آوار را از رویش کنار زد؛ انگار نفسِ ماشین هم زیر خاک مانده بود. استارت زد. لحظهای سکوت، بعد لرزشِ جانگرفتنِ موتور. زیر لب گفت: «الهی شکر» شکر اینکه نکند جا بماند، نکند نتواند به کاروانهای شبانه برسد؛ همان ردیفِ چراغهایی که در تاریکی، امید را دنبال هم میکشیدند. ماژیک را برداشت و روی درها نوشت: «سندِ جنایتِ آمریکا و اسرائیل»
شب قبل، بازار تهلنجیها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پساندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفرهی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری لباسش کشید و دست در دست پدر راهیِ مدرسه شد. زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشکهای آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود …
محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه میرسید.هر جا بود، خانوادهاش را در صدر همهچیز مینشاند. مهربان بود، آنقدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی میکرد. برای آرتین، پدری بود که با همهی خستگی، روی زمین مینشست و کشتی میگرفت، میخندید و دنیا را برایش سادهتر میکرد. رشته حسابداری را نیمهکاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر میکشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شبها مقالههای فنی میخواند، ترجمه میکرد و مینوشت؛ میگفت شاید روزی نوشتهها به کار کسی بیاید. پنجشنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحهی ترجمهاش،دفتر را بست؛ بیآنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعهای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آمادهباش همهچیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.» بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.
محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه میرسید.هر جا بود، خانوادهاش را در صدر همهچیز مینشاند. مهربان بود، آنقدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی میکرد. برای آرتین، پدری بود که با همهی خستگی، روی زمین مینشست و کشتی میگرفت، میخندید و دنیا را برایش سادهتر میکرد. رشته حسابداری را نیمهکاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر میکشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شبها مقالههای فنی میخواند، ترجمه میکرد و مینوشت؛ میگفت شاید روزی نوشتهها به کار کسی بیاید. پنجشنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحهی ترجمهاش،دفتر را بست؛ بیآنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعهای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آمادهباش همهچیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.» بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.
غروب بود و باد سردی میوزید. پلِ چوبیِ روستا، تنها راهِ رسیدن به آنسوی آب، با هر وزش میلرزید. طنابهایش که سالها بارِ عبور مردم را کشیده بودند؛ حالا تار به تار از هم وا میرفتند.چند نفر جلو آمدند و هر کدام گوشهای را گرفتند. یکی زیر لب گفت: «آرامتر… »دیگری جای پا عوض کرد: «اگر از آن سمت بکشیم، شاید بهتر باشد.»سومی چیزی نگفت؛ فقط دستش را کمی عقبتر برد. طناب، میان همین اندک ناهماهنگی، بیشتر ساییده میشد.پیرمردِ مؤذن جلو آمد. صدایش میان باد نشست:«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا…»بعد گفت: «ریسمان، وقتی نجات میدهد که دستها در یک جهت باشند و دلها با یک نیت.» دستها نزدیکتر شدند.قدمها همخط شد. کسی زیرلب گفت: «با هم…»این بار طناب کشیده شد؛ هماهنگتر.لرزش پل کم شد. باد گذشت و پل ایستاد. آن شب، روستا فهمید اتحاد، فریادِ کنار هم بودن نیست؛ آرام شدنِ دلهاییست که تصمیم میگیرند یک سمت بایستند.
🌸در سایت بانوی فرهنگ، به آدرس زیر، کار شد. https://www.banooyefarhang.org/?p=14332
دختر ماه روایتی روشن از زندگی بانویی که نامش با کرامت و علم گره خورده است. خانم سارا عرفانی در این اثر از انتشارات مدرسه، در هجده فصل، زندگی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را با نگاهی داستانی و روان روایت میکند؛ از کودکیِ نورانیشان، آنگاه که در نبود پدر بزرگوارشان، امام موسی کاظم علیهالسلام، پاسخگوی پرسشهای شیعیان میشوند، تا روزهای تلخ شهادت پدر و آغاز امامت برادرشان، امام رضا علیهالسلام.
کتاب، قدمبهقدم ما را با بانویی همراه میکند که ایمان و بصیرت را در عمل معنا کرد؛ از ترک مدینه به اجبار خلیفه و اذن برادر برای دیدار، تا پیمودن راهی دور و دشوار، شبیخون سربازان و رنج غربت؛ و سرانجام رسیدن به قم و رحلت شهادتگونهای که آن شهر را برای همیشه به نام او متبرک ساخت.
«دختر ماه» تصویری است از علم، شجاعت و ولایتمداری بانویی که حضور کوتاهش، اثری ماندگار در تاریخ تشیع گذاشت. کتابی خواندنی برای نوجوانان و بزرگسالانی که میخواهند ابعاد مختلف شخصیت و سیرهی این بانوی بزرگ را در قالب روایتی دلنشین و قابلفهم بشناسند.
🗞 هفتماهگی در آغوش آرامش 💗 شهید زهرا ذاکریان امیری
🔹️ زهرا ذاکریانامیری هنوز حرف زدن بلد نبود؛ دنیایش خلاصه میشد در گرمای آغوش مادر و صدای آرام پدر. هفتماهه بود و زندگی را با لمس میفهمید؛ با نوازش دستهای زینب، مادرش و با ضربان قلب محمدرضا، پدرش، وقتی او را روی سینهاش میگذاشت. برای زهرا، پدر و مادر، خودِ جهان بودند. زینب، آرامش را بلد بود؛ همان آرامشی که بیدریغ در مدرسه به شاگردانش میبخشید، در خانه به نوزاد هفتماههاش مینشاند. محمدرضا، با همهی دغدغههای علمی و مسئولیتهای بزرگ اجتماعی، وقتی به خانه میرسید، دنیا را کوچک میکرد تا فقط پدر باشد. زهرا در خانهای رشد میکرد که عشق، بیصدا جریان داشت. اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، این آرامش شکسته شد. زهرا، بیآنکه بداند چرا، همراه با پدر و مادر و خواهرش به آسمان پر کشید؛ نوزادی که جهان را با آغوش شناخت و در همان آغوش، از زمین جدا شد. با دستانی خالی، که مظلومیتش یادآور کوچکترین شهید کربلا بود؛ نوزادی که هنوز زبان نداشت، اما شهادتش بلندترین فریاد شد. پیکر کوچک او، در کنار خانوادهاش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
روایت دختری است که از دلِ روزهای عادی، به روشنای یک نام ماندگار میرسد. سرکار خانم راضیه تجار در این کتاب به روایتِ داستانِ زندگی شهیده محبوبه دانش، در نوزده بخش میپردازد؛ از تولدی در جمعه ای زمستانی تا رسیدن به انتخابی بزرگ. محبوبه، دختری است که همقدم با عمویش پا به مسیر مبارزه میگذارد؛ مسیری که از نوشتن شعار بر دیوار مدرسه آغاز میشود، با تعقیب و گریز و اخراجش از مدرسه ادامه مییابد و سرانجام به میدان ژاله میرسد. نویسنده با نثری روان و صمیمی، شخصیت محبوبه را نه در قالب یک اسطورهی دوردست، بلکه چون دختری از جنس همین روزها تصویر میکند؛ با شور و جسارت و ایمانی که آرامآرام در او قد میکشد. مخاطب همراه او بزرگ میشود، میترسد، میایستد و قدمبهقدم به لحظهای نزدیک میشود که «انتخاب»، شکلِ نهایی خود را پیدا میکند.
محبوبه صبح، قصهی بیدار شدن نسلی است که نوجوانیاش را با فریاد آزادی معنا کرد. کتابی مناسب نوجوانان و جوانانی که میخواهند بدانند قهرمانان دیروز، چگونه از دل مدرسهها و کوچهها برخاستند و نامشان با صبحِ یک انقلاب گره خورد.
معرفی
معرفی کتاب محبوبه صبح اثر خانم راضیه تجار
🌸 در صفحه بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/499481d2-8fcb-42d9-8418-3f8629248447?inviteCode=k23Vx5Nj665c
فاطمه، پنجساله بود؛ سنی که هنوز دنیا را با سؤال میشناخت، نه با ترس. دستش همیشه یا در دست پدر بود یا در آغوش مادر. محمدرضا برایش فقط «بابا» نبود؛ قهرمانی بود که شبها آرام کنارش مینشست و با صدایی شمرده قصه میگفت. زینب، مادرش، برای فاطمه شبیه پناه بود؛ نگاهش، لحنش، حتی تذکرهایش بوی امنیت میداد. فاطمه در خانهای بزرگ میشد که علم و ایمان در آن نفس میکشید. میدید که پدر، خسته اما امیدوار برمیگردد و مادر، با صبری معلمانه خانه را سرپا نگه میدارد. او هنوز معنی «جنگ» را نمیدانست؛ فقط میدانست وقتی کنار پدر و مادرش است، دنیا جای امنیست.
اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، همان خانهی امن فرو ریخت. فاطمه، بیآنکه بداند دشمن کیست و جنگ یعنی چه، بیگناه و کودکانه، کنار پدر، مادر و خواهرش شهید شد؛کودکی که حقش زندگی بود، نه آوار. فاطمه، کنار خانوادهاش، پیش از آنکه بزرگ شود،چشم از زمین بست و به آسمان رفت. چند روز بعد، پیکر کوچک او، در کنار پدر، مادر و خواهرش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت؛ جایی که پنجسالگیِ ناتمام، برای همیشه جاودانه شد.
«دلی که نداشتی»، روایت دلبستنی است که آرامآرام شکل میگیرد و خواننده را با خودش همراه میکند. فاطمه سلیمانی ازندریانی، داستان زندگی دختری به نام ارغوان را از زبان خودش روایت میکند؛ با زاویه دید «من»، صمیمی، بیواسطه و نزدیک. ارغوان، در مسیر انتخاب شریک زندگی، ما را وارد تردیدها، امیدها و دلنگرانیهایش میکند؛ مسیری که فقط یک انتخاب ساده نیست؛ میدانِ کشمکش دل و عقل است. خواننده قدمبهقدم با ارغوان پیش میرود؛ با انتخابهایش دلشاد میشود، با شکستهایش دلزده، و با غمش غمخوار. روایت، شبیه دردِ مشترکی است که خیلیها آن را زیستهاند اما کمتر دربارهاش گفتهاند. این کتاب برای کسانی مناسب است که در آستانهی انتخاباند و برای هرکسی که طعم دلبستن و دلکندن را چشیده است و به خوانندگانی پیشنهاد می شود که به روایتهای شخصیتمحور و صادقانه علاقه دارند؛ جایی که قهرمان، کامل و بیخطا نیست. ارغوان در طول داستان ساخته میشود؛ با انتخابها، تردیدها و واکنشهایش. شخصیتهای داستان،شبیه آدمهای واقعیاند؛ با ضعفها و امیدهایی آشنا. دلی که نداشتی با همین شخصیتپردازی باورپذیر، به دل مینشیند و مخاطب را همراهِ مسیر تصمیمگیری میکند.
🌸در صفحه بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/89e8c5dc-7efe-478b-8be4-38bad8dc230f?inviteCode=k23Vx5Nj665c