
پایِ کار
بین دو نماز بود؛ همان چند دقیقهای که مسجد نه کاملاً در سکوتِ نماز است، نه در همهمهی رفتوآمد. صدای ورقخوردن مفاتیح، تقتق آرام تسبیحها و گفتوگوهای کوتاه،مثل زمزمهای پیوسته در فضای مسجد میچرخید.
حاجآقا بلندگو را برداشت؛صدا روی دیوارهای شبستان نشست. اول خداقوتی گفت و تشکر کرد از حضور شبانهی مردم در میادین و کاروانهای خودرویی. بعد شمرده افزود: «اگر کسی نمیتونه پیاده بیاد، همون حضورِ خودرویی هم چراغ این همدلی رو روشنتر میکنه.» حاج آقا از چراغ گفت؛ از نوری که با کنار هم بودن درخشانتر میشود، از اتحاد.
داشت حرفهایش را جمع میکرد که مکث کرد؛ مکثِ کسی که دلش راضی نمیشود از چیزی ساده بگذرد.
حاجآقا ادامه داد: «امشب، قبل از اینکه وارد مسجد بشم، دمِ در، حاجخانمی از اهالی محل با عجله اومد سمتم. کمرشون خم بود، اما قدمهاشون محکم. سلام کردند و احوالپرسی. بعد کیسهای پارچه رو دو دستی گرفتند طرفم.»
حاجآقا گفت: «من ایشون رو میشناختم» و لبخندی از احترام در صدایش نشست.
بعد رو به جماعت گفت: «این سومین کلاهی بود که حاجخانم بافته بود؛ با همون کمرِ خم و چشمهای کمسوشون. برای سرِ بچههای مدافعی که این شبها دارن از این مرز و بوم دفاع میکنن.»
حاجآقا یک لحظه ساکت شد؛ نه از تمام شدن حرفش، از عظمتِ آن. بعد بلندگو را کمی نزدیکتر آورد و گفت: «ببینید… بعضیها با تمام وجود، پای کارن. این کلاهها نشونهست، نشونهی اینه که پشتِ خط، دلهایی بیداره که نمیذاره مدافعِ این خاک حتی یک شب رو، بیگرمای وجودِ مردمش سر کنه.»
همین را گفت و بلندگو آرام پایین آمد؛ اما صدایش هنوز در مسجد مانده بود. بعضی ستونهای این دفاع، توی قابِ دوربین جا نمیشوند: یک کیسهی پارچهای، یک کلاهِ ساده و مادری که پایِ کار وطن، از خانه، جبهه میسازد.
✍سمانه اعتمادی جم
روایت
مسجدجامع امام علی البرز
دیدگاهتان را بنویسید