
اسدالله، از همان نوجوانی که بارِ سنگین جنگ روی شانههای کشور افتاد، کولهاش را برداشت و راهی جبهه شد؛ مرصاد و فاو را به چشم دید، بیآنکه لحظهای از دفاع کوتاه بیاید. بعد از پایان جنگ، رانندگی را انتخاب کرد. هر سال بارها، چند نفر را بیهزینه به مشهد میبُرد. مردی صبور، خوشاخلاق و خندهرو بود. سالها تنها با پسرش زندگی میکرد؛ همسرش در هفتسالگیِ امیررضا بر اثر بیماری از دنیا رفته بود. بامداد ۲۳ خرداد که رژیم صهیونیستی حمله کرد، در خانه پیگیر خبرها بود. برای کارهای اداریِ ماشینش به تهران رفت، اما دو روز گذشت و خبری از او نشد. خانواده اصلاً احتمالِ شهادت نمیدادند… تا شبِ رؤیا. به خوابِ خواهرزادهاش آمد و گفت: «من در معراج هستم… بیایید اینجا و مرا به خانه ببرید.» صبح، پیکر مظلومش را یافتند؛ با ترکش کوچکی بالای ابرو، شهید انفجار میدان قدس در ۲۵ خرداد. پسرش میگفت: «حتماً رفته بود دوستانش را ببیند.» شهید سید اسدالله طاهری که هشت سال برای وطن جنگیده بود، سرانجام به آرزوی دیرینهاش رسید. مراسمش با نوحهی خودش پایان یافت و پیراهن مشکی عزاداریاش در روستای دهسفید خرمآباد، همراهش به خاک سپرده شد و پرچم سهرنگ وطن، سایهبان آخرین خوابِ یک سربازِ قدیمی شد.
دیدگاهتان را بنویسید