
پاسداری
خوابش برده بود. یکبار کنار خاکریز، سرش را به شانهی تفنگ تکیه داده بود؛ یکبار هم به شانهی پرچم.
سالها فاصله بود میان این دو خواب، اما قصه یکی بود؛ فقط سنگرها عوض شده بودند.
✍سمانه اعتمادی جم

پاسداری
خوابش برده بود. یکبار کنار خاکریز، سرش را به شانهی تفنگ تکیه داده بود؛ یکبار هم به شانهی پرچم.
سالها فاصله بود میان این دو خواب، اما قصه یکی بود؛ فقط سنگرها عوض شده بودند.
✍سمانه اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید