جمعه بود؛ کیف مدرسهاش را از گوشهی اتاق برداشت. گفتم: «دخترم، تو که هر روز داری میری مدرسه؛ حالا حتما میخوای امروزم با من بیای؟ نمیخوای یه کم بخوابی؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «الان اومدنِ ما تنها کاریه که میتونیم برای کشورمون انجام بدیم.» کولهاش را انداخت و راه افتاد. جمعه بود؛ اینبار آمده بود تا درسِ دیگری پس بدهد و چه خوب از پسِ آن برآمد.
قابِ گوشی را روی تصویر روبهرویش بست؛ یکبار، دوبار، دوباره زاویه را کمی تغییر داد و عکس گرفت. نزدیکتر رفتم و از سوژهی عکاسی اش پرسیدم: «چرا دستتان را بالا بردهاید؟» دستش همچنان بالا بود. بیآنکه نگاهش را از تصویر بگیرد، گفت: «ما وقتی جواب سلام آقا رو میدیم، یاد عاشورا میافتیم؛ یاد «هل من ناصر» امام حسین…» چند لحظه همانطور ماند. بعد نگاهش را به تصویر آقا سپرد و ادامه داد: «امروز فهمیدیم این خونِ حق، دوباره ما رو صدا زده. ما هم اومدیم جواب بدیم؛ اومدیم بگیم: لبیک آقا.» دستش را پایین آورد؛ یک قطره اشک، بیصدا جواب سلامش را داد.
دخترک بیشتر از نه سال نداشت. با مدادهای رنگی دورِ نوشتهی «لبیک یا خامنهای» را رنگ میزد؛ یکییکی رنگها را کنار هم مینشاند. کنارش نشستم و پرسیدم: «خاله چی شد امروز همراه مامان اومدی؟» مدادش را زمین گذاشت و گفت: «اومدم انتقام رهبرم رو بگیرم.» پرسیدم: «شما از آقا چی میدونی؟» گفت: «میدونم نمیذاشت اسرائیل و آمریکا بیان تو کشورمون و هر کاری دلشون میخواد بکنن.» نگاهم رفت سمت نقاشیاش. پرسیدم:«چرا نوشتی لبیک یا خامنهای؟» روسریاش را مرتب کرد، دوباره مداد رنگی را برداشت و گفت: «که رهبرم آقا مجتبی بدونه ما همیشه پشتشیم.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
■ با زمزمهی «یا لثارات القائد الشهید» وارد زینبیه شد. ریحانه، سالها آرزوی آمدن به بیت را داشت. دانشجوی علوم پزشکی سمنان بود. در یک دست، عکس رهبر شهید را گرفته و به مچ دست دیگرش پرچم ایران بسته بود.
▫️گفت: «خیلی دوست داشتم یکبار بیام بیت…» بعد با بغض شکستهی توی گلو ادامه داد: «فقط فکرش رو نمیکردم در اولین دیدار، آقا نباشند.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▫️دستش را به نشانهی بیعت بالا گرفته بود و با دست دیگرش، عکس آقای شهید را بلند کرده و همراه مداح زمزمه میکرد: «أینَ الطالبُ بِدَمِ المقتولِ بکربلاء…»
▪️خانم شهریاری، کارمند دانشگاه علوم پزشکی البرز، نخستین حضورش در زینبیه را تجربه میکرد. کمی که حرف زدیم، گفت: «دیدار آقا به دلم موند…»
▫️بغضش شکست و با صدای لرزان ادامه داد: «قدمبهقدم که توی این مسیر میاومدم، انگار هر قدم بیشتر میفهمیدم چه داغ بزرگی روی دلم مونده… داغی که خاموش نمیشه با دیدن چهرهی نورانی و صدای دلنشینشون.» سرش را پایین انداخت؛ دیگر نتوانست اشکهایش را پنهان کند.
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▪️ خردههای کیک را از روی لباس زهراسادات، دختر یکسالهاش جمع میکرد. دانشجوی ارشد میکروبیولوژی دانشگاه الزهرا بود. روز مادر، توفیق حضور در دیدار آقا با بانوان را پیدا کرده بود.
■ میگفت: «همیشه اربعین، نایبالزیارهی آقا بودیم…» چشمهایش خیس شد: «امسال برعکس شد؛ آقا کربلا هستن و ما رو اینجا دعوت کردن.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▪️ سربند را از روی سر برداشت و بوسید. پدرش شب قبل، از کربلا برایش آورده بود.
■ زینب، دانشجوی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشگاه شاهد بود. سال گذشته هم به حسینیه آمده بود؛ اما با دلتنگی یک دیدار ناتمام برگشته بود. گفت: «به آقا گفتم امسال نه مشهد قسمتم شد، نه کربلا… یه کاری برای این دل خسته بکنید.»
■ چند روز بعد، پیام دعوت رسید. سربند را روی سر گذاشت. گفت: «همون موقع حاجتم را گرفتم.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▪️ «به خاطر آقا مهندسی هستهای میخونم.» نورا، دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی، اولینبار بود که پا به زینبیه میگذاشت. گفت: «منتظر بودم دانشجو بشم تا شاید قرعه به نامم بیفته. نشد. گفتم از طریق بسیج و تشکلها بیام… باز هم نشد.» مکث کرد. «کاش میشد فقط شش ماه، زمان رو به عقب برگردونم…»
▫️ اشک امانش نداد. چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «آقا همیشه از علم میگفتند؛ از هستهای، نانو، بیوتکنولوژی و هوش مصنوعی… من هم به خاطر آقا مهندسی هستهای رو انتخاب کردم.» بغضش را فرو خورد. «با خودم گفتم آقا ناظر به رفتار ماست. آقا و استادامون کنار هم هستند… ما هم باید راهشون رو ادامه بدیم. دانشکدهی مهندسی هستهای دانشگاه شهید بهشتی به عزای آقا و استادامون نشسته؛ اما هنوز نفس میکشه… و ادامه میده.»
پرده که کنار رفت، دو قاب روبهرویم ایستاد؛ دو یادگار از آخرین دیدارها. یکی آخرین دیدار در حسینیهی امام خمینی(ره)؛ قامت استوارتان که هنوز در قاب خاطرم ایستاده است و دیگری آخرین دیدار در مصلی امام خمینی رحمهاللهعلیه؛ تصویری که آن روز، قابِ وداع بود. اما آن روز در حسینیه، نمیدانم چرا دلم طاقت نشستن نداشت. همین که از طبقهی بالا چشمم به چهرهی نورانیتان افتاد، دیگر نتوانستم بنشینم. تمام مراسم، دلم در صفِ زیارت ماند. نوبتم که میرسید، پردهی اشک را کنار میزدم و چند لحظه نگاهتان میکردم؛ بعد دوباره به انتهای صف برمیگشتم به شوق دیداری نو. باز هم ایستادم… و باز هم نگاه کردم. انگار دلم میخواست آن لحظه را بیشتر ببیند، بیشتر به خاطر بسپارد. وقتی دخترم پرسید چرا نمینشینی و دوباره به صف برمیگردی، فقط گفتم: «شاید دیگر توفیق زیارت آقا را نداشته باشم.» آن روز نمیدانستم این جمله، قرار است روزی میان دو قابِ از آخرین دیدارها، معنای دیگری پیدا کند. امروز که پرده کنار رفته، فقط خدا میداند چقدر ممنون آن دلِ بیقرارم هستم؛ دلی که نگذاشت آرزوی یک نگاه دیگر، تا همیشه بر دلم بماند. فقط کاش این پرده هم طور دیگری کنار میرفت… نه با قابِ خاطره، که با دیداری دوباره.
باد میان برگهها پیچید.یکی از عکسهای آقای شهید از دستش رها شد و روی زمین افتاد. بیدرنگ خم شد.عکس را برداشت و بوسید. گردِ رویش را با دست کنار زد و دوباره روی دستهی عکسهایی گذاشت که قرار بود میان مردم پخش کند. اینبار عکسِ رهبرش را نه روی دست که روی دل نشاند.