بلاگ

  • یک لقمه نان

    صدای جنگنده ها گوش آسمان را می خراشید. چهارزانو بر ویرانه های خانه اش نشسته بود. پارچه ای خاکی با چند قرص نان جلوی زانوانش پهن بود. تکه آهنی دو طبقه ،کمد مانند روبرویش در آتش می سوخت و او با چوب بلندی نان‌ها را در طبقات آن ،جابجا می‌کرد. پلک نمیزد که نکند آخرین سرمایه ی آردش در آتش بسوزد و کودکانش گرسنه بمانند.

  • مقلوبه

    خانه‌اش زیر بمباران ویران شده بود، اما عطاف هنوز قابلمه مسی مقلوبه‌اش را داشت. در پناهگاه موقت، با برنج ته‌مانده و چند بادمجان نجات‌یافته، مقلوبه پخت. عطر غذا که در فضای تاریک پناهگاه پیچید، چشم‌های خسته کودکان درخشید. عطاف همانطور که دیس را برمی‌گرداند، زیر لب زمزمه کرد: “تا وقتی مقلوبه می‌پزیم، زنده‌ایم. تا وقتی زنده ایم، فلسطین زنده است .” آن شب، طعم مقلوبه برای پناهجویان، با چاشنی امید و مقاومت مزه ی دیگری داشت.

  • نقش آسمانی



    رد موشک‌ها را با انگشتان کوچکشان دنبال می کردند، هم در آسمان هم در زمین.

  • نصرالله

    تَنش آنقدر ارزشمند بود که تُن ها به پایش بمب افکندند. سنگرش آنقدر محکم بود که دست به دامنِ سنگرشکن شدند در حالی که نمی‌دانستند او فرزندِ خیبرشکن بوده. حال مانده اند چه کنند با تفکرش، همرزمانش، حزب الله ش.

  • واگن


    همیشه او،  واگن‌ها را پُر می کرد. این بار جسمش به تنهایی، واگنی را پُر کرد.

  • داستانک خوانی

    داستانک خوانی حرم امامزاده صالح ،بیستم مرداد ۱۴۰۳
  • آخرین ناصر

    ندای ‘هل من ناصر’ پدر را شنید، با آخرین رمقی که داشت گریست، دعوت حق را لبیک گفت.

  • کل ارض کربلا

    کربلا سال ۶۱ هجری
    علی اصغر در آغوش پدر، تیر، سکوت.


    غزه سال ۱۴۴۵ هجری
    نوزادی در آغوش مادر، بمباران، سکوت.

  • سایه ی سر


    همیشه سایه ی سرش بود حتی روی نیزه.

  • میهمان

    همیشه سرِ رقیه در بغل بابا بود؛
    این بار سرِ بابا در بغل رقیه…