یار همیشگی

📝 روایت‌هایی از حضور راویان باشگاه ادبی بانوی فرهنگ در نماز جمعه شهرهای مختلف:

یار همیشگی
بتول پارچه‌لکی، با موهای سپید و چهره‌ای که نشان سال‌ها زندگی را داشت، روی ویلچر نشسته بود. هر هفته، با کمک خانم‌های هم‌محله‌ای‌اش از مسجد الهادی مجیدیه به نمازجمعه می‌آمد. نود سال داشت، اما نگاهش هنوز پرانرژی و دقیق بود. دست‌هایش که کمی لرزان بودند، انگار هر کدام داستانی از سال‌ها تلاش و ایستادگی را حک می‌کردند.

از لندن می‌گفت و سه دخترش که حالا در انگلستان مبلغ دینی بودند. صدایش آرام بود، اما هر کلمه با وزن تجربه و مسئولیت ادا می‌شد. وقتی شعری که برای سردار سلیمانی سروده بود را خواند، مصرع «بگو کجایی؟ پیش خدایی؟ یا اولیایی؟» اشک در چشمانش حلقه زد و تمام فضای اطراف، لحظه‌ای ساکت شد.

دستش را روی ویلچر محکم گرفت و به خانم کناری گفت: «دخترم، باید پای همه چیز بایستیم. با سختی‌ها بسازیم و عمرمان را به بطالت نگذرانیم.»
هر هفته، با ویلچر و قلبی پر از امید، می‌آمد تا نشان دهد که ایستادگی، میراثی است که می‌توان آن را هر روز تجدید کرد.

✍️🏻 سمانه اعتمادی‌جم
(مصلی امام خمینی تهران)

✨️ همراه بانوی فرهنگ باشید
✨️ https://ble.ir/banooyefarhang_info

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *