بلاگ

  • نقش آسمانی



    رد موشک‌ها را با انگشتان کوچکشان دنبال می کردند، هم در آسمان هم در زمین.

  • نصرالله

    تَنش آنقدر ارزشمند بود که تُن ها به پایش بمب افکندند. سنگرش آنقدر محکم بود که دست به دامنِ سنگرشکن شدند در حالی که نمی‌دانستند او فرزندِ خیبرشکن بوده. حال مانده اند چه کنند با تفکرش، همرزمانش، حزب الله ش.

  • واگن


    همیشه او،  واگن‌ها را پُر می کرد. این بار جسمش به تنهایی، واگنی را پُر کرد.

  • داستانک خوانی

    داستانک خوانی حرم امامزاده صالح ،بیستم مرداد ١۴٠٣
  • آخرین ناصر

    ندای ‘هل من ناصر’ پدر را شنید، با آخرین رمقی که داشت گریست، دعوت حق را لبیک گفت.

  • کل ارض کربلا

    کربلا سال ۶١ هجری
    علی اصغر در آغوش پدر، تیر، سکوت.


    غزه سال ١۴۴۵ هجری
    نوزادی در آغوش مادر، بمباران، سکوت.

  • سایه ی سر


    همیشه سایه ی سرش بود حتی روی نیزه.

  • میهمان

    همیشه سرِ رقیه در بغل بابا بود؛
    این بار سرِ بابا در بغل رقیه…

  • آخرین زمزمه عشق

    -عبداله، بسترم را در حیاط زیر آفتاب قرار بده. به زودی به خدمت جدم رسول الله میرسم.
    زینب سلام الله علیها در بستر که دراز کشید، خرقه ی خونین حسین را طلب کرد. آن را بر سینه نهاد و در آخرین نفس نام زیبای حسین را بر لب راند و جان به جانان تسلیم کرد.

  • شاهدانِ خاموش

    ما، شاهدانِ خاموشِ لحظاتِ آخر هستیم. اولین‌مان با تیری زاده شد که از چپ آمد، درست نزدیک قلبش. حس کردیم چگونه نفس در سینه‌اش حبس شد، اما استوار ماند.
    دومی، سومی، چهارمی… هر کدام داستانی داشتیم. یکی از برخورد نیزه می‌گفت، دیگری از ضربه شمشیر. تعدادمان بیشتر و بیشتر می‌شد، اما او همچنان ایستاده بود. هر چه نباشد پسرِ فاتحِ خیبر بود.

    از میانمان، خون گرم جاری بود. می‌دیدیم چگونه قطرات سرخ بر خاک تفتیده کربلا می‌چکید و زمین را رنگین می‌کرد. هوا پر بود از غبار و فریاد.
    ناگهان، با ضربه‌ای سهمگین از پشت، زانوهایش خم شد. اما هنوز ایستاده بود. صدای نفس‌های منقطعش را می‌شنیدیم: “لا حول و لا قوة الا بالله.”
    آفتاب سوزان از میان ما می‌تابید و زخم‌ها را می‌سوزاند. دست‌هایش می‌لرزید، اما شمشیر را محکم گرفته بود. دیدیم چگونه نگاهش به سوی خیمه‌ها چرخید، جایی که صدای گریه ی کودکان می‌آمد.

    آخرین ضربه، سهمگین‌تر از همه. از میان ما، تیری گذشت و در گلویش نشست. حس کردیم چگونه نفسش برید. پاهایش سست شد و بر زمین افتاد.

    اکنون ما، چشم‌هایی شده‌ایم که آسمان را می‌بینیم. آسمانی که انگار می‌گرید. خورشید از میان ما، چهره‌اش را می‌بوسد. و ما، شاهدان خاموش، داستان این عشق و ایثار را تا ابد روایت خواهیم کرد. خواستند با ربودنمان خفه مان کنند اما هر شاهد به وقتش شهادت خواهد داد آنچه از سرگذرانده را.