجا امامان، آیینهای هستند برای تماشای زیباییِ مادرانهی فاطمه؛مادر بودنش، هم مهربانی بود و هم تربیت معنوی.
فصل بیکرانه،زنی با جهانِ بزرگتر از خانهاش
در فصل آخر، کتاب از مرز خانه بیرون میآید و «فاطمهی جامعه» را روایت میکند: زنی که بهرغم دخترِ پیامبر بودن و آقازادگی، هیچ امتیاز ویژهای برای خود نخواست؛زنی که اصل حجاب را رعایت میکرد، اما در میدان جهاد، اقتصاد، سیاست و عدالتخواهی حضور داشت؛ از ریسیدن نخ برای کمک خرج خانه تا ادارهی هوشمندانهی فدک. اینجا فاطمه نهفقط الگوی زن مسلمان، بلکه الگوی انسانِ مسئول است؛ انسانی که هم زمانهاش را میفهمید، هم خدای خود را.
«اُمّاه» کتابی ارزشمند که تلاش میکند حضرت زهرا را از قابهای تکراری بیرون بکشد و او را آنگونه که بوده به تصویر بکشد. «اُمّاه»اثری است پژوهشمحور، دلنشین، ادبی و انتخابی است که شما را با حضرت صدیقه آشناتر میکند.
و این چند سطر،بهانهای بود برای مرور ظرافتهای زندگی بانویی که نورش هنوز از پسِ قرنها میتابد. این معرفی را، با تمام قُصور واژهها،تقدیم میکنم به آستانِ قدسِ صدیقهی طاهره سلام الله علیها؛ بانویی که نامشان روشنیِ دلهاست و یادشان، قبلهی کلمات.
اسدالله، از همان نوجوانی که بارِ سنگین جنگ روی شانههای کشور افتاد، کولهاش را برداشت و راهی جبهه شد؛ مرصاد و فاو را به چشم دید، بیآنکه لحظهای از دفاع کوتاه بیاید. بعد از پایان جنگ، رانندگی را انتخاب کرد. هر سال بارها، چند نفر را بیهزینه به مشهد میبُرد. مردی صبور، خوشاخلاق و خندهرو بود. سالها تنها با پسرش زندگی میکرد؛ همسرش در هفتسالگیِ امیررضا بر اثر بیماری از دنیا رفته بود. بامداد ۲۳ خرداد که رژیم صهیونیستی حمله کرد، در خانه پیگیر خبرها بود. برای کارهای اداریِ ماشینش به تهران رفت، اما دو روز گذشت و خبری از او نشد. خانواده اصلاً احتمالِ شهادت نمیدادند… تا شبِ رؤیا. به خوابِ خواهرزادهاش آمد و گفت: «من در معراج هستم… بیایید اینجا و مرا به خانه ببرید.» صبح، پیکر مظلومش را یافتند؛ با ترکش کوچکی بالای ابرو، شهید انفجار میدان قدس در ۲۵ خرداد. پسرش میگفت: «حتماً رفته بود دوستانش را ببیند.» شهید سید اسدالله طاهری که هشت سال برای وطن جنگیده بود، سرانجام به آرزوی دیرینهاش رسید. مراسمش با نوحهی خودش پایان یافت و پیراهن مشکی عزاداریاش در روستای دهسفید خرمآباد، همراهش به خاک سپرده شد و پرچم سهرنگ وطن، سایهبان آخرین خوابِ یک سربازِ قدیمی شد.
🔹️ تنها فرزند خانواده و تکیهگاه مادر پس از مرگِ پدر بود؛ جوانی ۳۱ ساله، متدین، آرام و با اخلاق؛ شبیهترین تصویرِ زنده از پدری که در آغوش خدا، آرام گرفته بود. آرزوی مشترکشان، شهادت بود. آرزویش را شبِ آرزوها، لای قرآن گذاشته بود؛ همان قرآنی که در روزهای دلتنگی، مادر را به خواندنش سفارش میکرد. زمزمهی همیشگیاش دعای معروف سردار سلیمانی بود: «خدایا ما را پاکیزه بپذیر.» ۲۵ خرداد ۱۴۰۴؛ صبح همان روزی که سکوتِ نگاهش حرفِ رفتن میزد؛با دیدن عکس سردار گفت: «خدایا مرگ و زندگیمو طوری قرار بده که با شهادت تموم بشه…» و مادر، «آمین» را این بار به شرط باهم شهید شدن، بلند گفت. بعد از نمازظهر، با وضو و سلامی از عمق جان به امام حسین، از خانه بیرون رفت. چند ساعت بعد، آسمان تهران زیرِ نفیرِ موشکِ رژیم صهیونیستی لرزید. مادر صدای انفجارِ حوالی میدان قدس را شنید، دلش فرو ریخت؛ انگار همه ملائک یکصدا خبرِ شهادت پسرش را در گوشش خواندند. مصطفی گشانی در بیمارستان شهدای تجریش، بیآنکه خراشی بر تن داشته باشد، با قلبی که از موج انفجار ایستاد، به آرزویش رسید؛ آرام، پاکیزه، همانگونه که خواسته بود. جوانی از جنس نور که در قطعه ۴۲ بهشت زهرا جاودانه شد.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
علیرضا از همان کودکی خیالی بزرگ در سر داشت؛ با تفنگ پلاستیکی دور حیاط میدوید و زیر لب میگفت: «صدامو میکُشم و شهید میشم.» تکپسرِ خانواده بود و تکیهگاه چهار خواهرش؛ مادر هر بار میآمد، هفتبار دورش میچرخید. هفدهسالگی راهی سپاه کاشان شد و بیستسالگی داماد. سه فرزندش مهدی، فاطمه و ابوالفضل تمام دنیایش بودند، اما دلش جای دیگری گره خورده بود. یک هفته پیش از شهادت، آرام به مادر گفت: «مامان… حلالم کن. تنها آرزوم شهادته.» سه ماه بیشتر تا بازنشستگیاش نمانده بود، اما حسرتی پنهان در نگاهش موج میزد؛ همان رویای دیرینهای که از کودکی در دل میپروراند. ۲۷ خرداد، با اینکه مرخصی بود، دلش طاقت نیاورد و خود را به پادگان رساند. عصر همان روز، رژیم صهیونیستی محل خدمتش را هدف قرار داد و پاسدار علیرضا محمدی، مردی که عمری برای لحظه رفتن آماده بود، آسمانی شد. مادر، مثل همیشه، با آمدنش هفتبار دورش چرخید؛ اینبار اما گردِ پیکری که بوی آسمان میداد. خوابش را به یاد آورد؛ پرچم امام حسین(ع) را بر فراز خانه دیده بود. همان پرچم، حالا بر دوش مردم، همراه پیکر علیرضا بالا میرفت؛ نشانهای روشن از اینکه آرزوی یک عمرِ پسرش، برآورده و علیرضا شهیدِ سربلندِ یک ملت شده بود .