حبل الله

غروب بود و باد سردی می‌وزید. پلِ چوبیِ روستا، تنها راهِ رسیدن به آن‌سوی آب، با هر وزش می‌لرزید. طناب‌هایش که سال‌ها بارِ عبور مردم را کشیده بودند؛ حالا تار به تار از هم وا می‌رفتند.چند نفر جلو آمدند و هر کدام گوشه‌ای را گرفتند. یکی زیر لب گفت: «آرام‌تر… »دیگری جای پا عوض کرد: «اگر از آن سمت بکشیم، شاید بهتر باشد.»سومی چیزی نگفت؛ فقط دستش را کمی عقب‌تر برد. طناب، میان همین اندک ناهماهنگی، بیشتر ساییده می‌شد.پیرمردِ مؤذن جلو آمد. صدایش میان باد نشست:«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا…»بعد گفت: «ریسمان، وقتی نجات می‌دهد که دست‌ها در یک جهت باشند و دل‌ها با یک نیت.» دست‌ها نزدیک‌تر شدند.قدم‌ها هم‌خط شد. کسی زیرلب گفت: «با هم…»این بار طناب کشیده شد؛ هماهنگ‌تر.لرزش پل کم شد. باد گذشت و پل ایستاد.
آن شب، روستا فهمید اتحاد، فریادِ کنار هم بودن نیست؛ آرام شدنِ دل‌هایی‌ست که تصمیم می‌گیرند یک سمت بایستند.

🌸در سایت بانوی فرهنگ، به آدرس زیر، کار شد.
https://www.banooyefarhang.org/?p=14332

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *