
خبرِ آتشبس که آمد، به جای آرامش، یک جور سنگینی نشست روی سینهام؛ انگار کسی بیصدا دستی گذاشته باشد روی قلبم و فشار بدهد. این فشار وقتی بیشتر شد که خبرِ بمبارانِ لبنان را هم شنیدم.
من ماندم با دلی که نه راهِ گریه داشت، نه حوصلهی حرف، نه توانِ هیچ کاری.
ولی اگر مادر باشی، آنهم مادرِ سه بچه، زندگی به تو حقِ از پا افتادن نمیدهد. بچهها چیزی از خبرها نمیفهمند، اما گرسنه میشوند، آب میخواهند، دعوا میکنند، میخندند، تکلیف دارند و تو باید ادامه بدهی؛ حتی وقتی همهچیز توی دلت ریخته بههم.
وسطِ این تقلا برای سرپاماندن، دلم میخواست کاری بکنم؛ کاری که بشود پناه برد به آن.
البته که میدانستم این مچالگیِ قلبم، سهمِ بیشترش از نزدیک شدن به اربعینِ شهادتِ آقاست. با خودم گفتم چطور توانستم بدون آقا زنده بمانم؟ آن هم چهل روز. خودم هم نمیدانستم…
بلند شدم؛ به اجبارِ دل. باید کاری میکردم برای شبِ چهلم؛ برای عزیزی که فکرِ جای خالی اش کافیست آدم را از پا بیندازد.
پختِ حلوا را انتخاب کردم. حلوا پختن یعنی صبر را هم زدن. یعنی بویِ داغِ آرد که میپیچد و خانه را پُر میکند. شعله را روشن کردم. آرد که ریختم، انگار که یک تکه از دلم را ریخته باشم روی حرارت. هم زدم… هم زدم… و هر بار که قاشق دور میخورد، زیر لب سلامی میدادم؛ به آقای شهیدم.
شکر که آب شد، من هم آب شدم. روغن که داغ شد، دلم از یادِ داغش سوخت.
وقتی حلوا جا افتاد، وقتی رنگش نشست و بویش بلند شد، حس کردم یک لایه از آن سنگینیِ سینهام جابهجا شده. نه اینکه خوب شده باشم، نه، زخمی است که درمان ندارد؛ حفره ایست درون قلب که دیگر پُر شدنی نیست .
حلوا را در ظرف کشیدم و بردم تا بگذارم روی میزِ موکب. بعضی وقتها بزرگترین کار همین است؛ اینکه از زیرِ آوارِ خبرها و دلتنگیها، بلند شوی و برای یادِ کسی که دوستش داری،کاری کنی و با همان، خودت را هم از نو سرِ پا کنی.
حلوا روی میز بود و با خوردنِ چله نشینانِ خیابانِ مقاومت، وسطِ این همه شلوغیِ دنیا، برای چند دقیقه حس کردم هنوز میشود کاری کرد؛ به غم شکل داد و با آن، یادِ عزیزی را بیش از پیش زنده کرد.
✍سمانه اعتمادی جم
روایت
شبِ چهلم
دیدگاهتان را بنویسید