معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین

بسم‌الله الرحمن الرحیم

معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین

روایت اعتکاف خانوادگی ۱۴۰۴
مسجد جامع الزهرا (س) ـ شهرک آتی‌ساز

اعتکاف، آن‌هم خانوادگی و با بچه؛ ترکیبی که در نگاه اول بیشتر شبیه دورهمی است تا عبادت. آدمی که با بچه در خیلی از برنامه‌ها جایی ندارد، همیشه دنبال جمعی می‌گردد که «قبولش کنند»؛ خودش را، بچه‌هایش را، شلوغی‌هایش را، گریه‌های ناگهانی و خنده‌های بی‌هوا را؛ حالا چه رسد به برنامه ای مثل اعتکاف. جایی که بتواند با دلِ قرص، بچه‌هایش را بسپارد به دلِ مسجد؛ همان‌جایی که قرار است خلوتِ آدم باشد، اما برای مادر، همیشه «جمع» است.
مسجد جامع الزهرا (سلام‌الله‌علیها) در شهرک آتی‌ساز، این سه روز، فقط یک مسجد نبود؛ خانه‌ای بود که مادر و کودک را با هم پذیرفت. با تمام وسعتش، با تمام صداهایش، با تمام بی‌قراری‌هایش.
روز اول باید چند ساعت زودتر می‌آمدیم. قانون نانوشته‌ی اعتکاف خانوادگی همین است، هر که زودتر برسد، جای بهتری دارد. مسجد کم‌کم پر می‌شد از مادرهایی با چمدان‌های کوچک، زیرانداز، بالش، پتو، کیف پوشک، قمقمه، ظرف غذا و قد و نیم قدهایی که یا به پای مادرانشان آویزان بودند یا به دستشان. پیدا کردن یک جای مناسب برای سه روز ماندن، خودش یک مأموریت بود؛ مأموریتی که با نگاه‌های سریع، اندازه‌گیری فاصله تا سرویس بهداشتی و توجه به مسیر رفت‌وآمد انجام می‌شد.
اعتکاف با جشن میلاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام شروع شد. شادیِ این‌همه بچه، دیدنی بود؛ مسجدی که به‌جای سکوت، پر شده بود از خنده، دست زدن، ذوق هدیه گرفتن و دویدن‌های کوتاه میان صف‌ها. بعد از جشن، نماز، هدیه‌ها و هیجان، کم‌کم نوبت خوابیدن شد؛ البته فقط روی کاغذ.
تا نیمه‌شب هنوز معتکف می‌آمد، جاها تنگ‌تر می‌شد، زیراندازها به هم نزدیک‌تر. آن‌هایی که دیرتر رسیده بودند، حوالی در ورودی جا گرفتند؛ جایی که با چند بچه قد و نیم‌قد، سرد و سخت بود. اما با هر زحمتی بود، بالاخره همه جاگیر شدند.
شب اول، کسی واقعاً نخوابید. بچه‌ها هر لحظه هم‌سن‌وسال جدیدی کشف می‌کردند، دوست تازه پیدا می‌کردند، هیجان مثل موج می‌آمد و می‌رفت. حدود یک شب خاموشی زدند؛ چراغ‌ها کم‌نور شد، صداها آرام‌تر. سه ساعت بعد، با صدای مناجات امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد کوفه بیدار شدیم؛ صدایی که از بلندگوها می‌آمد، اما انگار مستقیم می‌نشست روی دل.
مادر باشی، فقط خودت نیستی. باید قبل از همه بیدار شوی، بچه‌ها را یکی‌یکی از خواب بکشی بیرون، عجله کنی که تا شلوغ نشده بروند وضو بگیرند، حواست باشد زمین نخورند، سردشان نشود، گرسنه نمانند. هم‌زمان باید مواظب نوزادت باشی که بیدار نشود، یا اگر شد، دوباره خوابش کنی. سحری خوردیم؛ لقمه‌هایی نصفه‌نیمه، لیوان‌هایی که جا به جا می‌شد، و بعد دوباره خواب. مادرهای بچه‌دار، طبق معمول زندگی‌شان، بچه به بغل بودند تا بالاخره خواب، پیروز شود.
تا طلوع آفتاب، خواب بچه‌ها را بُرد. یکی دو ساعت، مسجد تقریباً ساکت بود؛ البته تقریباً. چند جیغ ممتد، مثل موسیقی متن، همیشه گوش را می‌نواخت؛ آن‌قدر که کم‌کم بهش عادت کردیم. حالا بماند معضلات مادران معتکف، بردن بچه‌ها به دستشویی در طبقات پایین، در هوای منفی سه درجه؛ تعویض پوشک روی زانو؛ آرام کردن گریه‌ها؛ لباس عوض کردن؛ دست شستن‌های بی‌پایان و..
بعد از بیدار شدن، نوبت مهد رفتن‌شان بود؛ صبحانه دادن، جمع‌وجور کردن، تحویل دادن بچه‌ها به مربی‌ها. سخنرانی‌ها شروع شد؛ سخنرانی‌هایی عمیق، کاربردی و جان‌دار. اما واقعیت این بود که بسیاری از مادرها، به‌جای نکته‌برداری، فقط می‌توانستند نکات مهم را به خاطر بسپارند؛ نه از سر بی‌توجهی، بلکه از سر درگیری دائمی با دستی که باید بچه‌ای را نگه می‌داشت، یا نگاهی که باید مراقب شیطنتی تازه می‌بود.
نماز ظهر که شد، فقط بعضی از مادرها توانستند یک نماز قضا بخوانند. صدای قسمت بانوان کم بود؛ صدای فوتبال بازی کردن و شیطنت‌های پسرها از قسمت آقایان به آن اضافه می‌شد. با این‌همه، تماشای مادرها خودش یک عبادت بود، یکی بچه‌ای از کولش آویزان بود، یکی نوزادش را شیر می‌داد، یکی دنبال اسباب‌بازیِ بچه‌ی بغلی، یکی در حال خواب، یکی در حال خرابکاری، یکی در حال خنده. و وسط این همه، مادرهایی که داشتند زندگی می‌کردند.
زیباترین تصویر، همدلی مادرها بود. هر مادری، با اینکه خودش چند بچه داشت، باز هم کمکِ مادری بود که به کمک احتیاج داشت؛ بچه‌ای را بغل می‌کرد، چند دقیقه‌ای مراقب می‌شد، راهی نشان می‌داد، گره‌ای باز می‌کرد. اینجا خلوت، معنای تازه‌ای داشت؛ خلوتی که گاهی در دل شلوغ‌ترین لحظه‌ها شکل می‌گرفت.
دم افطار، دیگر جانی در بدن مادرها نمانده بود. روزه‌داری با بچه‌داری، آن‌هم در این سر و صدا، امتحان سختی بود. اما بعد از افطار، اوضاع کمی بهتر می‌شد. مامان‌ها تازه‌نفس‌تر بودند؛ گعده‌ها شکل می‌گرفت. هر کسی یکی را پیدا کرده بود که هم‌نظرش باشد، درد مشترک داشته باشد. شماره‌ها رد و بدل می‌شد و خنده‌ها عمیق‌تر.
شاید بزرگ‌ترین فرق این اعتکاف با اعتکاف‌های دیگر همین بود، اینجا عبادت مادرها، فقط در نماز مستحبی و دعا خلاصه نمی‌شد؛ رسیدگی به بچه‌ها، صبر، همکاری، دل‌دادن به سختی‌ها هم عبادت بود.
نزدیک ده شب، مسجد می‌رفت به سمتِ خاموشی. اما تا خوابیدن واقعی بچه‌ها، یکی دو ساعت فاصله داشت و چشم بهم زدنی که سحر می‌شد. سحری که برای مادرها یعنی بیداری دوباره، مناجات دیگر، تکرار همان چرخه.
سحر روز دوم، سحر کردن با هفتاد تا بچه قد و نیم‌قد، ماجرای خودش را داشت. مسجدی به آن وسعت، ساعتی از صدای بچه‌ها خالی نبود، گریه، جیغ، بهانه‌گیری، حرف زدن، بازی، مسابقه. پسرها از والیبال گرفته تا لگو؛ دخترها پته‌دوزی، طراحی، بافت دستبند. مهدکودک خردسالان با پخش فیلم «یوز»، نمایش عروسکی و جشن‌های کوچک.
شبی هم بود که بچه‌های هفت-هشت‌ساله، با نماز خواندن مستحبی، آن را زنده نگه داشتند؛ با گوشی مادرها در دست، «یس» و «مُلک» خواندند و در قنوت نمازهایشان زمزمه کردند.
آخرِ آخرِ شب‌ها، آن‌جا که مسجد آرام‌تر می‌شد، نوزادی که در آغوش مادرش به خواب رفته بود، فرصتی می‌ساخت برای راز و نیاز. همان چند دقیقه‌ی کوتاه، همان خلوتِ نیمه‌شب، سهم مادر از اعتکاف بود؛ خلوتی که از دل شلوغ‌ترین عبادت‌ها بیرون آمده بود.
روز دوم هم گذشت و رسیدیم به روز سوم؛ روز خداحافظی. کوچکترها کمتر می‌فهمیدند، اما بچه‌های بزرگ‌تر، از حوالی ظهر دلتنگی‌شان شروع شد. وقتی برای یادبود، کتاب و گلدان گرفتند؛ وقتی فهمیدند باید کم‌کم با دوستان‌شان خداحافظی کنند.سه روز به چشم برهم زدنی تمام شد؛ اما چیزی در دل‌های مادران ماند. شاید همان حسِ پذیرفته شدن؛ اینکه جایی هست که مادر و بچه، با همه‌ی بی‌نظمی‌های مقدس‌شان، در آن جا دارند و چه خوش سعادتی که آنجا خانه‌ی پرنور خدا باشد.معتکف گشتم به یادت، یا امیرالمؤمنین؛
در مسجد جامع الزهرا (س) شهرک آتی‌ساز،
با بچه‌هایم، با بچه های سرزمینم ،
و با تمام شلوغی‌هایی که عبادت شدند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *