
پنجسالگی ناتمام
فاطمه، پنجساله بود؛ سنی که هنوز دنیا را با سؤال میشناخت، نه با ترس. دستش همیشه یا در دست پدر بود یا در آغوش مادر. محمدرضا برایش فقط «بابا» نبود؛ قهرمانی بود که شبها آرام کنارش مینشست و با صدایی شمرده قصه میگفت. زینب، مادرش، برای فاطمه شبیه پناه بود؛ نگاهش، لحنش، حتی تذکرهایش بوی امنیت میداد.
فاطمه در خانهای بزرگ میشد که علم و ایمان در آن نفس میکشید. میدید که پدر، خسته اما امیدوار برمیگردد و مادر، با صبری معلمانه خانه را سرپا نگه میدارد. او هنوز معنی «جنگ» را نمیدانست؛ فقط میدانست وقتی کنار پدر و مادرش است، دنیا جای امنیست.
اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، همان خانهی امن فرو ریخت.
فاطمه، بیآنکه بداند دشمن کیست و جنگ یعنی چه، بیگناه و کودکانه، کنار پدر، مادر و خواهرش شهید شد؛کودکی که حقش زندگی بود، نه آوار. فاطمه، کنار خانوادهاش، پیش از آنکه بزرگ شود،چشم از زمین بست و به آسمان رفت.
چند روز بعد، پیکر کوچک او، در کنار پدر، مادر و خواهرش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت؛ جایی که پنجسالگیِ ناتمام، برای همیشه جاودانه شد.
دیدگاهتان را بنویسید