🔹️ سهیل، پسرک معصومِ کلاس پنجمی دبستان شهید صیاد شیرازی را، همه به ادب، تیزهوشی و قلب مهربانش به یاد داشتند. همیشه در کارهای مدرسه پیشقدم بود، با لبخند جواب میداد و در جمع دوستانش میدرخشید. مدیر مدرسه آخرین تصویرش را خوب به خاطر داشت؛ شبی در اردو، وقتی از بچهها فیلم میگرفت، سهیل دست کوچکش را تکان داد و آرام گفت: «خداحافظ.» همان لحظه دل مدیر لرزید؛ حس کرد این خداحافظی، فقط یک دست تکان دادن ساده نیست. روزی که آسمان، زیر بار جنایتِ دشمن، خانههای مسکونی را لرزاند؛ موشکهای رژیم صهیونیستی سقف خانهشان را فرو ریخت و سهیل و مادرش را در دل خاک میخکوب کرد. صورت زخمیاش دلِ دنیا را به درد آورد، اما آنچه از او ماند، کلمات کوتاهی بود که زیر آوار به پدر گفت. جملاتی که قامت کوچک اما دل بزرگش را آشکار میکرد:«بابا… آوار را برندار، کمرت درد میگیرد… اول مامان را نجات بده… بابا… تشنهام…» پیکر سهیل و مادرش ظهر ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، آرام گرفتند؛ دو مظلومِ بیدفاع که قربانی وحشیگری دشمن شدند. سهیل کطولی جاودانه شد؛ همان پسرک معصوم با رؤیاهای ناتمام. تهران، بعد از او، برای همیشه یک ستارهی سهیل کم دارد.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
️ منصور، فرزند ارشد و تکپسر خانواده بود؛ جوانی بلوچ از اهلسنّت که از همان کودکی سایهی تکیهگاهبودن را بر شانه داشت. میتوانست از خدمت سربازی معاف شود، اما خودش راه خدمت به کشور را برگزید. دهههشتادی بود و روحش از نسل مردان بزرگ. روزهای پایانی دورهی آموزشی بود که آتش جنگ برافروخته شد. خانواده دلشوره داشتند، خواهش کردند بماند؛ امّا او با آرامش همیشگیاش گفت: «مگر خون من رنگینتر از خون دیگران است؟» رفت؛ آرام و بیهیاهو، درست مثل تمام خوبیهایی که همیشه بینامونشان از او سر میزد. هیچکس آن لباس دامادی را فراموش نمیکند؛ همان که بیخبر، شب دامادیاش بخشید تا جوانی دیگر آبرودارِ جشنش شود. این خصلت منصور بود؛ بخشیدن بیچشمداشت. دوم تیرماه، آسمانِ تهران با غرش موشکهای رژیم صهیونیستی شکافت. همان ساعتها، مادر در خواب دید پسرش را؛ با سری خونین، در لباس سربازی. چند روز بعد، پدر با دستهای لرزان حقیقت را تأیید کرد. شهید منصور گرگیجمهر، تازه دامادی که تازه بیستسالگی را تجربه کرده بود، آن روز در پایتخت فقط یک سرباز وظیفه نبود؛ مدافع خاموش و بیادعای وطن شد. آفتاب به احترامش ایستاد و پیکرش در زادگاهش، روستای ایمرملاساری، آرام گرفت.
معرفی کتاب «اُمّاه» ، روایتی چهارفصلی از بانوی نور
«اُمّاه» تلاشیست برای دیدنِ دوبارهی زندگیِ دختری، همسری و مادری که در دل یک زندگی عادی، غیرعادیترین قلّهها را پیمود. حمید سبحانیصدر، پس از ده سال پژوهش، زندگی حضرت را در چهار پرده روایت کرده: دخترانه، همسرانه، مادرانه و بیکرانه؛ فصولی که هرکدام پنجرهای تازه به شخصیت حضرت زهرا سلام الله علیها میگشاید. انتشارات واژهپرداز اندیشه، این کتاب را در ۱۴۰ صفحه منتشر کرده است.
فصل دخترانه ، آغازِ همدمی با رنج
کتاب، فصل دخترانه را از جایی آغاز میکند که زهرا سلام الله علیها هنوز در بطن مادر است؛ همدم تنهاییهای خدیجه، تنها زنِ کاروان ایمان. کودکی که در پنجسالگی مادر را از دست میدهد و از همان سن،میشود تکیهگاه پدر، غمخوار خواهر و همراهِ روزهای سخت تحریم و هجرت.
*فصل همسرانه ،محل اتصال دو دریا *
این فصل، لطیفترین بخش کتاب است؛ از خواستگاری امیرالمؤمنین(ع) تا مهریهای که از فروش یک زره چهارصددرهمی فراهم شد و جهیزیهای آنقدر ساده که اشکِ پیامبر را بر گونه های مبارکشان جاری کرد. اما زیبایی اصلی این فصل، روایت زندگی ساده و عاشقانهی دو انسان والاست: خانهای کوچک، تقسیم کار پیامبرانه، مهربانیهای پنهان و رنجهایی که فاطمه بهخاطر انتخاب همسرش تحمل میکرد. در این روایت میبینیم که همسرانهگی، برای فاطمه تنها عشق نبود، مسئولیت، صبر و شجاعت نیز بود.
فصل مادرانه، مادری حُسن ها
مادرانههای حضرت، پیش از مادر شدن آغاز شده بود؛ آنوقت که پیامبر او را «اُمّابیها» میخواند. در این فصل، کتاب تصویری لطیف از تربیت فاطمه ارائه میدهد: شعرهایی که برای کودکانش میخوانْد، بازیهایی که با آنها میکرد، دلنگرانیهایش هنگام دیر آمدن پسران، و صبری که خانهاش را به پناهگاه حُسن و نور تبدیل کرده بود. اینجا امامان، آیینهای هستند برای تماشای زیباییِ مادرانهی فاطمه؛مادر بودنش، هم مهربانی بود و هم تربیت معنوی.
فصل بیکرانه،زنی با جهانِ بزرگتر از خانهاش
در فصل آخر، کتاب از مرز خانه بیرون میآید و «فاطمهی جامعه» را روایت میکند: زنی که بهرغم دخترِ پیامبر بودن و آقازادگی، هیچ امتیاز ویژهای برای خود نخواست؛زنی که اصل حجاب را رعایت میکرد، اما در میدان جهاد، اقتصاد، سیاست و عدالتخواهی حضور داشت؛ از ریسیدن نخ برای کمک خرج خانه تا ادارهی هوشمندانهی فدک. اینجا فاطمه نهفقط الگوی زن مسلمان، بلکه الگوی انسانِ مسئول است؛ انسانی که هم زمانهاش را میفهمید، هم خدای خود را.
«اُمّاه» کتابی ارزشمند که تلاش میکند حضرت زهرا را از قابهای تکراری بیرون بکشد و او را آنگونه که بوده به تصویر بکشد. «اُمّاه»اثری است پژوهشمحور، دلنشین، ادبی و انتخابی است که شما را با حضرت صدیقه آشناتر میکند.
و این چند سطر،بهانهای بود برای مرور ظرافتهای زندگی بانویی که نورش هنوز از پسِ قرنها میتابد. این معرفی را، با تمام قُصور واژهها،تقدیم میکنم به آستانِ قدسِ صدیقهی طاهره سلام الله علیها؛ بانویی که نامشان روشنیِ دلهاست و یادشان، قبلهی کلمات.
اسدالله، از همان نوجوانی که بارِ سنگین جنگ روی شانههای کشور افتاد، کولهاش را برداشت و راهی جبهه شد؛ مرصاد و فاو را به چشم دید، بیآنکه لحظهای از دفاع کوتاه بیاید. بعد از پایان جنگ، رانندگی را انتخاب کرد. هر سال بارها، چند نفر را بیهزینه به مشهد میبُرد. مردی صبور، خوشاخلاق و خندهرو بود. سالها تنها با پسرش زندگی میکرد؛ همسرش در هفتسالگیِ امیررضا بر اثر بیماری از دنیا رفته بود. بامداد ۲۳ خرداد که رژیم صهیونیستی حمله کرد، در خانه پیگیر خبرها بود. برای کارهای اداریِ ماشینش به تهران رفت، اما دو روز گذشت و خبری از او نشد. خانواده اصلاً احتمالِ شهادت نمیدادند… تا شبِ رؤیا. به خوابِ خواهرزادهاش آمد و گفت: «من در معراج هستم… بیایید اینجا و مرا به خانه ببرید.» صبح، پیکر مظلومش را یافتند؛ با ترکش کوچکی بالای ابرو، شهید انفجار میدان قدس در ۲۵ خرداد. پسرش میگفت: «حتماً رفته بود دوستانش را ببیند.» شهید سید اسدالله طاهری که هشت سال برای وطن جنگیده بود، سرانجام به آرزوی دیرینهاش رسید. مراسمش با نوحهی خودش پایان یافت و پیراهن مشکی عزاداریاش در روستای دهسفید خرمآباد، همراهش به خاک سپرده شد و پرچم سهرنگ وطن، سایهبان آخرین خوابِ یک سربازِ قدیمی شد.
🔹️ تنها فرزند خانواده و تکیهگاه مادر پس از مرگِ پدر بود؛ جوانی ۳۱ ساله، متدین، آرام و با اخلاق؛ شبیهترین تصویرِ زنده از پدری که در آغوش خدا، آرام گرفته بود. آرزوی مشترکشان، شهادت بود. آرزویش را شبِ آرزوها، لای قرآن گذاشته بود؛ همان قرآنی که در روزهای دلتنگی، مادر را به خواندنش سفارش میکرد. زمزمهی همیشگیاش دعای معروف سردار سلیمانی بود: «خدایا ما را پاکیزه بپذیر.» ۲۵ خرداد ۱۴۰۴؛ صبح همان روزی که سکوتِ نگاهش حرفِ رفتن میزد؛با دیدن عکس سردار گفت: «خدایا مرگ و زندگیمو طوری قرار بده که با شهادت تموم بشه…» و مادر، «آمین» را این بار به شرط باهم شهید شدن، بلند گفت. بعد از نمازظهر، با وضو و سلامی از عمق جان به امام حسین، از خانه بیرون رفت. چند ساعت بعد، آسمان تهران زیرِ نفیرِ موشکِ رژیم صهیونیستی لرزید. مادر صدای انفجارِ حوالی میدان قدس را شنید، دلش فرو ریخت؛ انگار همه ملائک یکصدا خبرِ شهادت پسرش را در گوشش خواندند. مصطفی گشانی در بیمارستان شهدای تجریش، بیآنکه خراشی بر تن داشته باشد، با قلبی که از موج انفجار ایستاد، به آرزویش رسید؛ آرام، پاکیزه، همانگونه که خواسته بود. جوانی از جنس نور که در قطعه ۴۲ بهشت زهرا جاودانه شد.
🖼 #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
علیرضا از همان کودکی خیالی بزرگ در سر داشت؛ با تفنگ پلاستیکی دور حیاط میدوید و زیر لب میگفت: «صدامو میکُشم و شهید میشم.» تکپسرِ خانواده بود و تکیهگاه چهار خواهرش؛ مادر هر بار میآمد، هفتبار دورش میچرخید. هفدهسالگی راهی سپاه کاشان شد و بیستسالگی داماد. سه فرزندش مهدی، فاطمه و ابوالفضل تمام دنیایش بودند، اما دلش جای دیگری گره خورده بود. یک هفته پیش از شهادت، آرام به مادر گفت: «مامان… حلالم کن. تنها آرزوم شهادته.» سه ماه بیشتر تا بازنشستگیاش نمانده بود، اما حسرتی پنهان در نگاهش موج میزد؛ همان رویای دیرینهای که از کودکی در دل میپروراند. ۲۷ خرداد، با اینکه مرخصی بود، دلش طاقت نیاورد و خود را به پادگان رساند. عصر همان روز، رژیم صهیونیستی محل خدمتش را هدف قرار داد و پاسدار علیرضا محمدی، مردی که عمری برای لحظه رفتن آماده بود، آسمانی شد. مادر، مثل همیشه، با آمدنش هفتبار دورش چرخید؛ اینبار اما گردِ پیکری که بوی آسمان میداد. خوابش را به یاد آورد؛ پرچم امام حسین(ع) را بر فراز خانه دیده بود. همان پرچم، حالا بر دوش مردم، همراه پیکر علیرضا بالا میرفت؛ نشانهای روشن از اینکه آرزوی یک عمرِ پسرش، برآورده و علیرضا شهیدِ سربلندِ یک ملت شده بود .
مستندنگاری شیوا خادمی، نه فقط یک کتاب، که یک سفر به ریشههای فراموششدهی صنعت ایران است. سفری که از دل عکاسی و گفتوگوهای ساده با همکاران سالخوردهی عزیز جون، مادربزرگش که کارگر سال ۱۳۲۰ کارخانهی چیتسازی بهشهر بوده،آغاز میشود و به تصویری سینمایی از پیوند کار، هویت و زندگی بدل میگردد. خادمی با نگاهی عاطفی و جستجوگر، صدای کارگران حاشیهنشین را ثبت میکند: زنان بافندهای که از سنین کودکی با چهارپایه زیر پایشان ،قوت دستهایشان در تاروپود پارچهها تنیده، مردانی که شبانهروزی دستگاهها را نفس میکشاندند، آشپزها و معلمان کارگری که زندگیشان با سوت کارخانه تنظیم میشد. این روایتها، از بومیهای بهشهر تا مهاجران، زنجیرهی ناشناختهی کار در ایران را میسازند ــ نگاهی از پایین به بالا، نه از کاغذهای رسمی، که از خاطرات زندهی کسانی که همیشه در حاشیه بودند. حاصلِ پنج سال پژوهش، کتابی است که تاریخ کسبوکار ایران را نه با آمار، که با ضربان قلبِ کارگران بازنویسی میکند. «خاک کارخانه» اثری است که نشان میدهد چگونه یک کارخانه، نه فقط پارچه میبافد، که هویت یک شهر را. برای هر که میخواهد صدای خاموشانِ تاریخِ معاصر را بشنود.مخاطب پیشنهادی این اثر علاقهمندان به مستندنگاری، تاریخ شفاهی و روایتهای انسانی هستند. همچنین کتاب خاک کارخانه از نشر اطراف، برنده ی جایزه جلال و امین الضرب شده است.
️ ده سال از زندگی مشترکشان میگذشت و محمدرضا همان مردِ پرتلاش و پرشور خدمت بود؛ از کمک به مردم گرفته تا خادمی هیئت ریحانهالحسین. پرورشیافته در آستان امام حسین(ع) بود و نذرِ مادر برای امام رضا(ع). از کودکی با ایمان و عشق به خدمت بزرگ شد. اواخر، چلهی شهادت گرفته بود و پنجشنبههایش با خواندن دعای کمیل در جوار سیدالکریم میگذشت. همسرش محبوبه میگفت: «محمدرضا هدیهی امیرالمؤمنین بود؛ روز عید غدیر که عقدمان جاری شد، ده سال بعد، همان روز، همان هدیه را به راه امام عصر(عج) تقدیم کردم.» در آخرین دیدار، انگشترهایش را یادگاری به همسرش سپرد و در آخرین تماس گفت: «حلالم کن.» بامداد ۲۶ خرداد، موشکهای رژیم صهیونیستی پایگاه هوافضای بیدگنه شهریار را لرزاند و پاسدار محمدرضا لاجوردی، پدری ۳۳ ساله اهل سیاهکل گیلان، دو دخترش نورا و ریحانه را گذاشت و پر کشید. خبری از پیکرش نبود؛ همسرش برای آرامش دل خود به زیارت حضرت عبدالعظیم رفت و نذری پخش کرد. فردا خبر پیدا شدن پیکر رسید و محمدرضا در بهشت زهرا، قطعه ۴۲، آرام گرفت؛ مردی که با هر قدمش، عشق به خدمت و وفاداری به راه حق را در دلها جاودانه کرد و با شهادتش، چراغ یادش همیشه روشن ماند.
زودتر از همه وارد دفترکارش شد. چند دقیقهای پشت میز ایستاد؛ تیرماه ۶۷ را به یاد آورد؛ عید غدیری که در بیست سالگی داماد شده بود، با یادگاری هایی از روزهای سخت جبهه و یاد دوستان شهیدش. تحصیلات حوزویاش که تمام شد، برای خدمت در نظام، آزمون قضاوت داد. قبولیاش، او را راهی اهواز کرد؛ دادیاری که در آن ماهی یکبار بیشتر خانوادهاش را نمیدید. سالها گذشت و به تهران برگشت؛ شد معاون دادستان و بعد دادستان زندان اوین. خانه با صدای همیشگیاش جان میگرفت: «سلام دخترِ گلِ بابا.» هانیه و حامد دنیای او بودند.۲۲ خرداد، روز بازگشت همسرش از حج، به استقبالش رفت. کوتاه بود، اما گرم؛ کسی نمیدانست آخرین دیدارِ زمینیشان رقم میخورد. چند روز بعد، وقتی خبر حمله به زندان پیچید، دل حامد فروریخت. پس از اطمینان از شهادت بابا، پیامکی برای مادر فرستاد: «وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا…» دوم تیر ۱۴۰۴،روز تولد دخترش، با موشکهای رژیم اشغالگر صهیونیستی که اوین را نشانه گرفت، قاضی علی قناعتکار ماوردیانی به شهادت رسید؛ مردی که تمام عمر پای عدالت ایستاده بود و رهایی حقیقی را همانجا میان انجام وظیفه یافت و پس از طواف بر گرد ضریح مطهر حرم بانوی کرامت در مقبره شهید مفتح به خاک سپرده شد.
خانم زمانی، با لبخندی بر لب، کتابها را با نظمی خاص روی میز فلزی میچید. نسیم ملایم آبانماه، برگهای زرد را در حیاط دانشگاه تهران به این سو و آن سو میبُرد. او هر جمعه این میز کوچک را برپا میکرد؛ کتابخانهای سیار که هم کتاب امانت میداد و هم میفروخت.
“میبینی اون خانم با چادر گلدار رو؟” با چشمانی مشتاق اشاره کرد: “هر جمعه برای دختر دو سالهاش کتابی از سیرهٔ امامان میخره.”
دستی به کتابهای مرتبشده کشید و ادامه داد: “و اون حاجخانم با چادر مشکی، هر هفته کتاب پیشنهادی تریبون رو میخره برای نذر فرهنگی.”
چشمانش برق زد: “هفتهٔ پیش، خانمی اومد که وقتی کیفش رو باز کرد، فهمیدم پولی برای خرید کتابی که میخواست، نداره. حاجخانم بیصدا پول کتاب رو گذاشت و رفت، طوری که اون زن نفهمید. وقتی کتاب رو بهش دادم، اشک تو چشمانش جمع شد… همون لحظه فهمیدم اینجا فقط کتاب رد و بدل نمیشه.”
وقتی نسیم، صدای اذان را با خود آورد، خانم زمانی چادرش را مرتب کرد: “اینجا فقط کتاب نمیفروشیم؛ پلی میسازیم بین قلبها. گاهی یک کتاب، همون نوری میشه که یکی تو تاریکی دنبالش میگرده.”