
دلیران تنگستان
نشسته بودم روی جدولِ سردِ کنارِ خیابان؛
چشمم به پاهای مردمی بود که آرام قدم برمیداشتند؛برای بدرقه و آخرین همراهی با فرمانده دلاور نیروی دریایی وطن شان، برای ادای دین.
پاهایی که بر زمین کشیده میشدند،
انگار هر قدمشان وزنی داشت به سنگینی داغِ سیوسه روزه.
سیوسه روز…
صبح تا شب، همین خیابانها شاهد حضورشان بودند؛
روزها بدرقهی عزیزترینهایشان،
شبها پاسداری از خاکشان.
خسته بودند، میشد فهمید…
از زانوهایی که دیگر توان نداشت،
از گامهایی که به سختی از زمین جدا میشد.
اما ایستاده بودند؛ محکمتر از همیشه.
اشک روی گونههایشان جاری بود،
اما لبها، لبهایشان رجز میخواند.
از جنگیدن میگفتند، از مردِ جنگ بودن..
(“ما همه مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم”)
از ماندن،
از اینکه اگر پایش بیفتد، تا آخرین نفس میایستند.
(“نه سازش نه تسلیم،نبرد تا پیروزی” )
از شهادت، نه بهعنوان پایان راه، که بهعنوان مدالِ افتخارشان.
(“حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست”)
دریاسالار هم از همین جنس بود؛
آمده بودند درس، پس بدهند.
و اینجا، میان همین پاهای خسته،
میشد همه ی اینها را فهمید .
ما اینگونهایم؛پای کار انقلاب،
پای پرچمی که با خون شهدا در اوج برافراشته شده است.
اصلا این، رسم تنگستان است…
رسم مردانی که خستگی را نمیفهمند،
و ما همه دلیران تنگستانیم.
✍️روایت مراسم تشییع پیکر سردار تنگسیری
دیدگاهتان را بنویسید