برچسب: اجتماعی

  • مرور کتاب عملیات نجات

    مرور کتاب عملیات نجات

    کتاب عملیات نجات به قلم سارا عرفانی که به تازگی توسط قرارگاه فرهنگی سنگرکتاب ،چُغک رونمایی شده در خصوص آزادسازی و نجات دادن مردم مظلوم اربیل عراق توسط سردار سپهبد قاسم سلیمانی  است.  این کتاب با تصویر سازی زیبا، دستِ مخاطبِ کودکِ خود را گرفته و با سوران همراه می‌کند.
    او در ماجرای نجات سواران و خواهرش، قدم به قدم با ابرقهرمانش آشنا شده و  حسِ غرور از داشتن  ابرقهرمانی چون حاج قاسم را با عمقِ جان ، درک می کند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    #مرور
    مرور کتاب عملیات نجات اثر خانم سارا عرفانی

    🌸در صفحه ی بهخوان م منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/d59ba8ce-4658-43ad-aafc-58701a66d4e1?inviteCode=k23Vx5Nj665c


    https://ble.ir/SEtemadijam
  • نورِ خانه

    نورِ خانه

    وسایل‌شان را جمع کرده بودند. صندوق ماشین پر شده بود و خانه بوی رفتن می‌داد. قرار بود چند دقیقه‌ی دیگر، تهران را پشت سر بگذارند؛ بی‌سروصدا، پیش از آن‌که صبح برسد. سعیده، برای برداشتن چند خرده‌ریز راهی آشپزخانه شد. آخرین وسایل را جمع کرد. پرویز به سمت پارکینگ رفت. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که موشک‌های صهیونیستی، سکوت خیابان محبی را شکافتند. انفجار ساختمان کناری، خانه‌ی آن‌ها را هم به لرزه انداخت و فرو نشاند. سعیده همان‌جا ماند؛ زیر آوار سقفی که تا لحظاتی پیش، پناه زندگی‌اش بود.
    پرویز از هوش رفت. وقتی چشم باز کرد، روی تخت بیمارستان بود؛ با بدنی زخمی و دلی بی‌خبر از آن‌که همسرش کجاست. یک شبانه‌روز گذشت تا سعیده را از زیر آوار بیرون آوردند.
    هر سه یادگارِ او، مشغول ساختن زندگی خودشان بودند و او سال‌ها ستون آرام خانه‌ای بود که با عشق سرپا مانده بود. نورِ خانه،زنی که عمر شصت و پنج ساله اش را در پناه خانه و خانواده معنا کرده بود،سعیده قشقایی‌عبدی، ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ پرکشید. او را در قطعه ۷۳ بهشت زهرا، در آغوش پدرش به خاک سپردند؛ زنی که برای همیشه ماند؛ در حافظه‌ی شهری که ایستاده و روایتش، مانند روشنایی یک فانوسِ تابان است.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    به توفیق الهی، روایت سی‌ و دوم از شهدای جنگ ۱۲ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
    https://etemadijam.ir/

  • مرور کتاب مادر عشق

    مرور کتاب «مادرِ عشق»

    «مادر عشق» روایت مادری است که پیش از آن‌که مادرِ چهار پسر باشد،مادرِ فهم و وفاداری است.
    کتاب، زندگی حضرت ام‌البنین(س) را نه در هیئت شخصیتی دوردست،بلکه در قامت زنی آگاه، انتخاب‌گر و عمیقاً عاشق اهل‌بیت روایت می‌کند.

    عطیه سادات صالحیان، با نثری روان و نوجوان‌پسند،داستان را از خواستگاری عقیل آغاز می‌کند؛
    از ورود بانویی از قبیله‌ی کلابیه به خانه‌ی ولایت
    و تصمیمی آگاهانه برای تغییر نامش
    تصمیمی که نشان می‌دهد او از همان آغاز،
    دل‌نگران دلِ فرزندان حضرت زهرا(س) است
    و پیش از مادر شدن، مرزهای محبت را می‌شناسد.
    کتاب به‌زیبایی، مسیر تبدیل شدن ام‌البنین
    به مادری برای فرزندان فاطمه(س)
    و سپس مادرِ ماه و سه ستاره را ترسیم می‌کند.
    مادری که عباس، عبدالله، عثمان و جعفر را
    نه فقط برای زندگی،که برای وفاداری و فداکاری تربیت می‌کند.
    در این روایت، مادری صرفاً عاطفه نیست؛
    مسئولیت است، بصیرت است و ایستادن در سمت درست تاریخ.
    بخش‌های پایانی کتاب،تلخ‌ترین و درخشان‌ترین لحظه‌ها را در خود دارد:
    راهی کردن چهار پسر با امام حسین(ع)،
    و شنیدن خبر شهادتشان،
    نه از زبان تاریخ،
    که از زبان حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع).
    اینجاست که ام‌البنین،
    به اوج معنای «مادر عشق» می‌رسد؛
    مادری که پیش از پرسیدن حال فرزندانش،
    سراغ حال امامش را می‌گیرد.

    «مادر عشق» کاری از انتشارات مدرسه،
    در مسیر شناخت زنان نامدار تاریخ اسلام،
    کتابی است که نشان می‌دهد، بزرگیِ یک زن،
    گاهی در سکوت
    و گاهی در دلِ بزرگ‌ترین داغ‌ها شکل می‌گیرد.
    این اثر، برای نوجوانان و بزرگسالانی که
    به روایت‌های الهام‌بخش از ایمان،
    مادری و وفاداری علاقه‌مندند،
    خواندنی و ماندگار است.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    مرور

    مرور کتاب مادر عشق اثر عطیه سادات صالحیان

    🌸در صفحه ی بهخوان م منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/8ec0d987-d943-4170-b4b5-08690315bef2?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • مدافع آسمان

    🗞 مدافع آسمان
    💗 شهید امید رمضانی

    🔹️ فردوسِ آرامِ خراسان، میان کوچه‌های آفتاب‌خورده‌اش، مردی را پروراند که صبر را زود آموخت و مسئولیت را زودتر از سنش به دوش کشید. امید، آرام بود و دقیق؛ حقِ مردم برایش خط قرمز بود، آن‌قدر که یک خودکارِ جا مانده را هم امانت می‌دانست. کودکی‌اش با مراقبت گذشت و نوجوانی‌اش با رؤیای خدمت قد کشید. دلش به آسمان گره خورده بود؛ به نگهبانی و حفاظت از مردم. وقتی لباس پدافند هوایی ارتش را پوشید، متواضع و بی‌ادعا ماند، با ایمانی راسخ و نظم مثال‌زدنی. همیشه پایبند به عدالت و وفای به عهد بود و کوچک‌ترین کم‌کاری را در کارش نمی‌پذیرفت. خانواده برایش همه چیز بود و لحظه‌ها را با همسر و دخترانش هلیا و هانیه معنا می‌کرد؛ می‌گفت این کنار آن‌ها بودن، بهترین همراهی زندگی است. خستگی را پشت لبخند پنهان می‌کرد تا خانه، امن و آرام بماند و عشقش به خانواده را هر روز با صبر و حوصله نشان می‌داد. بارها گفته بود دعا کنید شهید شوم. شهادت برایش حادثه نبود؛ قرار بود. ۲۶ خرداد، تهران زیر آتش بود. بمبارانِ رژیم صهیونیستی، آسمان را شکافت و سرهنگ پدافند هوایی ارتش، امید رمضانی به قرارش رسید.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • مرور کتاب خوبی خدا

    کتاب «خوبیِ خدا» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه از نویسندگان مختلف است که با تنوع موضوعی و فرهنگی، نگاهی عمیق به روابط انسانی، چالش‌های زندگی و مفاهیم عمیق‌تر وجودی ارائه می‌دهد. این مجموعه با گردآوری داستان‌هایی از نویسندگان برجسته‌ای چون شرمن الکسی، هاروکی موراکامی، ریموند کارور و جومپا لاهیری، طیف گسترده‌ای از احساسات، فرهنگ‌ها و تجربیات را به تصویر می‌کشد. در ادامه، مروری کلی بر این مجموعه ارائه می‌شود که ضمن اشاره به مضامین اصلی هر داستان، جذابیت و ارزش ادبی آن را برجسته می‌کند.

    یکی از نقاط قوت این مجموعه، تنوع فرهنگی و جغرافیایی داستان‌هاست. از داستان سرخ‌پوستی «تو گرو بگذار من پس می‌گیرم» اثر شرمن الکسی که به مبارزه یک جوان برای حفظ میراث خانوادگی‌اش می‌پردازد، تا «جهنم-بهشت» از جومپا لاهیری که تجربه مهاجرت و تضاد فرهنگی بین هندی‌ها و آمریکایی‌ها را بررسی می‌کند، هر داستان پنجره‌ای به دنیای متفاوت باز می‌کند. این تنوع به خواننده اجازه می‌دهد با دیدگاه‌های گوناگون و چالش‌های زندگی در فرهنگ‌های مختلف آشنا شود.

    داستان‌های این مجموعه اغلب به موضوعات بنیادین انسانی مانند عشق، فقدان، هویت و امید می‌پردازند. در «شیرینی عسلی» اثر هاروکی موراکامی، عشق ناکام و انفعال در روابط عاشقانه به تصویر کشیده می‌شود، در حالی که «خوبی خدا» از مارجوری کمپر، ایمان و تلاش برای یافتن معنا در مواجهه با مرگ و بیماری را کاوش می‌کند. این مضامین، داستان‌ها را به تجربه‌ای احساسی و تأمل‌برانگیز تبدیل می‌کنند که خواننده را به فکر فرو می‌برند.

    نویسندگان این مجموعه با مهارت تمام، شخصیت‌هایی خلق کرده‌اند که خواننده به راحتی می‌تواند با آن‌ها همذات‌پنداری کند. چه داگلاس در «تعمیرکار» اثر پرسیوال اورت که با مهربانی و سخاوت به یک غریبه کمک می‌کند، چه دختر ساکت در «فلامینگو» از الیزابت کمپر فرنچ که پس از تراژدی‌های زندگی از سکوت به سخن گفتن بازمی‌گردد، هر شخصیت سفری منحصربه‌فرد دارد که عمیقاً تأثیرگذار است.

    یکی دیگر از جذابیت‌های این کتاب، تفاوت در سبک‌های روایی است. از لحن ساده و مینیمالیستی ریموند کارور در «کارم داشتی زنگ بزن» که روابط سرد و یکنواخت زوجین را به تصویر می‌کشد، تا سبک سورئال و احساسی هاروکی موراکامی، و همچنین لحن طنزآمیز و در عین حال دردناک گیب هادسون در «جناب آقای رئیس‌جمهور»، هر داستان با صدای خاص خود روایت می‌شود. این تنوع، خواندن کتاب را به تجربه‌ای پویا و غیرتکراری تبدیل می‌کند.

    برخی داستان‌ها مانند «زنبورها» از الکساندر همن و «جناب آقای رئیس‌جمهور» از گیب هادسون، به مسائل اجتماعی و تاریخی مانند جنگ و مهاجرت می‌پردازند. این داستان‌ها نشان می‌دهند که چگونه رویدادهای بزرگ تاریخی، زندگی‌های فردی را تحت تأثیر قرار می‌دهند و زخم‌هایی عمیق بر جای می‌گذارند.

    با وجود کیفیت بالای داستان‌ها، ممکن است برخی خوانندگان با همه داستان‌ها به یک اندازه ارتباط برقرار نکنند. تفاوت در سبک و موضوع ممکن است باعث شود که برخی داستان‌ها برای بعضی خوانندگان جذاب‌تر از دیگران باشند.

    «خوبیِ خدا» مجموعه‌ای است که با داستان‌های کوتاه و قدرتمند خود، خواننده را به سفری احساسی و فکری می‌برد. این کتاب با کاوش در پیچیدگی‌های زندگی، از عشق و از دست دادن گرفته تا مبارزه برای هویت و معنا، اثری ماندگار در ادبیات معاصر است. هر داستان، به‌تنهایی یک جهان کوچک است که ارزش تأمل و بازخوانی دارد. این مجموعه برای خوانندگانی که به داستان‌های کوتاه با عمق و تنوع علاقه‌مندند، انتخابی عالی است و می‌تواند تجربه‌ای غنی و متفاوت از ادبیات جهان ارائه دهد. اگر به دنبال کتابی هستید که شما را با فرهنگ‌ها، احساسات و داستان‌های گوناگون روبه‌رو کند، «خوبیِ خدا» گزینه‌ای است که نباید از دست داد.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    مرور

    مرور کتاب خوبیِ خدا مجموعه داستان های کوتاه از نویسندگانی چون ریموند کارور،هاروکی موراکامی،شرمن الکسی و…

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سفیرِ لبخند و شجاعت

    🗞 سفیرِ لبخند و شجاعت
    💗 پاسدار شهید محمدرضا توکل

    🔹️ محمدرضا، هر لحظه‌اش با مهربانی و حضور دلگرم‌کننده در کنار خانواده پر شده بود. خردادماه، آخرین سفر مشهد را با همسر و سه فرزند خردسالش آغاز کرد. در مسیر شاهرود، پیشنهاد کرد جنگل ابر را ببینند؛ می‌خواست بچه‌ها تجربه کنند و شادی را در نگاهشان جاری کند. وقتی خسته می‌شد، صبوری‌اش اجازه نمی‌داد خستگی بر روح خانواده سایه بیندازد؛ با شوخی‌ها و مراقبت‌هایش، عشق را در هر لحظه، جاری می‌کرد. مردی که دانش و ایمان را با هم آموخته بود، دانشگاه امام صادق(ع)، آغازگر مسیر علم و شناختش شد و پس از سال‌ها حضور در حوزه علمیه، لباس پاسداری بر تن کرد تا با تمام وجود، از مردم و وطن دفاع کند. متعهد و فروتن بود؛ اهل نظم و انضباط؛ اهل صبر و حوصله. با فرزندان و همسرش، همیشه وقت می‌گذاشت. در خانه و بیرون، بازی و همراهی‌اش با کودکان، انرژی و آرامش می‌آورد و هر نگاهش پر از مهربانی و دلگرمی بود. ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جریان تجاوز رژیم صهیونیستی، پاسدار محمدرضا توکل آسمانی شد، مردی که مهربانی‌اش خانه را روشن کرده بود و شجاعتش، میهن را. با رفتنش، «سفیر لبخند و شجاعت» شد.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین

    بسم‌الله الرحمن الرحیم

    معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین

    روایت اعتکاف خانوادگی ۱۴۰۴
    مسجد جامع الزهرا (س) ـ شهرک آتی‌ساز

    اعتکاف، آن‌هم خانوادگی و با بچه؛ ترکیبی که در نگاه اول بیشتر شبیه دورهمی است تا عبادت. آدمی که با بچه در خیلی از برنامه‌ها جایی ندارد، همیشه دنبال جمعی می‌گردد که «قبولش کنند»؛ خودش را، بچه‌هایش را، شلوغی‌هایش را، گریه‌های ناگهانی و خنده‌های بی‌هوا را؛ حالا چه رسد به برنامه ای مثل اعتکاف. جایی که بتواند با دلِ قرص، بچه‌هایش را بسپارد به دلِ مسجد؛ همان‌جایی که قرار است خلوتِ آدم باشد، اما برای مادر، همیشه «جمع» است.
    مسجد جامع الزهرا (سلام‌الله‌علیها) در شهرک آتی‌ساز، این سه روز، فقط یک مسجد نبود؛ خانه‌ای بود که مادر و کودک را با هم پذیرفت. با تمام وسعتش، با تمام صداهایش، با تمام بی‌قراری‌هایش.
    روز اول باید چند ساعت زودتر می‌آمدیم. قانون نانوشته‌ی اعتکاف خانوادگی همین است، هر که زودتر برسد، جای بهتری دارد. مسجد کم‌کم پر می‌شد از مادرهایی با چمدان‌های کوچک، زیرانداز، بالش، پتو، کیف پوشک، قمقمه، ظرف غذا و قد و نیم قدهایی که یا به پای مادرانشان آویزان بودند یا به دستشان. پیدا کردن یک جای مناسب برای سه روز ماندن، خودش یک مأموریت بود؛ مأموریتی که با نگاه‌های سریع، اندازه‌گیری فاصله تا سرویس بهداشتی و توجه به مسیر رفت‌وآمد انجام می‌شد.
    اعتکاف با جشن میلاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام شروع شد. شادیِ این‌همه بچه، دیدنی بود؛ مسجدی که به‌جای سکوت، پر شده بود از خنده، دست زدن، ذوق هدیه گرفتن و دویدن‌های کوتاه میان صف‌ها. بعد از جشن، نماز، هدیه‌ها و هیجان، کم‌کم نوبت خوابیدن شد؛ البته فقط روی کاغذ.
    تا نیمه‌شب هنوز معتکف می‌آمد، جاها تنگ‌تر می‌شد، زیراندازها به هم نزدیک‌تر. آن‌هایی که دیرتر رسیده بودند، حوالی در ورودی جا گرفتند؛ جایی که با چند بچه قد و نیم‌قد، سرد و سخت بود. اما با هر زحمتی بود، بالاخره همه جاگیر شدند.
    شب اول، کسی واقعاً نخوابید. بچه‌ها هر لحظه هم‌سن‌وسال جدیدی کشف می‌کردند، دوست تازه پیدا می‌کردند، هیجان مثل موج می‌آمد و می‌رفت. حدود یک شب خاموشی زدند؛ چراغ‌ها کم‌نور شد، صداها آرام‌تر. سه ساعت بعد، با صدای مناجات امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد کوفه بیدار شدیم؛ صدایی که از بلندگوها می‌آمد، اما انگار مستقیم می‌نشست روی دل.
    مادر باشی، فقط خودت نیستی. باید قبل از همه بیدار شوی، بچه‌ها را یکی‌یکی از خواب بکشی بیرون، عجله کنی که تا شلوغ نشده بروند وضو بگیرند، حواست باشد زمین نخورند، سردشان نشود، گرسنه نمانند. هم‌زمان باید مواظب نوزادت باشی که بیدار نشود، یا اگر شد، دوباره خوابش کنی. سحری خوردیم؛ لقمه‌هایی نصفه‌نیمه، لیوان‌هایی که جا به جا می‌شد، و بعد دوباره خواب. مادرهای بچه‌دار، طبق معمول زندگی‌شان، بچه به بغل بودند تا بالاخره خواب، پیروز شود.
    تا طلوع آفتاب، خواب بچه‌ها را بُرد. یکی دو ساعت، مسجد تقریباً ساکت بود؛ البته تقریباً. چند جیغ ممتد، مثل موسیقی متن، همیشه گوش را می‌نواخت؛ آن‌قدر که کم‌کم بهش عادت کردیم. حالا بماند معضلات مادران معتکف، بردن بچه‌ها به دستشویی در طبقات پایین، در هوای منفی سه درجه؛ تعویض پوشک روی زانو؛ آرام کردن گریه‌ها؛ لباس عوض کردن؛ دست شستن‌های بی‌پایان و..
    بعد از بیدار شدن، نوبت مهد رفتن‌شان بود؛ صبحانه دادن، جمع‌وجور کردن، تحویل دادن بچه‌ها به مربی‌ها. سخنرانی‌ها شروع شد؛ سخنرانی‌هایی عمیق، کاربردی و جان‌دار. اما واقعیت این بود که بسیاری از مادرها، به‌جای نکته‌برداری، فقط می‌توانستند نکات مهم را به خاطر بسپارند؛ نه از سر بی‌توجهی، بلکه از سر درگیری دائمی با دستی که باید بچه‌ای را نگه می‌داشت، یا نگاهی که باید مراقب شیطنتی تازه می‌بود.
    نماز ظهر که شد، فقط بعضی از مادرها توانستند یک نماز قضا بخوانند. صدای قسمت بانوان کم بود؛ صدای فوتبال بازی کردن و شیطنت‌های پسرها از قسمت آقایان به آن اضافه می‌شد. با این‌همه، تماشای مادرها خودش یک عبادت بود، یکی بچه‌ای از کولش آویزان بود، یکی نوزادش را شیر می‌داد، یکی دنبال اسباب‌بازیِ بچه‌ی بغلی، یکی در حال خواب، یکی در حال خرابکاری، یکی در حال خنده. و وسط این همه، مادرهایی که داشتند زندگی می‌کردند.
    زیباترین تصویر، همدلی مادرها بود. هر مادری، با اینکه خودش چند بچه داشت، باز هم کمکِ مادری بود که به کمک احتیاج داشت؛ بچه‌ای را بغل می‌کرد، چند دقیقه‌ای مراقب می‌شد، راهی نشان می‌داد، گره‌ای باز می‌کرد. اینجا خلوت، معنای تازه‌ای داشت؛ خلوتی که گاهی در دل شلوغ‌ترین لحظه‌ها شکل می‌گرفت.
    دم افطار، دیگر جانی در بدن مادرها نمانده بود. روزه‌داری با بچه‌داری، آن‌هم در این سر و صدا، امتحان سختی بود. اما بعد از افطار، اوضاع کمی بهتر می‌شد. مامان‌ها تازه‌نفس‌تر بودند؛ گعده‌ها شکل می‌گرفت. هر کسی یکی را پیدا کرده بود که هم‌نظرش باشد، درد مشترک داشته باشد. شماره‌ها رد و بدل می‌شد و خنده‌ها عمیق‌تر.
    شاید بزرگ‌ترین فرق این اعتکاف با اعتکاف‌های دیگر همین بود، اینجا عبادت مادرها، فقط در نماز مستحبی و دعا خلاصه نمی‌شد؛ رسیدگی به بچه‌ها، صبر، همکاری، دل‌دادن به سختی‌ها هم عبادت بود.
    نزدیک ده شب، مسجد می‌رفت به سمتِ خاموشی. اما تا خوابیدن واقعی بچه‌ها، یکی دو ساعت فاصله داشت و چشم بهم زدنی که سحر می‌شد. سحری که برای مادرها یعنی بیداری دوباره، مناجات دیگر، تکرار همان چرخه.
    سحر روز دوم، سحر کردن با هفتاد تا بچه قد و نیم‌قد، ماجرای خودش را داشت. مسجدی به آن وسعت، ساعتی از صدای بچه‌ها خالی نبود، گریه، جیغ، بهانه‌گیری، حرف زدن، بازی، مسابقه. پسرها از والیبال گرفته تا لگو؛ دخترها پته‌دوزی، طراحی، بافت دستبند. مهدکودک خردسالان با پخش فیلم «یوز»، نمایش عروسکی و جشن‌های کوچک.
    شبی هم بود که بچه‌های هفت-هشت‌ساله، با نماز خواندن مستحبی، آن را زنده نگه داشتند؛ با گوشی مادرها در دست، «یس» و «مُلک» خواندند و در قنوت نمازهایشان زمزمه کردند.
    آخرِ آخرِ شب‌ها، آن‌جا که مسجد آرام‌تر می‌شد، نوزادی که در آغوش مادرش به خواب رفته بود، فرصتی می‌ساخت برای راز و نیاز. همان چند دقیقه‌ی کوتاه، همان خلوتِ نیمه‌شب، سهم مادر از اعتکاف بود؛ خلوتی که از دل شلوغ‌ترین عبادت‌ها بیرون آمده بود.
    روز دوم هم گذشت و رسیدیم به روز سوم؛ روز خداحافظی. کوچکترها کمتر می‌فهمیدند، اما بچه‌های بزرگ‌تر، از حوالی ظهر دلتنگی‌شان شروع شد. وقتی برای یادبود، کتاب و گلدان گرفتند؛ وقتی فهمیدند باید کم‌کم با دوستان‌شان خداحافظی کنند.سه روز به چشم برهم زدنی تمام شد؛ اما چیزی در دل‌های مادران ماند. شاید همان حسِ پذیرفته شدن؛ اینکه جایی هست که مادر و بچه، با همه‌ی بی‌نظمی‌های مقدس‌شان، در آن جا دارند و چه خوش سعادتی که آنجا خانه‌ی پرنور خدا باشد.معتکف گشتم به یادت، یا امیرالمؤمنین؛
    در مسجد جامع الزهرا (س) شهرک آتی‌ساز،
    با بچه‌هایم، با بچه های سرزمینم ،
    و با تمام شلوغی‌هایی که عبادت شدند.

  • در مسیرِ خدمت

    🗞 در مسیر خدمت
    💗 شهید علیرضا تنابنده

    🔹️ علیرضا، سربازمعلمی که زندگی‌اش را میان خدمت، آموزش و عشق به خانواده تقسیم کرده بود. صبح‌هایش پیش از طلوع آغاز می‌شد؛ ساعت پنج صبح به محل خدمتش می‌رسید و پیش از ورود، برای مادرش پیام می‌فرستاد: «مامان عزیزم، رسیدم… مواظب خودت باش… دوست‌تان دارم.» پیامی ساده، اما پر از زندگی. علیرضا تنها پنج ماه تا پایان خدمتش فاصله داشت. روزها در لباس سربازی، مسئولیت را به دوش می‌کشید و عصرها در مدرسه، معلمِ صبور شاگردانی بود که به او دل بسته بودند. شب‌ها به برنامه‌ریزی می‌گذشت؛ پاسخ‌دادن به تماس‌ها، فکرکردن به آینده، به خانه‌ای که تازه ساخته بود، به همسری که چشم‌انتظارش بود. بعدها فهمیدند بی‌سروصدا برای شاگردان بااستعداد اما کم‌برخوردار، کلاس‌های رایگان برگزار می‌کرد؛ چون باور داشت آینده از مسیر آموزش ساخته می‌شود. دوم تیر ۱۴۰۴، حمله‌ هوایی رژیم صهیونیستی به تهران، او را در مسیر خدمت نشانه گرفت. خانواده‌اش با امید به بیمارستان رفتند، اما نام علیرضا در فهرست دیگری بود؛ فهرست شهدا. مادری که هنوز صدای پسرش در گوشش زنده است، باید یتیمی نوه‌ای را باور کند که هنوز به دنیا نیامده. علیرضا تنابنده در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا، آرام گرفته است.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • کلید باغ بهشت

    کلید باغ بهشت؛ معرفی کتاب «شهید نوید»

    بعضی کتاب‌ها را نمی‌خوانی؛
    با آن‌ها هم‌نشین می‌شوی.
    «شهید نوید» از همان‌هاست؛
    کتابی که به قول نویسنده،
    کلید باغ بهشتش لابه‌لای صفحه‌ها جا مانده
    و فقط با نشستن کنار راویانش پیدا می‌شود.

    مرضیه اعتمادی در این اثر،
    زندگی «شهید نوید صفری» را نه از یک صدا،
    که از سه جهت روایت می‌کند:
    هم‌راه، هم‌نَفَس، هم‌قَدم.

    هم‌راه | پدر و رفیق

    اینجا روایت از بغض شروع می‌شود؛
    از پدری که روضه‌های علی‌اکبری‌اش
    به جای خالی پسر ختم می‌شود.
    از رفاقتی پانزده‌ساله،
    از سفرهای ماهانه تا صحن امام رضا(ع)،
    از رفیقانی که از میان‌شان
    راهِ مدافع حرم شدن باز شد.

    و بریده ای ماندگار از کتاب به نقل از شهید آوینی :
    «شهادت لباسی‌ست تک‌سایز؛
    باید تنِ انسان اندازه‌اش دربیاید.»
    و او، چه خوب اندازه‌ی این لباس شد.

    هم‌نَفَس | مادر و خواهر

    در این فصل،
    مادر از دل کندن می‌گوید؛
    از پسری که چهارمین هدیه‌ی خدا بود.
    از کودکی که پرستارِ مادر بود.
    از برق نگاه عکس شهدا روی سقف اتاقش
    تا غذایی که با روضه‌ی پسرش مزه می‌گرفت.
    از پسری که خانه‌ی دومش مسجد بود
    و حتی با تابوت،
    برای سلام به مادر خم شد.

    خواهر،
    نبودنِ برادر را
    به پاره شدن نخ تسبیح تشبیه می‌کند؛
    از صبر خواستن از حضرت زینب(س) می‌گوید
    و از زیارت عاشورایی
    که هر سلامش، نوید را دوباره کنار او می‌نشاند.

    و اما هم‌قَدم | همسر

    آخرین فصل،
    روایت عاشقانه‌ای‌ست از کنار هم ماندن تا انتهای راه؛
    از آشنایی کنار مزار شهدا،
    از دعای شهادت در مسیر اربعین،
    از مهریه‌ای که جنسش معرفت بود، نه عدد.
    از شب‌های هیئت،
    از شب‌های قدر در بهشت زهرا،
    از سفر دمشق و بی‌خبری،
    از شناسایی…
    و از وداعی که از حرم امام رضا(ع)
    تا بهشت زهرا امتداد یافت.

    و در پایان،
    با وصیتی آرام از شهید نوید، خواننده را همراه می‌کند:
    چهل زیارت عاشورا
    برای حاجتی که به اذن خدا روا می‌شود.

    این کتاب، زندگی یک شهید را روایت نمی‌کند؛
    مسیرِ رسیدن به شهادت را نفس‌به‌نفس نشان می‌دهد.

    انتشارات شهید کاظمی این روایت صمیمی و عمیق را منتشر کرده؛
    کتابی که اگر آرام بخوانی‌اش،
    شاید تو هم
    کلید باغ بهشت را
    میان صفحه‌هایش پیدا کنی.

    @manvaketab_info

    #نوشیدنی_کاغذی

  • باغبان

    🗞 باغبان 💗 پاسدار شهید علی‌اصغر صفری

    🔹️ بهار ۱۳۶۴ بود که اصفهان، او را در آغوش گرفت؛ پسری با ذهنی کنجکاو و قلبی پر از تعهد. مسیر دانش را از هنرستان تا دانشگاه فنی با جدیت پیمود، اما مقصدش فقط پیشرفت شخصی نبود. وقتی لباس سبز نیروی هوافضای سپاه را پوشید، می‌دانست علم باید در خدمت امنیت مردم باشد. در خانه، پدر و همسری مهربان بود؛ هم‌دلِ سه فرزندش و هم‌قدِ بازی‌های کودکانه‌شان. یک ماه پیش از پرکشیدن، خوابی دید؛ خیمه‌ای نورانی و جمعی از رفقا. هر دستی که به امام زمان(عج) می‌رسید، به شهادت ختم می‌شد، اما علی‌اصغر ماند؛ انگار مأموریتش هنوز تمام نشده بود. پیش از اعزام، از پدر رضایت گرفت و با دلی آرام به محل خدمت بازگشت. بعد از عملیات‌های وعده صادق، وقتی خسته و خاکی به خانه می‌آمد، با لبخند به فرزندانش می‌گفت: «رفته بودم باغبانی.» سادگیِ این واژه، نقابی بود بر مسئولیتی بزرگ. روزی که شادی کودکان فلسطینی را دید، اشک ریخت و گفت: «خدایا، اگر ذره‌ای در این شادی نقشی داشته‌ام، در نامه‌ی عملم قرار بده.» ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ در جریان حمله‌ی رژیم صهیونیستی، پاسدار علی‌اصغر صفری قدم به باغِ جاودانه‌ی شهدا گذاشت. پیکرش در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفت. باغبان رفت، تا باغ، امن‌تر بماند.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper