
یکی بود، یکی نبود
هر شب، قصه که تمام میشد، صدای بچه ها بلند بود:«مامان… یکی دیگه…»
حالا چند شبی است رو به آسمان، بین قبر دختر و پسرش میخوابد و قصه میخواند.
نه فقط برای کودکانش؛ برای همهی دانش آموزان دبستان شجرهٔ طیبه.
چندتا قصه میخواند تا دل بچهها سیر شود.
تا هیچکس نگوید «یکی دیگه.. یکی دیگه».
✍اعتمادی جم
دیدگاهتان را بنویسید