
محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه میرسید.هر جا بود، خانوادهاش را در صدر همهچیز مینشاند. مهربان بود، آنقدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی میکرد. برای آرتین، پدری بود که با همهی خستگی، روی زمین مینشست و کشتی میگرفت، میخندید و دنیا را برایش سادهتر میکرد.
رشته حسابداری را نیمهکاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر میکشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شبها مقالههای فنی میخواند، ترجمه میکرد و مینوشت؛ میگفت شاید روزی نوشتهها به کار کسی بیاید. پنجشنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحهی ترجمهاش،دفتر را بست؛ بیآنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعهای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آمادهباش همهچیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.»
بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.
✍سمانه اعتمادی جم
به لطف خدا ،روایت سی و هفتم از شهدای جنگ ۱۲ روزه








