برچسب: اجتماعی

  • معرفی “بی کتابی”

    بی کتابی

    در میان رمان‌های تاریخی فارسی، کتاب «بی‌کتابی» نوشته‌ی «آقای شرفی خبوشان» یکی از آثار نادری است که با نثری متعلق به قرون متاخر، به حوادث دوران مشروطه می‌پردازد.
    این کتاب که توسط انتشارات شهرستان ادب منتشر شده، در سال ۱۳۹۶ توانست هم جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و هم جایزه‌ی ادبی جلال آل‌احمد را از آنِ خود کند؛
    افتخاری که نشان از عمق و کیفیت این اثر دارد.
    محور روایت، شخصیتی به نام «میرزا یعقوب» است؛ دلال کتابی عاشق‌پیشه که کتاب‌ها برایش حکم زندگی را دارند. روزگارش در بازار کتاب‌های خطی و نایاب می‌گذرد، تا این که کتابی به دستش می‌رسد از «لسان الدوله»،کتابدار مظفرالدین شاه.
    همان کسی که در زمان قدرت خود، گنجینه‌های کتابخانه‌ی سلطنتی را به بهایی ناچیز در اختیار مجموعه‌داران خارجی قرار داد.
    اما بخش مهیج ماجرا در روز واقعه‌ی یوم‌التوپ، رقم می‌خورد.
    در بستر این روز تاریخیِ پرآشوب(روز به توپ بستن مجلس)، خواننده لابه‌لای قصه‌ی عشق میرزا یعقوب به کتاب، با خیانت‌های پشت‌پرده‌ی شاهان قاجار و تاخت‌وتازهای قزاق‌ها آشنا می‌شود.
    یکی از تلخ‌ترین سکانس‌های کتاب‌ که شاید تا مدتها از یادتان نرود؛ جایی است که قزاق‌ها چادر از سر ملکه ایران می‌کشند و هر آنچه از شأن و حرمت انسانی می‌ماند را لگدمال می‌کنند.
    این رمان یک سندِ جان‌سوزِ تاریخی است با زبانی ادبی و تصویری.
    اگر دلتان می‌خواهد تاریخ را از میان ناله‌های یک دلال کتاب عاشق بشنوید، کتاب «بی‌کتابی» را ورق بزنید.

    معرفی

    معرفی کتاب بی کتابی نگاشته ی آقای محمدرضا شرفی خبوشان

    🌸در صفحه بهخوانم منتشر شد.
    https://behkhaan.ir/reviews/cd785f17-1f37-4c8b-882c-7132087b8c7f?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • تا آخرین لحظه

    ✨  *تا آخرین لحظه
    💚  شهید فرامرز حضرتی*

    🔻 فرامرز  از آن آدم‌هایی بود که بی‌صدا قهرمان می‌شوند. مردی شصت‌ویک‌ساله که سی سال از عمرش را در اداره‌ی بهزیستی قصرشیرین گذاشت. حسابدار بود، اما عدد و سند برایش فقط کاغذ نبود؛ پشت هر پرونده، زندگی یک خانواده، یک معلول، یک زن بی‌پناه را می‌دید. او را به خوش‌قلبی، خوش‌نامی و وظیفه‌شناسی می‌شناختند؛ همیشه برای کمک به دیگران حاضر بود.

    🔻 سحرگاه جمعه ۲۳ خرداد، شهر هنوز در خواب بود که حمله‌ی اسرائیل، سکوت قصرشیرین را شکست و  به مرکز درمانی بهزیستی خورد.

    🔻  فرامرز کنار خانواده‌اش بود که تلفن زنگ خورد؛ همکارش مجروح شده بود. مکث نکرد. چفیه‌ای بر سر انداخت، با همان لباس خانه راه افتاد؛ تنها سلاحش دل بزرگی بود که عادت نداشت عقب بماند. وارد ساختمان بهزیستی شد. همکار زخمی را بیرون آورد. دوباره برگشت؛ برای اسناد، تجهیزات، برای امانت‌هایی که متعلق به جامعه‌ی معلولان بود. همان‌جا، در انفجار بعدی، ایستادنش به جاودانگی رسید. دخترش بعدها گفت: «بابا همیشه می‌گفت آدم اگر به درد مردم نخورد، به چه درد می‌خورد؟»

    🔻 فرامرز حضرتی تا آخرین لحظه کنار مردم ایستاد. پیکرش در مزارستان رضوان قصرشیرین آرام گرفت، اما نامش ایستاده‌تر از همیشه، به‌عنوان نماد غیرت و مسئولیت، در حافظه‌ی  شهر باقی ماند.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    🕊️ #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  

    رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
    📲 @khamenei_reyhaneh

  • یکی بود یکی نبود

    یکی بود، یکی نبود

    هر شب، قصه که تمام می‌شد، صدای بچه ها بلند بود:«مامان… یکی دیگه…»
    حالا چند شبی است رو به آسمان، بین قبر دختر و پسرش می‌خوابد و قصه می‌خواند.
    نه فقط برای کودکانش؛ برای همه‌ی دانش آموزان دبستان شجرهٔ طیبه.
    چندتا قصه می‌خواند تا دل بچه‌ها سیر شود.
    تا هیچکس نگوید «یکی دیگه.. یکی دیگه».

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • پاسدارِ وطن

    📝 داستان کوچک

    «پاسدارِ وطن»


    خم شد. دسته‌ی جارو را ستون کرد و پرچم را با گره‌ای محکم به آن بست.
    پرچم بالا رفت و به اهتزاز درآمد.
    پاک‌بان با دست‌های پینه‌بسته‌اش، پاسدارِ وطن شد.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    داستانک

    #داستان_کوچک

    🌠سرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچک
    🖌@dastanekoochak


    🆔 ble.ir/join/8q2UFBdQDc

  • شیرمردان هوافضا

    روضه می‌خواندند.
    از پدرانشان آموخته بودند.
    در عملیات های مهم و در لحظه های سخت،
    آنجا که معادلات زمینی برهم می‌خورد؛
    روضه می‌خواندند.
    این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛
    وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛
    باز هم روضه خواندند.

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • شیرمردان هوافضا

    روضه می‌خواندند.
    از پدرانشان آموخته بودند.
    در عملیات های مهم و در لحظه های سخت،
    آنجا که معادلات زمینی برهم می‌خورد؛
    روضه می‌خواندند.
    این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛
    وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛
    باز هم روضه خواندند.

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • شهیده قدس

    شهیده قدس

    شبِ قدرِ آخر،پرچم بر تن، قرآن سر گرفت.
    بالحسین..
    بالحسین..
    بالحسین..
    روز قدس، به دادخواهی مظلوم،چون اربابش،
    سر داد.

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سردی دستِ کوچک

    شب قبل، بازار ته‌لنجی‌ها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پس‌اندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفره‌ی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری‌ لباسش کشید و دست در دست پدر به سوی مدرسه رفت.
    زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشک‌های آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود.

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سندِ جنایت



    آوار را از رویش کنار زد؛ انگار نفسِ ماشین هم زیر خاک مانده بود.
    استارت زد. لحظه‌ای سکوت، بعد لرزشِ جان‌گرفتنِ موتور.
    زیر لب گفت: «الهی شکر» شکر اینکه نکند جا بماند، نکند نتواند به کاروان‌های شبانه برسد؛ همان ردیفِ چراغ‌هایی که در تاریکی، امید را دنبال هم می‌کشیدند.
    ماژیک را برداشت و روی درها نوشت: «سندِ جنایتِ آمریکا و اسرائیل»

    https://ble.ir/SEtemadijam

  • سردی دستی کوچک

    سردی دستی کوچک

    شب قبل، بازار ته‌لنجی‌ها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پس‌اندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفره‌ی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری‌ لباسش کشید و دست در دست پدر راهیِ مدرسه شد.
    زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشک‌های آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود …

    ✍اعتمادی جم