دسته: روایت

  • قهرمانِ آزادی

    خنده‌ی مهراد، پسر سه‌ساله‌ی همکارش، در راهروهای ندامتگاه می‌پیچد. حمید سر از پرونده‌ها بلند می‌کند، لبخند می‌زند. با هر خنده کودک، یادِ رادین، پسرِ هفت‌ساله‌اش در دلش زنده می‌شود. همین صبح تلفنی به همسرش گفته بود: «اگر نروم، کار مردم روی زمین می‌ماند. در همین روزهای جنگ اگر یکی دو نفر از بند آزاد شوند و به آغوش خانواده‌هایشان برگردند، تنها کاری است که می‌شود برای آرامش مردم انجام داد.» و او را به امام حسین(ع) قسم داده بود که برای رفتنش راضی باشد.

    صدای انفجار اول ساختمان را می‌لرزاند. “عمو…” صدای گریه‌ی مهراد در راهرو می‌پیچد. حمید از جا می‌پرد، می‌دود سمت در تا بقیه را خبر کند. اما صدای هق‌هق کودک، پاهایش را سست می‌کند. برمی‌گردد. می‌دود سمت مهراد، در آغوشش می‌گیرد. لحظه‌ای بعد، موشک دوم سقف را می‌شکافد.

    وقتی آوار را کنار می‌زنند، دست‌های حمید هنوز دور مهراد حلقه است. حمید رنجبری، فرزند جانباز شهید دفاع‌مقدس و پدرِ رادین کوچک، دوم تیرماه ۱۴۰۴ در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به اوین به شهادت رسید. قهرمانی که مأمور آزادی بود، با آغوشی گشوده از قفس دنیا، آزاد شد.

  • پایان خدمت

    مادر کنارِ چمدانِ نیمه‌باز زانو زده و زیرِلب ذکر می گوید. دست‌هایش می‌لرزد وقتی پیراهن‌ها را یکی یکی تا می‌کند. صدای اخبار از تلویزیون می‌آید: “حملات موشکی رژیم صهیونیستی به تهران…”
    “پاشو مادر، پاشو وسایلت رو جمع کن.” بغض صدایش را می‌شکند. “بیا فقط چند روز بریم شهرستان تا این وضع تموم شه. دلم شور می‌زنه …”
    ماهان می‌زند به سینه‌اش: “من سربازم، اینجا رو ول نمی‌کنم مامان.” مادر سر بلند می‌کند. نگاهش از حلقه نامزدی پسرش رد شده، خیس می‌شود. این روزها هر وقت به حلقه نگاه می‌کند، دلش می‌لرزد. دو ماه دیگر، با پایانِ خدمتِ پسرش قرار است برایش جشن بگیرند.
    “مامان جان، نمی‌تونم بیام، شما برید.” صدایش محکم است، مثل همیشه که وقتی حرفی می‌زد پایش می‌ایستاد.
    مادر آخرین پیراهن را تا می‌کند. فردا صبح باید برود و می‌داند پسرش نخواهد آمد؛ اما نمی‌داند دو روز دیگر، ظهر دوم تیرماه ۱۴۰۴ که آفتابِ گرمِ تابستان روی دیوارهای زندانِ اوین می‌تابد، وقتی موشک‌ها سقف را می‌شکافند، پسرش هنوز آنجاست، سرِ پُستش؛ سرباز وظیفه‌ ماهان ستاره قرطاول.

  • بذرِ مهربانی

    بذرِ مهربانی

    مدتی بود خانه بوی بهار می‌داد. میثم هر روز با دو شاخه گل برمی‌گشت و با لبخند آن‌ها را به مادر هدیه می‌داد. وقتی مادر نگران خرجش شد، از آن به بعد فقط گاهی پنجشنبه‌ها گل آورد.

    چند روز بعد، هنگام آماده شدن برای گردش، خواهرش وقتی وسایلی را در صندوق عقب گذاشت، چشمش به انبوه گل‌های خشک‌شده افتاد. میثم لبخندی زد و آرام گفت: «خانومی با بچه‌اش زیر پل، در تاریکی گل می‌فروشه. من می‌خرم شاید گره‌ای از زندگی‌ش باز بشه.»

    غروب جمعه‌ای، در سکوتی سنگین، رو به خواهرش کرد و ادامه داد: «آبجی، من از اون زن درس توکل گرفتم. وقتی گفتم چرا تو تاریکی می‌نشینی، برو جایی روشن‌تر که آدم‌های بیشتری ببیننت شاید کمک بیشتری بهت بشه، گفت: خدایی که روزی منو به دست تو می‌رسونه، هیچ وقت منو فراموش نمی‌کنه.»

    سالها بعد، سردار میثم معظمی گودرزی، دوم تیرماه سال ۱۴۰۴، در حملۀ رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.
    حالا هر بار که گلی در گلدان شکوفه می‌زند، مادر، بوی بهشت را در خانه نفس می‌کشد؛ همان عطری که میثم با مهربانی‌اش بر زمین پاشید.

  • لالایی آخر

    ظهر سی و یکم خرداد، آسمان رنگ دیگری داشت. ماشین در جاده‌ی اسلام‌آباد به سمت حمیل پیچید. پری آینه را تنظیم کرد روی صورت یاسین و به او نگاه کرد. پسرک شش‌ساله با شوق از مدرسه‌ای می‌گفت که سال آینده قرار بود برود، و پارسای کوچک با خنده‌های شیرینش برادر را همراهی می‌کرد.
    زمزمه‌های آرام فرزاد، حین رانندگی، با نسیم ملایم تابستانی در هم می‌آمیخت. پری دست بُرد و روسری گلدارش را کمی مرتب کرد و با لبخند به روبرو خیره شد. خورشید در میانه‌ی آسمان می‌درخشید و سایه‌های کوتاه درختان، نقش‌های مبهمی بر آسفالت می‌کشیدند.
    ناگهان، آسمان شکافته شد. نور خیره‌کننده‌ای همه جا را فرا گرفت و صدای مهیب انفجار آمد. فریاد “مامان” در غرش موشک اسرائیلی گم شد. دود سیاه و غلیظ، آسمان نیمروز را بلعید.
    فرزاد، با تنی زخمی، از میان شعله‌ها پارسا را بیرون کشید. روی آسفالت داغ، مداد رنگی‌های سوخته و روسری گلدار، آخرین شاهدان این لالایی غم‌انگیز بودند.
    این‌گونه، شهیده پری احمدوش و پسرش یاسین مولایی، در آغوش شهادت آرام گرفتند.

  • تا آخرین امضا

    تا آخرین امضا
    نور ملایم خورشید از پنجره می‌تابید. تقویم، صبحِ دوم تیر سال ۱۴۰۴ را نشان می داد. اکرم می‌توانست کنار خانواده بماند، اما دلش بی‌قرار بود. چشم‌های منتظر زندانیان را می‌دید که امضای او، کلید آزادیشان بود. همسرش نگران پرسید: «امروز که مرخصی داری؟» او دستش را روی شانهٔ همسرش گذاشت و آهسته گفت: «اگر نروم، زندگیشان معطل می‌ماند.» بی‌درنگ راهی شد.

    ظهر بود که آسمان غرید. موشکِ رژیم صهیونیستی، بامِ اوین را شکافت و آتشی جهنمی بر فراز زندان، زبانه کشید. همه در هیاهو و دود فرار می‌کردند، اما اکرم ماند. شاید می‌خواست پروندهٔ ناتمامی را تمام کند. ناگهان غرشی مهیب آمد و سقف فرو ریخت. این بار، نامش در آسمان شهادت جاودانه شد.

    روزها بعد، جست‌وجوها ادامه داشت. تا این که سرباز زخمی واحدشان، خوابی دید و محل دفن دو پیکر را نشان داد. همان جا را کندند و پیکر اکرم را یافتند؛ گویی با لبخندی آرام، خواب ابدی را می‌دید.

    اکرم محمدسلیمی‌نمین رفت، اما امضای پای پرونده‌هایش همچنان زنده ماند؛ یادگاری از زنی که عشق را با مرکب ایثار بر صفحهٔ تاریخ نوشت.

    *چاپ شده در روزنامه اینترنتی صدای ایران

  • هم کلاسی در بهشت

    هم کلاسی در بهشت

    غروبِ آخرین روز خرداد ۱۴۰۴، ساعت هشت و نیم شب، کوچه‌ی باریک محله‌ی پاسداران تبریز، پر از خنده بود. علیسان و طاها توپ‌بازی می‌کردند؛ گویی جهان کوچکشان را در آن دایرهٔ پلاستیکی می‌جستند و با هر ضربه، آرزوهای بزرگ‌تر را به آسمان پرتاب می‌کردند.
    طاها که از صدای پهپادها هراس داشت، پرسیده بود: «بابا، نکنه موشک بهمون بخوره؟» علیسان که آرزوی خلبانی داشت، فریاد زد: «یه روز می‌رم آسمون، همه‌شونو می‌کُشم!»
    ناگهان آسمان به دستان جنایتکار رژیم صهیونیستی شعله کشید. موشک بی‌رحم، بی‌هدف بر کوچه فرود آمد و انفجاری سهمگین همه‌جا را لرزاند. خنده‌ها در دود و ترکش گم شد. توپ و دوچرخه گوشه‌ای افتادند. دمپایی‌های کوچکشان غرق خون شد. مادرها با فریاد و دست‌های لرزان خود را به بچه‌ها رساندند، اما حتی بیمارستان هم نتوانست رویاهای نیمه‌تمامشان را بازگرداند.
    دفتر مشق طاها سفید ماند و صندلی کلاس اول علیسان خالی. دوستانی که قرار بود همکلاسی شوند، پیش از مدرسه، کنار هم در خاک آرام گرفتند؛ طاها بهروزی و علیسان جباری.

    چاپ شده در روزنامه اینترنتی صدای ایران

  • پسرِ ایران

    پسرِ ایران

    دوم شهریور هزار و سیصد و هفتاد و هشت، پارسا آمد تا تنها روشنی زندگی پدر و مادرش باشد و معنای عشق را به آنان بچشاند. بر تنش نقش ایران، قله‌ی دماوند و جمله‌ی «چو ایران نباشد تن من مباد.» حک شده بود.
    روزی که پدر از امکان مهاجرت برایش گفت، او کلیپی فرستاد؛ مقابل پرچم ایران ایستاد، سلام نظامی داد و نشان داد که دلش برای این خاک می‌تپد.
    پارسا وصیت کرده بود: «روی سنگ مزارم فقط بنویسید: پسر ایران.»

    ۲۳ خرداد، شبی که شهر در آرامش خوابیده بود، حمله‌ی موشکی اسرائیل همه‌چیز را درهم شکست. انفجاری مهیب، خانه را به تلی از آوار بدل کرد. پدر، با دستان لرزان، خود را به میان خرابی‌ها کشاند و به پسرش رسید. پارسا آرام آرمیده بود؛ بی‌هیچ زخم و خونی، چهره‌اش شبیه کودکی بود که در خوابی عمیق فرو رفته. پدر همان‌جا فرو ریخت و کنار پیکر فرزندش دراز کشید.

    و این‌گونه شد که پسر ایران، همان‌که گفته بود از خاکش جدا نمی‌شود، برای همیشه در آغوش وطن آرام گرفت.

    به یاد *شهید پارسا منصور هزارجریبی *

  • امیرِ امین

    امیرِ امین

    پانزده روز گذشت. خانه در سکوتی پرانتظار، نفس می‌کشید. علیرضا پس از دفاع از حرم در سوریه، با کوله ای خاک گرفته به خانه بازگشت. آرام وارد اتاق شد: «سلام باباجان، برگشتم.»
    سردار با دیدن پسرش لبخندی زد و چشمانش از مهر تابناک شد. پس از احوالپرسی کوتاه، گفت: «بنشین پسرم. هزینه‌های سفرت را بنویس.»
    علیرضا جا خورد: «هزینه‌ها؟ من برای دفاع رفته بودم.»
    سردار برگه‌ای سفید جلو کشید: «بلیط، غذا، اقامت… همۀ را. بیت‌المالِ بابا ، باید برگرده.»
    علیرضا که به حساسیت‌های پدر واقف بود، هزینه‌ها را یکی یکی نوشت. می‌دانست مردی که او را پرورش داده، نه تنها در نام، که در امانتداری نیز علی‌وار زیسته است.
    سال‌ها بعد، سحرگاه غدیر سال ۱۴۰۴، هنگامی که رژیم متجاوز صهیونیستی ساختمان فرماندهی را هدف گرفت، فرقش چون مقتدایش شکافته شد. با خون بر پیشانی و زمزمۀ «یا امیرالمؤمنین» آرام پر کشید. این، گواهی روشن بود که امیرعلی حاجی‌زاده در مسیر ولایت زیست و در راه ولایت، با دلی مطمئن به دیدار معبود شتافت.

  • فرشته ی آسمانی

    ساعت‌ها پشت در اتاق آقای مسئول ایستاده بود. دست‌هایش را آرام در هم گره کرده و نگاهش به در دوخته شده بود. نور کم راهرو روی صورتش می‌تابید. وقتی همکارش به شوخی گفت: «به او بگو دختر سرلشکر باقری هستی، مطمئناً فوری برای مصاحبه حاضر می‌شود.» سرش را بالا آورد و با آرامشی محکم پاسخ داد: «حتی اگر شبانه‌روز پشت در اتاقش منتظر بمانم، این حرف را نمی‌زنم.» لبخندی کوچک روی لب داشت و نگاهش پر از صبر و سکوت بود، همان صبری که در تمام سال‌های خبرنگاری‌اش با خود به همراه داشت.
    فرشته سال‌ها از شهدا نوشت و زندگی آنان را روایت کرد؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست در دلش چه عطشی موج می‌زند. سحرگاه بیست‌وسوم خرداد با اصابت سه پرتابه ی رژیم صهیونیستی به منزلشان به آرزویش رسید. او همراه با پدر و مادر به عموی شهیدش پیوست.
    فرشته باقری به روشنایی کاروانی که از عاشورا آغاز شده و هنوز ادامه دارد، پیوست. نامش در میان خاطره‌ها و قصه‌های شهیدان برای همیشه زنده خواهد ماند.

  • روایتی از حسینیه امام خمینی رحمه‌الله‌علیه روز اربعین، مرداد ۱۴۰۴


    ستون‌های حسینیه یکی در میان پرچم ایران و پرچم عزای حسین علیه السلام را در آغوش گرفته بودند.
    حسینیه با شعارهای «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» به لرزه افتاده بود. صف‌ها آرام آرام شکل می‌گرفت. در این همهمه، زهرا را دیدم؛ دختر هرمزگانی، دانشجوی بهداشت. چهارسال در شیراز خوانده بود، جایی که سهمیه دیدار، اندک‌تر از قطره‌ای دریا بود. بعد از تغییر رشته و دلگیری از انتخابش، به هرمزگان رفت و درست همان‌جا، نامش از هیئت محبان فاطمه‌الزهرا در فهرست دعوت نشست. در راه بیت، آرام زمزمه می‌کرد: «شاید این همان است که آقا گفت… جایی که هستی را مرکز دنیا قرار بده.»

    کنارش فاطمه ایستاده بود؛ از سمنان آمده، دانشجوی دانشگاه فرهنگیان. ساعت دو صبح راه افتاده بود، عضو محبین الزهرا. با خنده گفت: «من می‌گویم، تو قشنگ بنویس.» دلش پر بود از آرزو برای روزی که به شاگردانش از آرمان‌ها بگوید و باورشان را در میان تندباد رسانه‌ها نگه دارد.

    مائده از تبریز، دبیر هیئت دانشجویی، اولین بارش بود که پا به حسینیه می‌گذاشت. میکروبیولوژی می‌خواند و عضویتش از ایام فاطمیه شروع شده بود. با چشم‌هایی روشن می‌گفت: «دوست دارم همین علم، ابزار خدمت به کشورم باشد.»

    حسینیه کم‌کم پر می‌شد. صدای شعارها هماهنگ‌تر شده بود. ناگهان، همه دست‌ها بالا رفت؛ دست‌هایی که نه برای سلام، که به نشانه اصابت موشک‌های ایرانی بر سر اسرائیل برافراشته بودند. برق غرور، فضا را سنگین‌تر از همیشه کرده بود.

    زینب، اهل لرستان، مشاوره می‌خواند در کرمانشاه. اذان صبح که تهران رسیدند، چمدان به دست، یک‌راست به بیت آمدند. در بازار بودند که تماس گرفتند: «دعوتی… فردا بیت.» از همان لحظه، گام‌هایش رنگ پرواز گرفته بود.

    محدثه، دانشجوی داروسازی از لرستان و مسئول تدارکات هیئت انصارالحسین. رشته‌اش را برای خدمت انتخاب کرده بود. می‌گفت چایخانه هیئت، سنگر نوکری امام حسین است. اولین دیدارش بود.

    کوثر، از مشهد آمده بود؛ مسئول هیئت رهپویان ولایت. سال پیش نامش در قرعه نبود، امسال اما در قطار نشسته بود و زیر لب تکرار می‌کرد: «این بار نوبت من است.»

    حالا فقط چند صف مانده بود تا حسینیه کامل پر شود. جمعیت با شعار «ای پسر فاطمه، منتظر شمائیم» حضرت آقا را برای حضور دعوت می‌کردند. . همه پا‌بلندی می‌کردند، انگار می‌خواستند با نوک انگشتان فاصله را کوتاه کنند.

    هانیه‌سادات از کرمانشاه، دانشجوی علوم تربیتی و عضو هیئت ولیعصر. هدفش ساختن نسلی بود که در بمباران رسانه، ایمان‌شان خدشه‌دار نشود. خبر قرعه‌کشی را در کربلا شنیده بود و با اطمینان می‌گفت: «این هدیه امام حسین است.»

    مهلا و ستایش، دو دوست از ساری، عضو هیئت مکتب‌الشهدا. مهلا بغض داشت از جاماندن از کربلا و این دیدار را رزق حسینی می‌دانست. ستایش دو هفته قبل خوابی دیده بود: نشستن در حلقه بزرگان. وقتی پا به حسینیه گذاشت، آرام گفت: «دیدی؟ تعبیرش همین بود.»

    فاطمه از یزد، دانشجوی تاریخ و عضو هیئت فاطمیون. با قطار آمده بود و عقیده داشت: «کشوری که تاریخش را نداند، فردایش را گم می‌کند.»

    و مهسا‌سادات از سبزوار، دانشجوی طراحی دوخت و عضو هیئت ریحانه‌الحسین. هیئت‌شان را بی‌هیچ بودجه‌ای با دوستانش راه انداخته بودند؛ یکی پوستر طراحی می‌کرد، یکی گلسر می‌دوخت، تا اینکه خیّری پیدا شد و نفس تازه‌ای در هیئت دمید.

    آن روز اما، حضرت آقا بنا به مصلحت در جمع حاضر نشدند. دانشجویان، انگار از دیدار پدرشان جا مانده باشند، غمی بزرگ بر دل داشتند. اشک در چشم و دلی بی‌میل به بازگشت به شهرهایشان. از پشت سر زمزمه می‌آمد: «به سلامتی آقا می‌ارزه… فدای سر آقا…» و حسینیه پر بود از بغضی که به احترام، لبخند می‌شد.

    به لطف خدا خرده روایت هایی از این برنامه در کانال ریحانه گذاشته شد.