برچسب: اجتماعی

  • سردارِ خاموشِ آسمان

    🗞 سردارِ خاموشِ آسمان
    💗 سردار شهید داوود شیخیان

    🔹️ پنجم دی‌ماه ۱۳۵۵، در کورانِ زمستان، پسری به دنیا آمد که تقدیرش با آسمان گره خورده بود. داوود در خانواده‌ای مذهبی و شهیدپرور قد کشید؛ از همان سال‌های نوجوانی که پایش به دبیرستان سپاه باز شد، مسیرش را انتخاب کرده بود. اهل هیاهو نبود. وقتی حرف از آسمان و دفاع می‌شد، ذهنش تیزتر از هر راداری کار می‌کرد. هوش سرشارش او را به عمق علوم هوافضا برد؛ جایی که امنیت، با معادله و تصمیم‌های لحظه‌ای معنا پیدا می‌کند. ساده‌زیست بود و گمنام. میان اقوام، کسی نمی‌دانست فرمانده پدافند هوایی نیروی هوافضای سپاه است؛ همان که سال‌ها در قلب شهرهای موشکی، از توان بازدارندگی ایران گفته بود. می‌دانست در فهرست ترور است، همیشه می‌گفت: «وقتی سردار حاجی زاده به شهادت رسیدند بدانید من هم با ایشان شهید شدم.» در رزمایش‌ها، سامانه‌های بومی را به میدان آورد؛ از «۹ دی» تا «سوم خرداد»، و مقتدر گفت:« ایران برای دفاع، به بیرون تکیه ندارد.» سرانجام، در ۲۳ خرداد، حمله‌ی هوایی دشمنِ صهیونی، همان پایانی که آرزویش بود، برایش رقم زد. پیکر سردار شهید داوود شیخیان، فرمانده پدافند آسمان ایران به خاک سپرده شد، اما نامش در حافظه‌ی آسمان ماند؛ در قطعه‌ی ۴۲ بهشت زهرا، جایی که زمین، فرمانده‌ی پدافندش را در آغوش کشید.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • وقتِ اضافه

    📝 داستان کوچک

    «وقتِ اضافه»

    دخترک آن یک دقیقه‌ی اضافه را خرجِ نگاه به عکس کرد؛ یلدای اولی بود که پدر، در قاب می‌نشست. دقیقه‌ای که هیچ شبِ دیگری بلد نبود تحملش کند.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    🌠 سرزمین رویایی داستان های کوچک 🖌@dastanekoochak

  • پری قشنگ بابا

    🗞 *پریِ قشنگ بابا
    *💗 شهید محدثه اقدسی

    🔹️ محدثه، دختر بانشاط خانواده، با چشمانی کنجکاو و قلبی مهربان، همدم همیشگی مادرش بود. با سیزده بهار پشتِ سر، خودش چادر را انتخاب کرده و می‌گفت: «بدون چادر، احساس برهنگی می‌کنم.» او اسکیت‌باز و اسکوترسوار حرفه‌ای بود و حرکاتش پر از انرژی و شور نوجوانی. شب عید غدیر، شهرک شهید چمران حال‌وهوای دیگری داشت؛ غرفه‌های رنگارنگ گوشه‌و‌کنار خیابان‌ها برپا شده بود. محدثه و محمدرضا با دوستانشان موکب راه انداخته بودند و شربت و پفیلا بین مردم پخش می‌کردند. پدر آن روز سر کار بود، عصر زودتر آمد تا فعالیت بچه‌ها را از نزدیک ببیند و با آن‌ها همراه شود. اما بامداد ۲۴ خرداد، سکوت خانه ناگهان با صدای انفجار مهیب شکسته شد؛ دو موشک هدایت‌شونده به ساختمان اصابت کرد و دنیای کوچک اما پرنور محدثه و خانواده‌اش زیر آوار فرو ریخت. هیچ پاسخی به فریادهای مادر نرسید و قلب همه در سکوتی تلخ ماند. پیکر مطهر محدثه اقدسی، به همراه پدر و برادرش، پس از طواف در حرم امام مهربانی‌ها، در رواق حضرت زهرا (س) حرم مطهر رضوی به خاک سپرده شد؛ یاد دختری که همیشه «پری قشنگ بابا» خوانده می‌شد و مهربانی‌اش، همچون سایه‌ای آرام، برای همیشه در خاطره‌ها باقی ماند.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • یار همیشگی

    📝 روایت‌هایی از حضور راویان باشگاه ادبی بانوی فرهنگ در نماز جمعه شهرهای مختلف:

    یار همیشگی
    بتول پارچه‌لکی، با موهای سپید و چهره‌ای که نشان سال‌ها زندگی را داشت، روی ویلچر نشسته بود. هر هفته، با کمک خانم‌های هم‌محله‌ای‌اش از مسجد الهادی مجیدیه به نمازجمعه می‌آمد. نود سال داشت، اما نگاهش هنوز پرانرژی و دقیق بود. دست‌هایش که کمی لرزان بودند، انگار هر کدام داستانی از سال‌ها تلاش و ایستادگی را حک می‌کردند.

    از لندن می‌گفت و سه دخترش که حالا در انگلستان مبلغ دینی بودند. صدایش آرام بود، اما هر کلمه با وزن تجربه و مسئولیت ادا می‌شد. وقتی شعری که برای سردار سلیمانی سروده بود را خواند، مصرع «بگو کجایی؟ پیش خدایی؟ یا اولیایی؟» اشک در چشمانش حلقه زد و تمام فضای اطراف، لحظه‌ای ساکت شد.

    دستش را روی ویلچر محکم گرفت و به خانم کناری گفت: «دخترم، باید پای همه چیز بایستیم. با سختی‌ها بسازیم و عمرمان را به بطالت نگذرانیم.»
    هر هفته، با ویلچر و قلبی پر از امید، می‌آمد تا نشان دهد که ایستادگی، میراثی است که می‌توان آن را هر روز تجدید کرد.

    ✍️🏻 سمانه اعتمادی‌جم
    (مصلی امام خمینی تهران)

    ✨️ همراه بانوی فرهنگ باشید
    ✨️ https://ble.ir/banooyefarhang_info

  • سفرِ پدرفرزندی

    🗞 سفرِ پدر فرزندی
    💗 شهید احد اقدسی و فرزندانش محدثه و محمدرضا

    🔹️ کودکی‌ِ احد، در سال‌هایی گذشت که صدای جنگ، لالاییِ بسیاری از خانه‌ها بود. دوم شهریور ۱۳۵۸، در شهرستان درگز، پا به روزگاری گذاشت که دود و آتش، مهمان ناخوانده‌ی سرزمینش بود. از همان سال‌ها، مفهوم «رفتن» و «برنگشتن» را زودتر از سنش فهمید؛ وقتی عزیزانش راه جبهه را پیش گرفتند و شهادت، نامِ آشنای خانواده شد. راهش از نوجوانی به حجره‌های طلبگی افتاد. فقه، اصول و فلسفه را با جان فهمید و در کنار آن، روحش را با هنر صیقل داد. قدرت بدنی‌اش در کاراته، با نرمی رفتارش در خانه جمع شده بود؛ ترکیبی زیبا از صلابت و مهر. پیش از استخدامش به‌عنوان مسئول عقیدتی‌سیاسی سازمان هوافضا، برای تبلیغ به روستا‌ها اعزام می‌شد. صدایش بالا نمی‌رفت. خستگی را پشت در می‌گذاشت و شب‌ها، دنیا را برای بچه‌هایش کوچک می‌کرد. دخترش را پری قشنگ بابا و پسرش را شازده من صدا می‌کرد و با محبت و شوخ‌طبعی، لحظه‌های زندگی را برایشان معنا می‌بخشید. بامداد ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، آرامش خانه‌شان، هدف حمله‌ی وحشیانه‌ی رژیم صهیونیستی قرار گرفت. احد اقدسی، به همراه فرزندان خردسالش محدثه و محمدرضا، بی‌گناه و مظلوم، آسمانی شدند. پیکرشان پس از طواف در حرم امام مهربانی‌ها، در رواق حضرت زهرا (س) حرم مطهر رضوی به خاک سپرده شد.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • معرفی کتاب درخت بی برادر

    معرفی کتاب «درخت بی‌برادر»

    گاهی جنگ از جبهه شروع نمی‌شود؛از حیاط خانه، از دلِ دو پسر هم‌قد،از آرزویی مشترک برای بزرگ شدن زودتر از سن.
    «درخت بی‌برادر» نوشته‌ی فاطمه سلیمانی ازندریانی،داستان یاسین است و رضا؛عمو و برادرزاده‌ای هم‌سن، هم‌دل، هم‌رویا.
    جبهه برایشان فقط خاک و اسلحه نیست؛
    امتحانِ صبر است، نمره‌ی بیستِ مسئولیت،
    و شرطی که راه مرد شدن را از کلاس درس می‌گذراند.
    در این داستانِ نوجوانانه،رضایت والدین به سادگی به دست نمی‌آیدو یاسین، رفتن را بدون رضا بلد نیست؛پس کنار او می‌ایستد،در درس، در انتظار، و در تصمیمی که باید دو نفره گرفته شود.
    «درخت بی‌برادر» در ۱۱۹ صفحه،روایتی صمیمی از برادری، پشت‌دادن و ریشه‌دار شدن است؛
    قصه‌ای که می‌گوید
    درخت اگر تنها بماند،
    خشک می‌شود؛
    اما با برادر،
    میوه می‌دهد.
    انتشارات ۲۷ بعثت این روایت ساده و تأثیرگذار از روزهای جنگ را منتشر کرده است.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://behkhaan.ir/reviews/d5ab662c-f2f6-490c-b96c-effa912bfda2?inviteCode=k23Vx5Nj665c
  • ستاره ی سهیل

    🗞 ستاره‌ی سهیل
    💗 شهید سهیل کطولی

    🔹️ سهیل، پسرک معصومِ کلاس پنجمی دبستان شهید صیاد شیرازی را، همه به ادب، تیزهوشی و قلب مهربانش به یاد داشتند. همیشه در کارهای مدرسه پیش‌قدم بود، با لبخند جواب می‌داد و در جمع دوستانش می‌درخشید. مدیر مدرسه آخرین تصویرش را خوب به خاطر داشت؛ شبی در اردو، وقتی از بچه‌ها فیلم می‌گرفت، سهیل دست کوچکش را تکان داد و آرام گفت: «خداحافظ.» همان لحظه دل مدیر لرزید؛ حس کرد این خداحافظی، فقط یک دست تکان دادن ساده نیست. روزی که آسمان، زیر بار جنایتِ دشمن، خانه‌های مسکونی را لرزاند؛ موشک‌های رژیم صهیونیستی سقف خانه‌شان را فرو ریخت و سهیل و مادرش را در دل خاک میخکوب کرد. صورت زخمی‌اش دلِ دنیا را به درد آورد، اما آن‌چه از او ماند، کلمات کوتاهی بود که زیر آوار به پدر گفت. جملاتی که قامت کوچک اما دل بزرگش را آشکار می‌کرد:«بابا… آوار را برندار، کمرت درد می‌گیرد… اول مامان را نجات بده… بابا… تشنه‌ام…» پیکر سهیل و مادرش ظهر ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، آرام گرفتند؛ دو مظلومِ بی‌دفاع که قربانی وحشیگری دشمن شدند. سهیل کطولی جاودانه شد؛ همان پسرک معصوم با رؤیاهای ناتمام. تهران، بعد از او، برای همیشه یک ستاره‌ی سهیل کم دارد.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • فرزند بلوچ ایران

    ️ منصور، فرزند ارشد و تک‌پسر خانواده بود؛ جوانی بلوچ از اهل‌سنّت که از همان کودکی سایه‌ی تکیه‌گاه‌بودن را بر شانه داشت. می‌توانست از خدمت سربازی معاف شود، اما خودش راه خدمت به کشور را برگزید. دهه‌هشتادی بود و روحش از نسل مردان بزرگ. روزهای پایانی دوره‌ی آموزشی بود که آتش جنگ برافروخته شد. خانواده دل‌شوره داشتند، خواهش کردند بماند؛ امّا او با آرامش همیشگی‌اش گفت: «مگر خون من رنگین‌تر از خون دیگران است؟» رفت؛ آرام و بی‌هیاهو، درست مثل تمام خوبی‌هایی که همیشه بی‌نام‌ونشان از او سر می‌زد. هیچ‌کس آن لباس دامادی را فراموش نمی‌کند؛ همان که بی‌خبر، شب دامادی‌اش بخشید تا جوانی دیگر آبرودارِ جشنش شود. این خصلت منصور بود؛ بخشیدن بی‌چشم‌داشت. دوم تیرماه، آسمانِ تهران با غرش موشک‌های رژیم صهیونیستی شکافت. همان ساعت‌ها، مادر در خواب دید پسرش را؛ با سری خونین، در لباس سربازی. چند روز بعد، پدر با دست‌های لرزان حقیقت را تأیید کرد. شهید منصور گرگیج‌مهر، تازه دامادی که تازه بیست‌سالگی را تجربه کرده بود، آن روز در پایتخت فقط یک سرباز وظیفه نبود؛ مدافع خاموش و بی‌ادعای وطن شد. آفتاب به احترامش ایستاد و پیکرش در زادگاهش، روستای ایمرملاساری، آرام گرفت.

  • معرفی کتاب اُماه

    معرفی کتاب «اُمّاه» ، روایتی چهارفصلی از بانوی نور

    «اُمّاه» تلاشی‌ست برای دیدنِ دوباره‌ی زندگیِ دختری، همسری و مادری که در دل یک زندگی عادی، غیرعادی‌ترین قلّه‌ها را پیمود.
    حمید سبحانی‌صدر، پس از ده سال پژوهش، زندگی حضرت را در چهار پرده روایت کرده: دخترانه‌، همسرانه‌، مادرانه‌ و بیکرانه‌؛ فصولی که هرکدام پنجره‌ای تازه‌ به شخصیت حضرت زهرا سلام الله علیها می‌گشاید. انتشارات واژه‌پرداز اندیشه، این کتاب را در ۱۴۰ صفحه منتشر کرده است.

    فصل دخترانه‌ ، آغازِ همدمی با رنج

    کتاب، فصل دخترانه‌ را از جایی آغاز می‌کند که زهرا سلام الله علیها هنوز در بطن مادر است؛ همدم تنهایی‌های خدیجه، تنها زنِ کاروان ایمان. کودکی که در پنج‌سالگی مادر را از دست می‌دهد و از همان سن،می‌شود تکیه‌گاه پدر، غمخوار خواهر و همراهِ روزهای سخت تحریم و هجرت.

    *فصل همسرانه‌ ،محل اتصال دو دریا *

    این فصل، لطیف‌ترین بخش کتاب است؛ از خواستگاری امیرالمؤمنین(ع) تا مهریه‌ای که از فروش یک زره چهارصددرهمی فراهم شد
    و جهیزیه‌ای آن‌قدر ساده که اشکِ پیامبر را بر گونه های مبارکشان جاری کرد. اما زیبایی اصلی این فصل، روایت زندگی ساده و عاشقانه‌ی دو انسان والاست:
    خانه‌ای کوچک، تقسیم کار پیامبرانه، مهربانی‌های پنهان و رنج‌هایی که فاطمه به‌خاطر انتخاب همسرش تحمل می‌کرد.
    در این روایت می‌بینیم که همسرانه‌گی، برای فاطمه تنها عشق نبود، مسئولیت، صبر و شجاعت نیز بود.

    فصل مادرانه‌، مادری حُسن ها

    مادرانه‌های حضرت، پیش از مادر شدن آغاز شده بود؛ آن‌وقت که پیامبر او را «اُمّ‌ابیها» می‌خواند. در این فصل، کتاب تصویری لطیف از تربیت فاطمه ارائه می‌دهد:
    شعرهایی که برای کودکانش می‌خوانْد، بازی‌هایی که با آنها می‌کرد،
    دل‌نگرانی‌هایش هنگام دیر آمدن پسران،
    و صبری که خانه‌اش را به پناهگاه حُسن و نور تبدیل کرده بود. اینجا امامان، آیینه‌ای هستند برای تماشای زیباییِ مادرانه‌ی فاطمه؛مادر بودنش، هم مهربانی بود و هم تربیت معنوی.

    فصل بیکرانه‌،زنی با جهانِ بزرگ‌تر از خانه‌اش

    در فصل آخر، کتاب از مرز خانه بیرون می‌آید و «فاطمه‌ی جامعه» را روایت می‌کند:
    زنی که به‌رغم دخترِ پیامبر بودن و آقازادگی، هیچ امتیاز ویژه‌ای برای خود نخواست؛زنی که اصل حجاب را رعایت می‌کرد، اما در میدان جهاد، اقتصاد، سیاست و عدالت‌خواهی حضور داشت؛ از ریسیدن نخ برای کمک خرج خانه تا اداره‌ی هوشمندانه‌ی فدک.
    اینجا فاطمه نه‌فقط الگوی زن مسلمان،
    بلکه الگوی انسانِ مسئول است؛ انسانی که هم زمانه‌اش را می‌فهمید، هم خدای خود را.

    «اُمّاه» کتابی ارزشمند که تلاش می‌کند حضرت زهرا را از قاب‌های تکراری بیرون بکشد و او را آن‌گونه که بوده به تصویر بکشد.
    «اُمّاه»اثری است پژوهش‌محور، دل‌نشین، ادبی و انتخابی است که شما را با حضرت صدیقه آشناتر می‌کند.

    و این چند سطر،بهانه‌ای بود برای مرور ظرافت‌های زندگی بانویی که نورش هنوز از پسِ قرن‌ها می‌تابد.
    این معرفی را، با تمام قُصور واژه‌ها،تقدیم می‌کنم به آستانِ قدسِ صدیقه‌ی طاهره سلام الله علیها؛ بانویی که نامشان روشنیِ دل‌هاست و یادشان، قبله‌ی کلمات.

    https://behkhaan.ir/reviews/d8d7542c-d51d-496b-9c52-e5367c71ad4c?inviteCode=k23Vx5Nj665c
    https://ble.ir/SEtemadijam
  • همیشه پای وطن

    اسدالله، از همان نوجوانی که بارِ سنگین جنگ روی شانه‌های کشور افتاد، کوله‌اش را برداشت و راهی جبهه شد؛ مرصاد و فاو را به چشم دید، بی‌آنکه لحظه‌ای از دفاع کوتاه بیاید. بعد از پایان جنگ، رانندگی را انتخاب کرد. هر سال بارها، چند نفر را بی‌هزینه به مشهد می‌بُرد. مردی صبور، خوش‌اخلاق و خنده‌رو بود. سال‌ها تنها با پسرش زندگی می‌کرد؛ همسرش در هفت‌سالگیِ امیررضا بر اثر بیماری از دنیا رفته بود. بامداد ۲۳ خرداد که رژیم صهیونیستی حمله کرد، در خانه پیگیر خبرها بود. برای کارهای اداریِ ماشینش به تهران رفت، اما دو روز گذشت و خبری از او نشد. خانواده اصلاً احتمالِ شهادت نمی‌دادند… تا شبِ رؤیا. به خوابِ خواهرزاده‌اش آمد و گفت: «من در معراج هستم… بیایید اینجا و مرا به خانه ببرید.» صبح، پیکر مظلومش را یافتند؛ با ترکش کوچکی بالای ابرو، شهید انفجار میدان قدس در ۲۵ خرداد. پسرش می‌گفت: «حتماً رفته بود دوستانش را ببیند.» شهید سید اسدالله طاهری که هشت سال برای وطن جنگیده بود، سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید. مراسمش با نوحه‌ی خودش پایان یافت و پیراهن مشکی عزاداری‌اش در روستای ده‌سفید خرم‌آباد، همراهش به خاک سپرده شد و پرچم سه‌رنگ وطن، سایه‌بان آخرین خوابِ یک سربازِ قدیمی شد.